تبليغاتX
بیدارشهر

بیدارشهر

در این فصل دوری و دیدارهای عبوری چه چاره بجز دل نهادن به یک عشق غیر حضوری !

و که ما را تماشا خواهد کرد؟

وای اگر از پس یلدا نبود فردایی

 اگر از سر کوه بلند جام طلا سر نزند

و  ستاره های سرد بخواهند تا ابد سو سو بزنند

 هر لحظه سرما فزونی گیرد

و ابرهای اندک ببارند و پایان پذیرند

عصر یخبندان از راه برسد

و آدمها منجمد گردند در آغوش یکدیگر

 دنیایی از مجسمه ها پدید آید

و که ما را تماشا خواهد کرد؟

 

+ نوشته شده در  88/09/30ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

آذر شریعت رضوی برادرزن دکتر شریعتی

بخشهایی از يادداشتي از منوچهر آتشي

دوستم دفترچه يادداشتي را نشانم مي‌دهد كه حفره كوچكي در جلد مقوائي آن ايجاد شده، اين حفره، در نگاه اول، چندان عجيب نمي‌نمايد. 

 دوستم مي‌گويد: "اين دفترچه يادداشت (آذر شريعت رضوي) دانشجو است، همانكه روز شانزدهم آذر در دانشگاه تهران، هنگام هجوم پليس و چتربازان رژيم پهلوي شهيد شد مي‌بيني كه گلوله درست به سينه يا در واقع، قلب خورده، اين حفره در دفترچه، جاي عبور گلوله است " .

بغض گلوي آدم را مي‌گيرد و بعد خشم و نفرت سراپاي وجود انسان را مي‌لرزاند. و بعد تامل و انديشه، ياد يك فيلم كابوئي از سلسله فيلم‌هاي صادراتي آمريكايي به نام "دلار سوراخ شده " مي‌افتم در آن فيلم، سكه يك "دلار "ي در جيب كابوي، مانع مرگ "قهرمان " فيلم شده است. چون گلوله، از فلز سخت "دلار " عبور نمي‌كند. ولي دفترچه كاغذي با جلد مقواييش در جيب دانشجو نتوانسته زره و سپر محكمي در برابر گلوله باشد و ظاهرا مانع مرگ دانشجو شود. ظاهراً...


 دفترچه ی رضوي سمبل نظام فرهنگ و دين و ايمان و ايدئولوژي انساني است. سمبل انسان و انسانيت است. انسانيتي كه در طول زندگي دراز و ناپيداكرانه ی خود، از بدويت تا كمال، كوشيده به ياري "دفترچه " و دفتر و قلم و فرهنگ و هنر و ادب، انسان را از خصلت‌ها و غرايز حيواني و "بربريت " بپيرايد، و به زيور انديشه و ايمان و خصال يزداني خود بيارايد، انسانيتي كه از "بدويت " با "بربريت " در جدال بوده و در اوج "مدنيت " نيز، با خصلت "دلاریت" پيوسته در حال جنگ است.
*منوچهر آتشي-هفته نامه سروش، آذرماه 1358

+ نوشته شده در  88/09/15ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

من دنبال یک نفر می گردم

سوژه ی جستجوی امروز من با توجه به عنوان مطلب دیروز استاد عنایتی:

  1. سلام عزيزم منم مثل شما دنبال دكتر ميگردم تو مشهد اما ميخوام خانم باشه اما اگه واسه شما مهم ...
  2. سلام من به دنبال یک فرد ی می گردم که ایدز داشته باشه کار خیلی مهمی دارم ...
  3. سلام من دنبال یه دختر16_18ساله میگردم برای دوستی . من 18سالمه توی کار فرش هستم ...
  4.  من دنبال نفر می گردم که شنبه موج مثبت بفرستد به آلمان، امید بفرستد به ...
  5. دنبال یک متخصص تغذیه خوب می گردم لطفا راهنمایی کنید ...
  6. من خیلی وقته که دنبال یک فیلم از لئوناردو دیکاپریو میگردم ولی نمی تونم پیداش کنم
  7. من دنبال یک آهنگ می گردم که نه اسم خواننده رو میدونم و نه آهنگ ولی شعرش اینه: ..
  8.  من دنبال یک نرم افزار یا یک extention برای firefox میگردم که فید هام رو مثل ...
  9. من دنبال نیمه گمشده ام می گردم. خیلی از شما به دنبال عشق حقیقی هستید. ...
  10. سلام من دنبال یه خانوم خوشکل وخوش اندام وخوش اخلاق میگردم ....
  11. من به دنبال سایه میگردم، همان گونه که یک نفر به دنبال دوست عشق من ...
  12.  دنبال يك عنوان شايسته براي اين زندگي ميگردم
  13. من دنبال خدا می گردم - شاید در ناکجا آباد یافتمش. ...
  14. دنبال یه دوست میگردم که باهم درد و دل کنیم ایا کسی هت که ادعای رفاقت داشته با شد. ...
  15.  من 24 ساله و بایسکشوال هستم. من به دنبال یک پارتنر مناسب می گردم و به دلیل ...
  16.  سلام من دنبال یك دوست دختر باهال ورابطه ای سالم میگردم هد امكان از استان فارس ...
  17. دنبال یه فایل منجر خوب و قوی میگردم کسی هست چیزی تو چنته داشته باشه ...

و استاد عنایتی:

من دنبال یک نفر می گردم که اولا بتواند در یکی از روزهای هفته مرخصّی بگیرد. ثانیا یک ماشین رو به راه داشته باشد.خوش خُلق و خوش برو رو هم باشد.رانندگی در خیابان های تهران را هم بلد باشد. بویژه با طرح ترافیک آشنا باشد.از من هم خوشش بیاد و یا اینکه حداقل نفرتی از من به دل نداشته باشد و بتواند برای یک روز حقیر را تحمّل کند.ترجیحا پُرخور و شکمو هم باشد و جوک هایی که آدم های پنجاه سال به بالارا بتواند سرحال بیاورد، دم دست داشته باشد.

می خواهم با چنین دوستی یک روز بروم تهران خیابان انقلاب سراغ نشر بیدگل و با ناشرین محترم در باره ی صالح وحدت جُست و جو کنم.


 

+ نوشته شده در  88/09/14ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

بیشتر در باره ی صالح وحدت بیدگلی

در گفتگو با بانو انیس آغا عرفان آرانی همسر شادروان آقاولی اربابی  متولد ۱۳۰۰ که تقریبا از کودکی از آران به محله ی سلمقان آمده اند معلوم گردید که پدربزرگ صالح (که نامش در حافظه اشان نمانده بود) در نزدیکی حسینیه ی خانقاه سکونت داشته و از دراویش پاکدامن بوده که به منزل اربابیها میرفته و در مجالس مذهبی آنها شرکت مینموده است.او و همسرش در بیدگل دارفانی را وداع نموده و همانجا هم مدفون هستند.

تا آنجا که بانو عرفان به خاطر داشت مرحوم وحدت سه فرزند داشته است:

  1. مرحوم حسین وحدت پدر شادروان صالح
  2. مرحوم خیرالله وحدت
  3. مرحومه حمیده خانم وحدت همسر مرحوم استاد نعمت الله شاطریان بیدگلی

بنابراین شادروان صالح وحدت پسر دایی برادران محترم و فرهنگدوست شاطریان بیدگلی  صاحبان نشر بیدگل در روبروی دانشگاه تهران هستند.یکی دیگر از برادران شاطریان جناب آقای مهندس احمد شاطریان بیدگلی باجناق حقیر میباشد که در آمریکا سکونت دارند.چنانچه دوستان ساکن محله ی سلمقان از سالمندان خویش بپرسند اطلاعات بیشتری کسب خواهند نمود که در شناخت هر چه بیشتر شادروان وحدت کمک خواهد نمود.

 

+ نوشته شده در  88/09/11ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

قربانت شوم

عید قربان است میخواهم که قربانت شوم

همچو چشم گوسفند مرده حیرانت شوم

"شاید قصاب کاشی"

و در ادامه ناشناس:

دوست دارم بگسلم هربند را

چند روزی بند تنبانت شوم

دل زتنهایی پکید پژمرده شد

چاره اش آن است که مهمانت شوم

من به قربان دو چشم مست تو

چونه ای در زیر دستانت شوم

زانوانم سست گشت از دیدنت

کاش میشد دس به دامانت شوم

نیست پوشیده  همه ناز و ادایت

کشته و سرگشته ی پیدا و پنهانت شوم

هر چه گشتم من ندیدم مثل تو

منقل کرسی تو  اندر زمستانت شوم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/09/07ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

یک رباعی دیگر از سلیمان صباحی بیدگلی

 

S

یاری که به من ، به غیر بیداد نکرد

یکبار دلم به نامه ای شاد نکرد

ننوشت به من ، نامه به اغیار نوشت

در گوشه ی آن نیز ، مرا یاد نکرد  

S

+ نوشته شده در  88/09/06ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

یک رباعی از صباحی بیدگلی

 

 نالم همه دم

که هم دمی نیست مرا

غیر از غم بی کسی

غمی نیست مرا

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

WINGDINGS

E

D

C

B

A

E

D

C

B

A

J

I

H

G

F

J

I

H

G

F

O

N

M

L

K

O

N

M

L

K

T

S

R

Q

P

T

S

R

Q

P

Y

X

W

V

U

Y

X

W

V

U

 

 

 

 

Z

 

 

 

 

Z

میتوانید اگر دوست داشتید زبان را انگلیسی و با خط WINGDINGS بنویسید و از شکلهای فوق در نوشته هایتان استفاده کنید.

+ نوشته شده در  88/09/04ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

نامه

سلام

از بعد از چهلم جواد ، مسعود گفت که در تدارک مراسم بزرگداشتی برای جواد هستم تا اینکه چند روز پیش در وبلاگ مسعود از تاریخ و محل مراسم مذکور آگاه شدم .امروز به طرف کانون حرکت کردم و آقای رفیعی را هم که در انتهای کارگر منتظر بود سوار کردم و با هم به منزل پدر رفتیم و به اتفاق به کانون شهید بنی طبا رفتیم .مسعود و استاد عنایتی در حال استقبال و راهنمایی جمعیت بودند.عکس بزرگ و زیبایی از جواد کنار درب سالن قرار داشت .دوستان جمع بودند.در بدو ورود استاد عنایتی مرا بیش از پیش مورد لطف ومحبت قرار دادند و چند اثر از آقای امیرعباس مهندس را به دستم دادند و مرا شاد نمودند .

پدر شعری را که برای مسعود و جواد سروده بود قرائت کرد و بعد شعری در تجلیل از مقام معلم .

مسعود هم با صدایی رسا  بیاناتی داشت که صدای گریه ی یکی دو نفر از بانوان از استحکام آن کاست .

مسعود با حداقل امکانات مستندی از ویگل و مفاخر ادبی و دینی بیدگل تهیه نموده بود که پایان آن با شعرخوانی جواد و صدای گریه ی سوزناک محمد برادر جواد و موزیک متن زیبای فیلم  حضار را لرزاند.

استاد صائم و به ویژه دختر خانمشان در غنا بخشیدن به مجلس سنگ تمام گذاشتند .

پس از سالها فیلمی از  مهندس اربابی و صباحی در مستند مسعود دیدم که غنیمت بود .فکر میکنم مسعود گنجینه ی ارزشمندی از این قبیل فیلمها و عکسها و صداها دارد که خدا ایشان و گنجینه اشان را حفظ نماید.

استاد عنایتی که روی صندلی نشست فکر کردم ساعتی را به سخنان شیرین او گوش خواهم داد ولی وقتی متوجه ی خشک شدن دهانش شدم امیدم نا امید شد .موبایل مسعود را گرفتم که برایش آب بیاورد که همزمان خودش هم آب خواست.صدایش مرا یاد صدای پرویز بهرام گوینده ی راز بقا انداخت .بلند گو هم برای صدای بم او و گوش من تنظیم نبود.

پدر خوب طاقت آورد ولی متاسفانه استخوان با صندلی بیشتر همراهی نکردند تا سخنان میثم را هم بشنویم .در بازگشت افتخاری نصیبم شد تا داماد و دو تن از دختران مرحوم اقدسی را هم به منزل برسانم . دیوان صباحی را هم از منزل پدر باخود به کاشان آوردم که بیشتر شاعر شهرمان را بشناسم .

اینجلسه نقطه ی عطفی در تاریخ فرهنگ شهرمان بود که حاصل تلاش و همت مسعود بود و اگر از من هم کمک خواسته بود در حد توانم کمک میکردم .در این جلسه از همه سن و جنس و عقیده حضور داشتند و با اینکه زیاد تبلیغ نشده بود سالن تقریبا پر شده بود .

حالا که صباحی پیشم است :

مگذار که دور از رخت

ای یار

بمیرم

یک ره بگذر بر من و

بگذار بمیرم

میرم به قفس بهتر از آن است

که در باغ

از طعنه ی مرغان گرفتار بمیرم

ضمنا من با نظراستاد صائم که گفتند ویگل یعنی بیگل موافق نیستم و بیشتر باید در باره ی این نام تحقیق شود .اکنون که در شرایط کم آبی هم هستیم گل سرخهای بیدگل بسیار خوشبوتر از گل سرخهای قمصر و نیاسر است .

+ نوشته شده در  88/08/29ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

شعری دیگر از استاد ترکی

فریاد دادخواه ، سخت تر است ؟
یا بهت یک نگاه ، سخت تر است ؟!

اینکه کلاف قیمتت بشود
از تنگنای چاه ، سخت تر است

تهمت شنیده را دفاع از خود
از اعتراف ، گاه ، سخت تر است

با چشمهای گرم و پر گنهت
پرهیز از گناه ، سخت تر است

در خویش گم شدن ، ز گم گشتن
در یک شب سیاه ، سخت تر است

از مرگ  دردناک هم ، تپش ِ
یک قلب بی پناه ، سخت تر است

گاهی شکیب و هیچ دم نزدن
از التهاب و آه ، سخت تر است

من می روم ، هلا ، حلالم کن
ماندن ز رنج راه ، سخت تر است !

+ نوشته شده در  88/08/26ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

در پیوند با مطلب آقای بیدگلی

شهريار خود در خاطراتش مي فرمايد:

بعد از انتشار منظومه حيدر بابايا سلام ، اشعار اين منظومه با سرعت شگفت انگيزي در ميان آذربايجانيها رواج پيدا کرد. هر موقع  و هر جا که اين  اشعار را مي خواندم  در وديوار گريه مي کرد!

روزي در منزل يکي از دوستان همراه با تعدادي از همشهريها نشسته بوديم که از من خواسته شد قطعاتي از حيدر بابا را بخوانم.در همان زمان خدمتکاري  نيز در آن خانه مشغول آوردن چايي بود. هنگاميکه  من اشعارم را براي حاضرين بلند بلند خواندم ، ناگهان ديدم که اين زن محجوب، سيني  چايي از دست رها کرد و به پايم افتاد!

 او با صداي بلند گريه مي کرد و مي گفت: اشعارتو  شرح درد دل من  و وصف حال روزگار تلخ من است!

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

امیر عباس را این روزها دارم میشناسم

 

برای امیر عباس مهندس

برای تو، که از آذرخش نگاهت واژه می ریزد، چونان بخارات فصل که گِرد گَرد

واژه های سهراب می رقصید .که بی تردید تو سهرابی دیگری.

تقدیم به شکوه تنهاییت.. 

امير عباس مي گفت :‌

"صفحه الهه ی ناز من سوزن خورده است "

مي گفتم ؛ حالا چه مي خواند ؟

مي گفت: چه فرقي دارد، آسمان يكرنگ است! دولت بيدلي را .

يادش به خير ؛ دره پريان و كوير و پائيز ابيانه

باد كه مي وزيد

بيدواره ها نشان خانه ی ليلا مي شد

مجنون بيچاره !

بركه آب سيد علي ،در سياه مشق افراها گم

در اختلاط سايه ها، نوري ترا تا عظمت خورشيد بالا مي برد 

و تا باران دوباره؛ التهاب باغ لبريز بوي آرزو بود. 

آوار لحظه بود بر حجم ناتواني اين درد بي شمار

تا اوج هاي نارس اين صبح شب نوشت

اين بره ی نجيب تمنا را

در مرتع نیاز و تجرد رها كند

يادش به خير

عقرب، كوير دلدادگي را با كنايه در حسرت پرواز نیش مي زد.

و آسمان همين جا ، آئينه اي مي شد براي تماشا

چقدر در وسعت كوير تنها بودیم، بي هيچ ديوار

يادم نمي رود

مي آمدي، در باغ ها مجاور ني زار سرنوشت

از شوق يك انار تكيده

بنشسته پيشاني قنوت درختان را

فرياد مي زدی

محمد !

نگفتم ابيانه دنياست!

مي بيني ؛

لاجورد آسمان ، نارنجك خرمالو را در خيال دل مي تركاند

خیس توان نداشته ، خاموش نگاه درختان برسرم هوار مي شد.

يادش به خير

در پيج و تاب راه سخت بود

اينهمه نه پيدا و نه پنهان ترا

اینهمه راه آمدم، که تو باشی!

به آتشی از پس نهان این شب ها حلقه ی عشق باختم.

به آهی تب پرواز

شوق این راههای ندیده

وهم این جاده های هماره

این همه راه آمدم

که تو باشی!

 

   با ناله های خیس دلم گل کنی و باز

    در لابلای عطر نفس پر کشی چو باز

  خاموش آب و ماتم آئینه ات قبول

 این رفتن و نیامدنت رسم دیر باز

...........

بلند بادا، شکوه عصمتی که جاری هستی وامدار کوثر اوست

سرمایه ی زلال تو بانو اگر نبود     این باغ های معرفت آب روان نداشت

http://badgirkahgeli.blogfa.com/post-33.aspx

تهیه، تنظیم، چاپ و پخش چهار شماره از ”کتاب لحظه“ با مضامین ادبیات داستانی(1)، شعر(2)، نقد و نظر(3) و داستان امروز(4) به کوشش امیر عباس مهندس با استقبال علاقمندان مواجه شده است.
در مجموعه های کتاب لحظه آنچه مدنظر تهیه کننده ی آن بوده در کنار بهره مندی از اساتید و صاحبنظران، معرفی و استفاده از آثار جوانان و نویسندگانی است که در ابتدای راه قرار گرفته و تلاش دارند محلی جهت بیان افکار و عقاید خود داشته باشند.
از دیگر اهداف کتاب لحظه همراه بودن و در دسترس بودن در هر شرایطی می باشد که با توجه به قیمت مناسب و کوتاهی مطالب می توان در سفرهای بلند یا کوتاه از آن به عنوان کتابی همراه استفاده نمود.
کتاب لحظه بدون توجه به اقلیم و یا منطقه ای خاص به آثار جوانان سراسر کشور می پردازد که این مهم از چند شماره به چاپ رسیده مورد تائید نظر علاقمندان و صاحب نظران قرار گرفته است.

فهرست موضوعی مقالات
کتاب لحظه1/ادبیات داستانی
ویژگی های داستان/گفتگو با دکتر احمد تمیم داری، کشف معنا یا خلق معنا/دکتر خلیل محمودی- این کار یک خاتم است، نشانه شناسی اولیس جیمز جویس/به قلم والری لاربود- کافکا و سایه پدر/ اثر ژوزه ساراماگو، برگردان عباس پژمان- بخش هایی از نامه اکبر رادی به مجید دانش آراسته- هنر پیشه ها/لیدیا دیویس، برگردان مرتضی هاشم پور- ساده دل/داستانی از آنتوان چخوف- نجوای جنون/ناصر عطاشنه- روزی که جنگ جهانی سوم.../داستان محمود برآبادی- آخ باز هم نوک سنجاق.../داستان کیهان خانجانی- نمی کشند کشته را/داستان جمشید خانیان- نامه ای از طرف یک گرگ/داستان حسن قریبی- شهامت درد/داستان محمدرضا گودرزی- آهو/داستان امیرعباس مهندس- چه هوای دم کرده ای/داستان زینت مهرانی

کتاب لحظه2-ویژه شعر
شعر اوستایی/حسن قریبی- ری را... صدایی که هنوز می شنویم/سعید صدیق- شعر از دیدگاه شاملو/ابوالفضل تقوایی-تضاد هسته توازن شعر/حیدر عنایتی-اتو بیوگرافی در شعر/ابوالفضل نجیب- تأملی به شیوه مناظره/ عباس اسلامی نژاد- شما آفتاب، من سایه/زندگی نوشت بیژن کلکی-با اشعاری از پانته آ صفایی، منیر عسگرنژاد، مهدی فرجی، رضا آقا حسینی، ایرج مرادی، حامد دربانیان، محمود اکبری و...

کتاب لحظه3- نقد و نظر
در سرزنش عقل/خلیل محمودی- غیبت عشق/محمدرضا گودرزی- محکوم به سنت/ابوالفضل تقوایی- بازی با تکه پاره ها/ جمشید خانیان- هفت قفل و یک کلید/مرتضی حاجی عباسی-خاطره نویسی در میان ایرانیان/مجید یوسفی- بسامد بهار و پائیز در شعر فروغ/لیلا پور کریمی-نگاهی به غزل حسین منزوی/وحید رضا گنجی- زنده یاد حبیب/ برگردان ناصر عطاشنه- هیچ راهی بی رهرو نمی ماند/نامه دکتر ابوالقاسم سری به کتاب لحظه- نگذاشتند/نامه بزرگ علوی به دکتر سری- و...

کتاب لحظه4- داستان
مهری محلوجی، کیهان خانجانی، مجید دانش آراسته، اعظم بزرگی، نسرین ارتجائی، شبنم بزرگی، حسین جاوید، مرتضی حاجی عباسی، حسین حسن پور، جابر تواضعی، احمدی نجات، علی دارمی زاده، زینب رسول زاده، امیرحسین رحیمی، یزدان سلحشور، انسیه شفیعی، بهادر کامل، ابوالقاسم مبرهن، منیر عسگرنژاد، ناتاشا محرم زاده، هادی میرزا نژاد موحد، امیر عباس مهندس، ابوالفضل نجیب، مصطفی جعفری و احسان نعلچی.
لازم به ذکر است هر شماره از کتاب لحظه در تیراژ 3000 نسخه به قیمت 350تومان هر سه ماه یکبار منتشر میشود.
نشریه الکترونیکی لحظه نیز به آدرس www.LahzehMag.com روزانه در دسترس علاقه مندان میباشد.

منبع 


جدیدترین کتاب شاعر کاشانی

  «احوال جناب الاغ، پرسیدن ندارد»

6 آذر 1387 ساعت 14:16
«احوال جناب الاغ پرسیدن ندارد» جدیدترین کتاب شعر سروده امیر عباس مهندس شاعر کاشانی است که توسط انتشارات شاسوسا منتشر شده است./
مهندس در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) گفت: این مجموعه ۹ قطعه مشتمل بر شعر و متن را در برمی‌گیرد و مانند کتاب‌های گذشته من ته‌مایه طنز دارد و نامش نیز برگرفته از یکی از قطعه‌های کتاب است. 

از تکنیک‌های مهندس در ارایه طنز این کتاب، پانوشت‌هایی است که برای برخی عبارت‌های قطعه‌های کتاب داده و در آن‌ها، به توضیح طنزگونه آن عبارت‌ها می‌پردازد. 

طنز به‌کار رفته از سوی نویسنده در این کتاب، عموما برگرفته از گوشه و کنایه‌های روزمره مردم استان اصفهان است.

قطعه‌ای از این کتاب از صفحه‌ 33:

شب وقتی وارد خانه می‌شود، زنش از احوال گاو و الاغ می‌پرسد و مرد در جواب می‌گوید: احوال الاغی که نه کاه برای میل کردن دارد و نه یونجه برای بو کشیدن، نه حوصله‌ی چریدن دارد و توان عرعر کردنش هم به گرسنگی و خستگی رفته،/ از بیکاری و بی‌حرفی پرسیدن (هم‌چنین نوشتن)/ هم داشته باشد، جواب دادن ندارد.

مهندس تا کنون مجموعه شعرهای زیادی را منتشر کرده که از میان آن‌ها می‌توان به «من دیگر امیر عباس مهندس نیست»،«فرشته‌ای با نگاهی همه از شکلات» و «نیلوفر و مهتاب» اشاره کرد. 

این کتاب در شمارگان ۱۵۰۰ نسخه و ۷۷ صفحه با قیمت ۱۵۰۰ تومان منتشر شده است.  
کد مطلب : 29805

 
+ نوشته شده در  88/08/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

طغرای مشهدی

طغرای مشهدی از نازک خیالان سده یازدهم است. استاد محمد قهرمان گزیده ای از سروده های او را با عنوان ارغوان زار شفق به سال ۱۳۸۴ منتشر کرده است.از ابیات اوست :

به جوی آب فتادم ولی ز بی قدری
چو عکس شاخ درختان نبرد آب مرا

کس نمی بینم که باشد خالی از دیوانگی
در جنون آباد گیتی آدم عاقل کجاست ؟

جرات از اهل جنون خیزد نه از ارباب عقل
می رمد صد عاقل از جایی که یک دیوانه است !

از بس که طبع من به گنه کاری آشناست
پیش از گنه مرا به گنه می توان گرفت !

بس که فرهاد تلخکامی دید
حرف شیرین نمی تواند گفت !

چون دست به من در انجمن داد
گویی که گلی به دست من داد !

روز و شب دربچه مشرق و مغرب باز است
ورنه از تنگی این خانه نفس می گیرد !

ما مصیبت زدگان را چه تواضع به ازین
که به هر جا بنشینیم فغان برخیزد !

در کوچه باغ شوق ز بس تند می روم
آواز پای خویش به گوشم نمی رسد !

نیامدی که مبادا بمیرم از شادی
بیا که مرگ به از انتظار می باشد !

شب در آغوش نظر بود سراپای تنش
پیرهن بافتم از تار نگه بر بدنش !

از بس که بی نصیب در ایام پیری ام
دارد عصا مضایقه در دستگیری ام !

طغرا ! مباش غافل ، زین ابر خرقه آبی
پیری ست سبحه در کف از قطره های باران !

شاید ببیند آنچه به ما کرد آسمان
از دود آه سرمه به چشم ستاره کن !

صحبت دیوانگان دیوانگی می آورد
گر به ما خواهی نشستن فکر زنجیری بکن !

به گردت چون نگردد فوج مرغان خزان دیده
که رنگین نوبهاری در حصار پیرهن داری !

ز تاب غیرت عشق تو الفت برنمی تابم
شوم با خویش دشمن گر تو با من مهربان باشی !

 

منبع

+ نوشته شده در  88/08/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

میگساری در زمانه ی حافظ شیرازی

Search pattern جستجوی الگو Alone

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها، 1-1

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را، 1-2

ساقی بده بشارت رندان پارسا را
دل می​رود ز دستم صاحب دلان خدا را، 1-12

ساقیا برخیز و درده جام را
ساقیا برخیز و درده جام را، 1-1

ساقی به نور باده برافروز جام ما
ساقی به نور باده برافروز جام ما، 1-1

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما، 1-6


ساقیا آمدن عید مبارک بادت
ساقیا آمدن عید مبارک بادت، 1-1

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست، 1-8

ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست، 1-4

که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است
کنون که بر کف گل جام باده صاف است، 1-4

دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست، 1-6

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است، 1-6

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست، 1-1

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست، 1-6

ساقی بیار باده و با محتسب بگو
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت، 1-5

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت، 1-7

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت، 1-1

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت، 1-1

کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت، 1-6

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت، 1-7

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
ای هدهد صبا به سبا می​فرستمت، 1-9

عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست
میر من خوش می​روی کاندر سر و پا میرمت، 1-3

بده ساقی شراب ارغوانی
دل من در هوای روی فرخ، 1-5

فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد، 1-5

یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد، 1-3

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد، 1-8

بیرون ز لب تو ساقیا نیست
آن کس که به دست جام دارد، 1-5

ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد، 1-3

ساقیا جام می​ام ده که نگارنده غیب
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد، 1-5

که بود ساقی و این باده از کجا آورد
چه مستیست ندانم که رو به ما آورد، 1-1

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست
چه مستیست ندانم که رو به ما آورد، 1-6

به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی​گه
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می​آورد، 1-5

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی​گیرد، 1-3

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد، 1-1

خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب
نقد صوفی نه همه صافی بی​غش باشد، 1-4

گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد
نقد صوفی نه همه صافی بی​غش باشد، 1-7

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد، 1-6

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد، 1-7

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد، 1-7

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
سحرم دولت بیدار به بالین آمد، 1-6

خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند، 1-3

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
گر می فروش حاجت رندان روا کند، 1-2

چنان زند ره اسلام غمزه ساقی
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند، 1-4

ساقی سیم ساق من گر همه درد می​دهد
سرو چمان من چرا میل چمن نمی​کند، 1-8

شراب بی​غش و ساقی خوش دو دام رهند
شراب بی​غش و ساقی خوش دو دام رهند، 1-1

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود، 1-8

و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود، 1-1

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود، 1-4

که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود، 1-1

دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی
به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود، 1-4

ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود
کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود، 1-2

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می​رود
ساقی حدیث سرو و گل و لاله می​رود، 1-1

ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید
چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید، 1-1

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید، 1-5

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید، 1-6

چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید، 1-3

ساقی بیا که عشق ندا می​کند بلند
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید، 1-8

از آن افیون که ساقی در می​افکند
الا ای طوطی گویای اسرار، 1-6

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار
عید است و آخر گل و یاران در انتظار، 1-1

کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار
عید است و آخر گل و یاران در انتظار، 1-4

ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر، 1-6

ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار، 1-9

چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر، 1-7

بیار ساغر در خوشاب ای ساقی
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر، 1-8

ولی کرشمه ساقی نمی​کند تقصیر
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر، 1-9

که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر، 1-12

حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز
ای سرو ناز حسن که خوش می​روی به ناز، 1-9

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز، 1-2

ساقیا یک جرعه​ای زان آب آتشگون که من
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز، 1-3

در ازل داده​ست ما را ساقی لعل لبت
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز، 1-7

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
دلم رمیده لولی​وشیست شورانگیز، 1-4

زهد گران که شاهد و ساقی نمی​خرند
صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش، 1-3

ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح
صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش، 1-8

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش، 1-7

ساقی بهار می​رسد و وجه می​نماند
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش، 1-5

ساقیا می ده که رندی​های حافظ فهم کرد
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش، 1-9

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش، 1-1

می​ای در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش، 1-6

یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ، 1-6

نیم ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل، 1-2

ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام، 1-2

غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام، 1-7

ساقی چو یار مه رخ و از اهل راز بود
بشری اذ السلامه حلت بذی سلم، 1-7

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم، 1-1

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
سال​ها پیروی مذهب رندان کردم، 1-4

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
دیشب به سیل اشک ره خواب می​زدم، 1-5

ساقی به صوت این غزلم کاسه می​گرفت
دیشب به سیل اشک ره خواب می​زدم، 1-7

ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
جوزا سحر نهاد حمایل برابرم، 1-2

دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
جوزا سحر نهاد حمایل برابرم، 1-16

ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم، 1-4

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم، 1-5

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم، 1-7

شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
حالیا مصلحت وقت در آن می​بینم، 1-5

لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم، 1-2

و از ساقیان سروقد گلعذار هم
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم، 1-16

در راه جام و ساقی مه رو نهاده​ایم
عمریست تا به راه غمت رو نهاده​ایم، 1-2

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده​ام لیکن
صلاح از ما چه می​جویی که مستان را صلا گفتیم، 1-3

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم، 1-2

ساقیا می ده به قول مستشار موتمن
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن، 1-10
100 (limit:100)

Home   Search   Browse

نام

محل تهیه و فروش-

ماده اولیه

مزه

عمر

زمان مصرف

خلوص و پاکی

مَی-پهلوی

شراب خانگی

می انگوری

شراب تلخ

شراب دوساله

*

می ناب

شراب

میکده

*

می خوشگوار

می سالخورده

*

شراب بی​غش

باده

میخانه

*

باده خوشگوار

می الست

*

می خام

خمر

خمخانه

*

شراب تلخ تیز

می مغان

باده شبگیر

شراب خام-دست نخورده

*

خرابات

*

شراب خوشخوار سبک

می مغانه

جام صبوحی

باده صافی

*

شرابخانه

*

می نوشین

می باقی

*

باده صاف

*

*

*

باده مشکین

*

*

می صافی

*

*

*

*

*

*

باده ناب

*

*

*

*

*

*

شراب روشن

اثر

فروشنده

مصرف

باده گردان

ظروف

رنگ

*

باده فرح بخش

خمار

میگسار

ساقی

ساغر

شراب ارغوانی

*

شراب طرب​انگیز

می فروش

میخواره

*

پیاله

باده رنگین

*

شراب فرح بخش

باده فروش

شرابخوار

*

جام

باده گلگون

*

باده مستانه

*

باده پیما

*

صراحی

باده گلرنگ

*

خُمار

*

باده نوش

*

سبو

می لعل

*

مستی

*

درکشیدن

*

قدح

شراب لعل

*

*

*

باده پرست

*

پیمانه

*

*

 

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

از داخل خانه به بیرون خانه

برخی از نویسندگان دوست میدارند با بیان عقاید و افکار خصوصی خود آنچه را درست میپندارند منتشر کنند و همفکری بیابند و یا همفکری بسازند و برخی خیلی دوست میدارند حتی با اخبار داخل خانه ی خود هم اگر شده مخاطب خود را سرگرم کنند  و یا فضای مرد سالارانه ی جامعه را با تجلیل از زحمات همسرشان تلطیف نمایند و بیاموزند که دیگران نیز چنین نمایند. اخیرا چند مورد از گروه اخیر را در مطالب وبلاگ نویسان شهرستان خوانده ایم مانند آقای علوی در وبلاگ باران که نوشته است:

چیدمان اسباب و وسایل هم چند روزی طول کشید..و یا:

مردان، انگار که برای حضور در معرکه‌ی سیاست به دنیا می‌آیند؛ اما زنان، بر این میدان منت می‌گذارند که پا در آن می‌نهند. هر جا زنی هست که به خاطر عدالت می‌جنگد، آن‌جا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز .

و آقای بیدگلی در وطن من بیدگل:

یک هفته ای میشد که چادر همتش را به کمر بسته بود، از تک تک آجر های زبر حیاط خانه  تا کاشی های سرد آشپزخانه و در و دیوارها را غبار روبی ودستمال کشی میکرد...

ناهید تاساعتی بعد از نصف شب مشغول شستن و آبکشی ظرفها بود و بعد هم خشک کردن . توی صورتش دیگه رنگ و رمقی نبود گفتم بزار بقیه شا فردا ،گفت نه فردا خیلی کار دارم نخوام رسید.

و جناب عنایتی در و اما بعد...:

تمام لوازم آشپز خانه به میان حیاط ریخته وشسته شده است.کتابخانه و تک تک کتاب های مرا گرد گیری کرده و آجر به آجرخانه را در این هوای غبار آلود شهری سوخته چون آران وبیدگل، گُل آنداخته است.آب کولرها باردیگر تخلیّه و نمک زدایی گردیده است. اگر بگویم هیچ زاویه ای از خانه نبوده است که از تیر رس نگاه او پنهان مانده باشد،اغراق نکرده ام.

و همینطور سایرین مثل:

لازمه بگم كه من ساعت 5.5 صبح بيدار مي شم برنج براي ناهار پسرم و همسرم رو مي شورم و نمكش را اندازه مي زنم و چون همسرم ديرتر از من بيرون مي ره اونو آماده مي كنه  خورش هم كه ديشب پختم غذاي خودش و پسرم رو تو ظرف مي كشه و آماده مي كنه. من ساعت 6 بيرون مي يام و وقتي بر مي گرديم ساعت حدود ۱۷و من تقريبا ساعت بين ساعت ۲۲ تا ۲۲.۳۰ شب مي خوابم بنابر اين تو اين فاصله به هر كاري يه توك مي زنم مثلا وقتي ديكته ي شب مي گم بلوز پسرم را مي بافم تا چاي بخوريم روزنامه يا كتاب مورد نظرم را ورق مي زنم و...... اگه خونه نياز به نظافت داشته باشه همسرم جارو مي كشه و من سرويس ها و آشپز خونه رو تميز مي كنم و يا بالعكس البته لازمه بگم همه ي خريد خونه با همسرمه و اين كار سخت رو من خيلي به ندرت انجام مي دم كار سختي نيست...

و یا این یکی که مقداری ساز مخالف میزند و به شکلی دیگر دلش برای بعضی ها سوخته:


این تابلو را به دیوار می زنی، آن قالیچه را جلوی پلکان می اندازی، راهرو را جارو می زنی، مبل ها به هم ریخته است، هنوز اتاق پذیرایی را گردگیری نکرده ای، مهمان ها دارند می رسند و هنوز لباس عوض نکرده ای. در آشپرخانه واویلاست و هنوز کارهایت مانده است. یکی از مهمان ها که الان می آید نکته بین و بهانه گیر و حسود است و چهارچشمی همه چیز را می پاید. از این اتاق به آن اتاق سر می کشی، از حیاط به توی هال می پری، از پله ها به طبقه بالا می روی، برمی گردی، پرده و قالی و سماور و میوه و گل و سفره و چای و شربت و شیرینی و میوه و حسن و حسین و  مهین و شهین... . غرقه در همین کشمکش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالاتی و می روی و می آیی و می دوی و می پری که:

 ناگهان، سر پیچ  پلکان، جلویت آینه است، از آن رد مشو!‌ لحظه ای همه چیز را رها کن، خودت را خلاص کن، بایست و با خودت روبرو شو،‌ نگاهش کن، خوب نگاهش کن، او را می شناسی؟ دقیقاً وراندازش کن، کوشش کن درست بشناسی اش، درست بجایش آوری، درست فکر کن، ببین این همان است که می خواستی باشی؟ اگر نه پس چه کسی و چه کاری فوری تر و مهمتر از این که همه این مشغله های سرسام آور و پوچ و روزمره و  تکراری و زودگذر و تقلیدی و بی دوام و بی قیمت را از دستت و دوشت بریزی و به او بپردازی؟ او را درست کنی! فرصت کم است، مگر عمر آدمی چند هزار سال است؟
چه زود هم می گذرد! مثل صفحات کتابی که باد ورق می زند. آن هم کتاب کوچکی که پنجاه شصت صفحه بیشتر ندارد. تازه چقدرش مانده است؟ جلد دومی هم ندارد. هر صفحه ای هم که ورق می خورد باد می برد!

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

قصه​ای غریب و حدیثی عجیب

امشب خواجه شمس الدین گوشه ی چشمی به ما کردند و به شهر ما تشریف بیآوردند . دوستان از برزک و نوش آباد و کاشان و آران و بیدگل از ایشان استقبال بنمودند و در منزل آقای حسین بیدگلی بیدگلی ،خواجه بنشستند و ما همه به دور او حلقه بزدیم .از کودک ۵ ساله تا پیرمرد ۸۵ ساله.خواجه برایمان شعر بخواندند و از مردم روزگارشان سخنها بگفتند.در پایان دعوت هیچکداممان را نپذیرفتند و به منزل  صباحی بیدگلی برفتند  تا با صباحی به ناله ی دف و چنگ ، جام  صبوحی بگیرند و رندانه صفایی بنمایند و خوش باشند و ترک افسانه بگویند و خرد در زنده رود بیاندازند که  صد گناه ز اغیار در حجاب  بهتر ز طاعتیست که به روی و ریا بکنند.

+ نوشته شده در  88/07/20ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

بیشتر در باره ی صالح وحدت

نویسنده: ح ع
سه شنبه 14 مهر1388 ساعت: 17:36
باسلام واحترام.
امروز در لینک های شما نگاهم به لینک چهره های ادبی اران وبیدگل افتاد.باز کردم .مطالب آن برایم تازه گی داشت.به خصوص آقای صالح وحدت که تا کنون اسمش را نشنیده بودم .البته یک بار از اقای سعید جندقیان شنیده بودم که خانواده ای با همین نام از بیدگل در مناطق اعیان نشین تهران ساکن هستند .ولی بعد موضوع فراموشم شد . در هر حال اگر لطف کنی واطلاعات بیشتری به من بدهی سپاس گزار خواهم بود .

ستاری:فقط میدانم که صالح از اقوام نزدیک آقای شاطریان صاحب "نشر بیدگل" در تهران میباشد.اگر صالح وحدت را به صورت "صالح وحدت" در گوگل جستجو نمایید اشعار بسیاری از او را خواهید یافت.البته فکر نکنم اعیانی خانواده ی او از لحاظ مادی باشد .

"صالح وحدت " او درسال ۱۳۱۳ خورشيدي ،در بید گل کاشان چشم به جهان گشود و سال های زیادی را در عرصه شعر و نویسندگی و تدریس ادبیات فاسی مشغول بود.

شاملو در کتاب «یک هفته با شاملو » در باره او می گوید :« نسبت به صالح وحدت احساس نزدیکی می کنم، زیرا شعرهایش را در کتاب های مختلف شعر امروز خوانده ام و پاره ای از آنها مرا گرفته و زمزمه گاه و بیگاهم شده . او کم حرف اما شیرین زبان است .»

دوران کودکی صالح وحدت به قالیبافی گذشت . در همان روزهای اول ورود به مکتب در اثر رفتار تهاجمی معلم او از مکتب فرار کرد و دیگر به آنجا باز نگشت. در سن ۱۵سالگی کلاس اول ابتدایی را شروع و تحصیلش را تا دریافت مدرک لیسانس در رشته ادبیات فارسی ادامه داد. در سال ۱۳۵۳ ازدواج کرد که حاصل آن دو فرزند به نام های کاوه و مهرنوش است .

اشعار بسیاری از او در مجله هایی چون فردوسی ،کلک ،چیستا ، دنیای سخن ، آدینه و بسیاری از رورنامه هابه چاپ رسیده است .

صالح وحدت در ۱۳ اسفند ۱٣٨٥در اثر سکته قلبی در گذشت.

 

آثار منتشر شده:

" خودناشناختگی " روایتی دیگر از حکایت شیخ صنعان  انتشارات زمان چاپ ۱٣۷٨

حروف آتشین – ترجمه ای از آثار جبران خلیل جبران انتشارات معین چاپ ۱٣٨۰

سرودنی دیگر – گزینه اشعار – نشربید گل چاپ ۱۳٨۲

 

آثار آماده چاپ:

برگزیده اشعار

شصت گهواره زندگی ( پاسخ به هفتاد سنگ قبر یدالله رویایی)

شعرعرفانی برای کودکان

دو منظومه

روزگار شاعر ( رمان )

دانشجوی عاشق ( رمان )

مردی با سایه اش ( داستان )

نقش زن درشاهنامه .

چند شعر از صالح در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/14ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

عکس جدید خانم ناهید دایی جواد خواننده ترانه ی غروب کوهستان و اشکم دونه دونه

بیش از ۴۰ سال پیش این خواننده دو ترانه ی فوق را خواند و از عالم خوانندگی کنار رفت.سالها میخواستم خبری از او داشته باشم تا اینکه او را در سایت رادیو فارسی فرانسه پیدا کردم . شما میتوانید ترانه غروب کوهستان او را در بخش ترانه های ناسروده سایت نامبرده گوش کنید.

http://www.rfi.fr/actufa/articles/113/article_6342.asp

+ نوشته شده در  88/07/03ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

پاییز از راه رسید

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

در این چمن چو درآید خزان به یغمایی

رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای

هر بهاری که به دنباله خزانی دارد

باغبانا ز خزان بی​خبرت می​بینم

آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

تو رو با تموم حرفا دوس دارم

هنوزم فانوس اين دهكده ام

حرمت نفت و طلا تو خونمه

تو رو با تموم حرفا دوس دارم

اسمتون هنوز سر زبونمه

 

واسه كاشيكاريات دلواپسم

واسه حوضاي عميق نقاشي

واسه آينه كاري طاقاي نور

واسه گنجشككاي اشي مشي

 

هنوزم ساقه ي لاله هاي تو

تازه از اشكاي پنهون منه

مشتي از خاكتو بردار و ببين

تو رگاش نفت تو  و خون منه

 

 اگه من مثل درختا ايستادم

ريشه هام تو دستاي تو محكمه

رگام از تو خون مي گيره شب و روز

منو با اسم تو مي شناسن همه

 

مال من باش و نذار ستاره ها

مث فانوساي مرده بد بشن

وقتي سرما مي زنه زمستونا

از سر نعش درختا رد بشن

عبدالجبار کاکائی

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

بازم مي گم يا علي و پا مي شم

از پدرم اسمشُ ياد گرفتم

 وقتي چشام به روي دنيا وا شد

هنوز تو قنداقه بودم ياعلي

گفت و منُ بغل گرفت و پاشد

 

تو عالم بچگي و سادگي

وقتي غمي دنيامُ تاريك مي كرد

پدر ميگفت يا علي و پا مي شد

منُ به آسمونا نزديك مي كرد

 

زمزمه ي ياعلي و ياعلي

از رگِ مادرم تو خونم مي ريخت

شباي تشنه وقتي شيرم مي داد

طعم علي روي زبونم مي ريخت

 

علي كليد خانه ي خدا بود

قفل دل شكسته رُ وا مي كرد

علي مثِ فرشته هاي معصوم

با گريه دنيا رُ تماشا مي كرد

 

ماه شباي مشق بچگي هام

عكس علي بود كه تو چشمه مي ريخت

وقتي علي رُ مي نوشتم رو خط

نام علي برام كرشمه مي ريخت

 

بچگيام عمريه رفته از ياد

با اونكه از غصه دارم تا مي شم

دخترمُ وقتي بغل مي كنم

بازم مي گم يا علي و پا مي شم

 


عبدالجبار کاکایی

+ نوشته شده در  88/06/18ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

جلال سیمین

*

*

تولد

آذر ماه ۱۳۰۲

محل تولد

تهران

 ورود به دانش‌سرای عالی تهران

۱۳۲۲

ورود به حزب توده

۱۳۲۳

چاپ «از رنجی که می‌بریم» و انشعاب از حزب توده

۱۳۲۶

آشنایی با سیمین دانشور

۱۳۲۷

ازدواج با سیمین دانشور

۱۳۲۹

سخنرانی در مقابل منزل دکتر مصدق

۹/۱۲/۳۱

کناره گیری از رهبران نیروی سومی‌ها

۲/۳۲

سفر به اسرائیل و ( کتاب غربزدگی)

۱۳۴۱

سفر حج و (سنگی بر گوری)

۱۳۴۲

وفات در اسالم گیلان در ۴۶ سالگی

۱۸/۶/۱۳۴۸

محل دفن

مسجد فیروزآبادی

آثار:

اورازان

(۱۳۳۳)

مدیر مدرسه

(۱۳۳۷)

نفرین زمین

(۱۳۴۶)

نون والقلم

*

در خدمت و خیانت روشنفکران

*

پنج داستان

  •  

تات‌نشین‌های بلوک زهرا

  •  

جزیرهٔ خارک درّ یتیم خلیج فارس

  •  

چهل طوطی

  •  

خسی در میقات

  •  

دید و بازدید

  •  

زن زیادی

  •  

سرگذشت کندوها

  •  

 

سفر آمریکا

سه تار

مکالمات

یک چاه و دو چاله

نیما چشم جلال بود

در خدمتیم

ارزیابی شتاب‌زده

  •  

 سفر به ولایت عزراییل

سفر روس

  •  

 

ترجمه:

عبور از خط

قمارباز(رمان)

سوء تفاهم

دست‌های آلوده

کرگدن

  •  

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

کلمات روسی در ایران

آپارات

، آفتامات

، آسفالت

، باک

، بالانس

، برزنت

، بکسوات

، بکسل

، بنزین

، پلاتین

، پُلُس

لنت

، ماشین

  واگن

تراموا

، ترانزیت

، ترمز

، دیفرانسیل

، دینام

پریموس

، پُز

، پُست (به معنی مقام اداری)

، پودر

، تراخم

، چرتکه

، چدن

، چمدان

 درشکه

، دوجین،

 دوش،

 ساخارین

، سماور،

 سیگار،

، وان (حمام)،

 ویترین،

، وان (حمام)،

 ویترین،

، قرنیز

، کتلت

املت،

 

، رادیاتور

، رزوه

، رُل

، زاپاس

، ژیگلور

، ساسات

، شاتون

، شاسی

، شلنگ

، فابریک

، قالپاق

، کاپوت

، کاربراتور

، کوپه

 گاراژ

، لاستیک

کلیشه

 بالون

، بانک

، بلیط

، پاگون

، راپورت

، شنل

، فانوسقه

، فرم (در کاربرد لباس)

، قرنطینه

، قزاق،

 کالسکه

، مانور

، مدال

، واکسیل

، آرتیست

، استکان

، اسکناس

، باندرول

،  کمپوت،

 کمد

، گتر (نوار پارچه‌ای)

، متقال،

  واکس

 

 

 بیسکویت،

 پیراشکی،

 پیک (پیالهٔ مشروب)

، چای

، چتول (ظرف مشروب)

، سوخاری

، شکلات

، کالباس

، وانیل

، ودکا

، ورمیشل

بیگودی

، پالتو

، پُرو (لباس)

، جلیقه

، زیگزاگ،

 سارافون

 ساسون

، کُرک

، کِلوش (نوعی دامن زنانه)

، گالش

بانکه

، بایکوت

، برلیان

، بشکه

، بیلیارد

، پارتیزان

، پاسور

، پاکت

، پُرس

 سیگارت

، شابلون،

 ، شانتاژ

، شانس

، شماطه

، شوت (فرد کندذهن)

 فامیل

، فرز (دستگاه برش)

، فرغون

، فوتبالیست

 

منبع
+ نوشته شده در  88/06/10ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

با نام چند وبلاگ با امکان کلیک روی نام آنها

به نام خداوند آسمانها و زمین

و اما بعد ... صحبت ما در بیدار شهر ( آران وبیدگل ما) با بروبچه های کتابخانه قائمیه در زیر درخت انجیر در باره ی جنبش راه سبز آران و بیدگل و آزادی از قید تعلق بود که ناگهان آشناي غريبه همچون یک چکاوک چشم در چشم ما انداخت و گفت:بوی خاک را حس می کنید ؟گفتیم:در حوالي كوير کیست که پس از باران حس نکند؟ گفت :در آران وبیدگل؟شاید کمتر پیدا شوند کسانی که بوی خاک را حس نکنند.

 

+ نوشته شده در  88/06/07ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

کیفر-شعری جدید از محمدرضا ترکی

 

مثل عنکبوت غول پیکری
که طعمه را
در فراخنای حوصله
 به دام می کشد
 و بعد
ناگهان
به کام می کشد ،
این زمانه هم
به جرم لحظه های خوب
- لحظه های عاشقانه ای که داشتیم -
        دارد از من و تو انتقام می کشد !
 

+ نوشته شده در  88/05/22ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

سعدی ( یادش جاوید)

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا راقیمت عشق نداند قدم صدق نداردگر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهیگر سرم می​رود از عهد تو سر بازنپیچمخنک آن درد که یارم به عیادت به سر آیدباور از مات نباشد تو در آیینه نگه کناز سر زلف عروسان چمن دست بداردسر انگشت تحیر بگزد عقل به دندانآرزو می​کندم شمع صفت پیش وجودتچشم کوته نظران بر ورق صورت خوبانهمه را دیده به رویت نگرانست ولیکنمهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند الله الله تو فراموش مکن صحبت ما راسست عهدی که تحمل نکند بار جفا رادوست ما را و همه نعمت فردوس شما راتا بگویند پس از من که به سر برد وفا رادردمندان به چنین درد نخواهند دوا راتا بدانی که چه بودست گرفتار بلا رابه سر زلف تو گر دست رسد باد صبا راچون تامل کند این صورت انگشت نما راکه سراپای بسوزند من بی سر و پا راخط همی​بیند و عارف قلم صنع خدا راخودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا رابه سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را
+ نوشته شده در  88/04/27ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

مولانا

ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو؟در میان هفت دریا دامن تو خشک کو؟این نداری خود و لیکن گر تو این را طالبی؟

 

بار جور نیکوان را مرد باید مرد کو؟در میان هفت دوزخ عنصر تو سرد کو؟آه سرد و اشک گرم و چهره​های زرد کو؟




باز شد در عاشقی بابی دگرمژده بیداران راه عشق راساخته شد از برای طالبانابرها گر می​نبارد نقد شدیارکان سرکش شدند و حق بدادسبزه زار عشق را معمور کردوین جگرهایی که بد پرزخم عشقعشق اگر بدنام گردد غم مخورکفشگر گر خشم گیرد چاره شدگر نداند حرف صوفی دان که هستاز هوای شمس دین آموختم بر جمال یوسفی تابی دگرآنک دیدم دوش من خوابی دگرغیر این اسباب اسبابی دگراز برای زندگی آبی دگرغیر این اصحاب اصحابی دگرعاشقان را دشت و دولابی دگرشد درآویزان به قلابی دگرعشق دارد نام و القابی دگرصوفیان را نعل و قبقابی دگردردهای عشق را بابی دگرجانب تبریز آدابی دگر
+ نوشته شده در  88/04/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

وصف خرمشاه به قلم مهدی آذر یزدی

 

 محل تولد و زندگي من تا 20 سالگي آبادي «خرمشاه» در حومه ی يزد بود.

 خرمشاه ، در آن ايام، با يك رودخانه ی خشك و مقداري زمينهاي كشاورزي، از شهر يزد فاصله داشت .

حالا با سه تا پل كه روي رودخانه زده شده، به شهر متصل شده و از آب و برق شهر استفاده مي كند و مثل يكي از محلات يزد به شمار مي رود؛

 ولي باز هم ، شهريها، مردم اصلي خرمشاه را دهاتي حساب مي كنند و درست هم هست.

 خرمشاه در ميان دو آبادي ديگر واقع شده كه «سر دو راه» و «نعيم آباد» ناميده مي شوند.

سر دوراهيان، بيشتر از همه ی پنج شش آبادي نزديك شهر ، خود را «شهري» حساب مي كردند. و آداب و عادات شهريها هم بيشتر در آنجا روسوخ داشت.

خرمشاه يكي از محلات يا آباديهاي زرتشتي نشين يزد است و در آن يك زيارتگاه هم هست كه زرتشتيان به زيارت آن مي آيند و نام آن «مشّّاه و هرام» است .

خرمشاه كه با زمين هاي مزروعي كاملاً از دو آبادي دو طرف جدا شده، داراي دو محله است: يكي محله ی گبرها (زرتشتيان) و يكي محله ی مسلمانها كه آن را محله «تخدان» مي ناميدند خانه اي كه ما در آن زندگي مي كرديم توي محله ی گبرها بود و سه طرف آن به خانه هاي زرتشتيان محدود بود .

كوچه اي كه ما در آن مي نشيتيم (كوچه پشگ) سي – چهل تا خانه داشت و دو سوم آن مال زرتشتيها وده – دوازده خانه اش هم مال مسلمانها بود.

 زندگینامه ی کامل در سایت زیر:

http://www.yazdtoday.com/yazd.php?greats&id=1

+ نوشته شده در  88/04/20ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

دولت دیدار

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

+ نوشته شده در  88/04/18ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

هوشنگ ابتهاج

 

http://www.iranpoetry.com/archives/ebtehaj.jpg

درین سرای بیکسی، کسی بدر نمی زند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمی زند


یکی ز شب گرفتگان، چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب، در سحر نمی زند


نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
(دریغ! کز شبی چنین )۲بار، سپیده سر نمیزند

(عزیز عزیز عزیزانم  )۲ بار

گذرگهی است پر ستم، که اندرو بغیر غم
(یکی صلای آشنا، به رهگذر نمیزند)۲بار


چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
(برو، که هیچکس ندا به گوش کر، نمی زند)۲ بار


نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
(وگر نه، بر درخت تر کسی تبر نمیزند)۲بار 

 

+ نوشته شده در  88/04/04ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

روی سوی خانه ی خمار دارد پیر ما

کاین چنین رفته​ست در عهد ازل تقدیر ما

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

+ نوشته شده در  88/04/03ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

برای خواندن متن کامل غزل حافظ روی مصرع آبی کلیک فرمایید.

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما، 1-7

خموش حافظ و این نکته​های چون زر سرخ
کنون که بر کف گل جام باده صاف است، 1-7

زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
اگر چه عرض هنر پیش یار بی​ادبیست، 1-1

راز درون پرده چه داند فلک خموش
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست، 1-6

حافظ اسرار الهی کس نمی​داند خموش
یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد، 1-9

چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد، 1-6

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید، 1-8

خموش حافظ و از جور یار ناله مکن
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش، 1-9

نکته سربسته چه دانی خموش
هاتفی از گوشه میخانه دوش، 1-5

پروانه مراد رسید ای محب خموش
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش، 1-7

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش، 1-8

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول، 1-9
+ نوشته شده در  88/04/02ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

پاسخ هدیه تهرانی، لیلا حاتمی، فاطمه معتمد‌آریا، مریلا زارعی به احمدی نژاد

این ابیات را از وبلاگی دیگر کپی و با کمی تغییر مناسب زمان حال نمودم.

ننگر تو مرا همسان با هرخس و خاشاکم

در جمع سیه رویان من پاکتــر از پاکـــم

در مجلس مه رویان بالاترم از هر کس

این من که به چشمانت ناچیز تر از خاکم

من خوبترم از گل خوشبوترم از سنبـل

ای مرد مرا مشکن   بنگر که چه بی باکـم!

از گفتن و رفتارت گر شکوه کنم روزی

خورشید شود گریان بر وضع اسفناکم

 

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

دوای جگر سوز برای درمان درد عشق-از هر غزل یک بیت با سوژه ی خونین

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد

حال خونین دلان که گوید باز

و از فلک خون خم که جوید باز

بادل خونین لب خندان بیاورهمچوجام

نی گرت زخمی رسدآیی چوچنگ اندرخروش

چوغنچه برسرم ازکوی او گذشت نسیمی

که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم

+ نوشته شده در  88/03/25ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

سرود وطن

 

سرود وطن که در اولین فیلم مستند میرحسین پخش شد .

http://radcom.ir/download/Lemair.mp3

نام جاوید ای وطن

صبح امید ای وطن

جلوه کن در آسمان

هم چو مهر جاودان.

وطن ای هستی ی من

شور و سرمستی ی من

جلوه کن در آسمان

هم چو مهر جاودان.

بشنو سوز سخنم

که هم آواز تو منم

همه ی جان و تنم

وطنم وطنم وطنم وطنم

بشنو سوز سخنم

که نوا در این چمنم

همه ی جان و تنم

وطنم وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام  و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

ز صلابت ایران جوان.

+ نوشته شده در  88/03/15ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

هیچی؟!

پوچ است تمنای عنایت از هیچ
هیچ است حکایت و روایت از هیچ

از هیچ کسان هیچ ندارم گله ای
من با چه زبان کنم شکایت از هیچ ؟!


http://mr-torki.blogfa.com/

+ نوشته شده در  88/03/06ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

شايد اين پناه آخر من است

 مرد برزخ ستاره و سحر                                      

مرد قرن نور ها وسايه ها

بي تو هر دقيقه تازه مي شود

رنگ خاكستري گلايه ها

 

مرهم صبور درد هاي سخت

عقل بي قرار سرزمين ما

كاشف دقيقه هاي گم شده

ناجي ترانه هاي بي صدا

 

اي طلايه دار  اعتماد و عشق

من اسير عصر سنگ و آهنم

بال هاي خسته ي مرا ببين

آخرين پرنده ي قفس منم

 

خسته از دروغ و تشنه از سراب

پشت ميله ها به جستجوي تو

من پرنده اي رها و عاشقم

پر نمي كشم مگر به سوي تو

 

مرد برزخ ستاره و سحر

سبز ساده، رنگ باور من است

تكيه داده ام به پرچم شما

شايد اين پناه آخر من است

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 20:31

+ نوشته شده در  88/03/04ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

همه ی میهمانهای تو میگویند:

***********

مسعود جان سپاسگزاریم

***********

+ نوشته شده در  88/02/25ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

خستگی

من از دور و نزدیکها خسته ام
از این ظاهرا نیکها خسته ام

هم از مذهب زاهدان ریا
هم از دین لائیکها خسته ام

من از این یقینهای ناپایدار
در انبوه تشکیکها خسته ام

از این خط کشیهای بی حد و مرز
از این گونه تفکیکها خسته ام

از این بوقها ، زردها ، سرخها
من از این ترافیکها خسته ام

تکاپوی آبی دریا کجاست؟ 
از این آب باریکها خسته ام

ز بس پُست کردم برای خودم
از این کارْتْ تبریکها خسته ام!

محمدرضا ترکی

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

خاطره ی زیبایی از آقای علوی

سال 1356كلاس اول ابتدايي برايم وحشتناك بود.من هيچ از مدرسه سر در نمي آوردم.خيلي روزها خودم را به مريضي مي زدم تا به مدرسه نروم.خشونت پدرو مدير ومعلم مدرسه از يك طرف ومحيط رعب اور آن به شدت آزارم مي داد.فضاي خانه پر از جهل بود.پدر ومادرم ناگهاني مرا از فضاي كوچه و خاك بازي ودوستان اندكم وارد فضاي نا آشناي مدرسه كردند.حسن ناجي پسر همسايه هميشه مرا از مدرسه مي ترساند.او دو سال جلوتر از من به مدرسه رفته بود.حسن ناجي خيلي به سگ بازي علاقه داشت.او قدش بلند بود وگاهي ما را براي سگ بازي به بيابان مي برد.او مي گفت در مدسه يك نفر است به نام  صادقي كه به او مدير  مي گويند.او بچه ها را كتك مي زند وگاه آنها را زنداني مي كند. حتي بچه ها را از سقف آويزان مي كند.

 روز اول كه همه را به صف كردندمن حتي نتوانستم نام پدرم را بگويم.مرا به خانه فرستادند وگفتند برو به پدرت بگو بيايد.من گريه كردم. روزهاي بعدي هرچه معلم درس مي داد  نمي فهميدم. حتي وقتي قصه هاي لوح را همه بچه ها بلد بودند من نمي توانستم آنها را توضيح دهم. آقاي ستايش معلم كلاس اول يك روز مرا به پيش صادقي برد.چنان ترس وجودم را فرا گرفت كه حس مي كردم براي نجات از دست او بايد بلند بلند گريه كنم. اشك وفريادم مدرسه را فرا گرفت.بعضي معلمان از كلاس ها بيرون آمدند تا ببينند چه خبر است.صادقي سعي كرد مرا آرام كند.اما چون فايده اي نداشت دوباره مرا به خانه فرستادند.چند روزي گذشت تا آن كه به خاطر خشونت وكتك هاي پدر مجبور به رفتن به مدرسه شدم.كج دار ومريض به رفتنم ادامه دادم.حتي تغذيه كه معمولا كلوچه لي لي پوت وشيرهاي سه گوش پاكتي بود دلگرمي ايجاد نمي كرد.

چهار طرف مدرسه محتشم كلاس بود.حياط گودي داشت ويك حوض آب در آن جلوه نمايي مي كرد.دستشويي هاي مدرسه هميشه گرفتگي داشت. پر از آب وآشغال بود وبو مي داد. بعد ازآن يك راهروي تاريك بود كه به پشتي مدرسه مي رسيد.زنگ هاي تفريح كسي حق نداشت در حياط مدرسه باشد.همه بايد به پشتي مي رفتند.كمتر كسي مي توانست در مدرسه شيطنت كند.يادم مي آيد يكي از كلاس پنجمي ها را سر صف تنبيه كردند. چون كه در جوراب هايش تيله قايم كرده بود.من تعجب مي كردم او چطور جرات كرده بود تيله به مدرسه بياورد.

صبح روزهاي زمستان بچه ها كنار ديوار حياط مي ايستادندتا از  آفتاب  صبحگاهي كمي گرم شوند.در كلاس ما بخاري نفتي فضاي زيادي را سياه كرده بود . همه كلاس ها همين طور بود.كلاس  همسايه ما هم اولي ها بودند.سقف خشتي كلاس سوراخ  شده بود.لوله بخاري را از آنجا عبور داده بودند. آقاي فاطمي معلم آن كلاس به بچه ها  گفته بود اگر  شيطنت كنيد از آن سوراخ بخاري آويزانتان مي كنيم!شايد هيچ كس فكر نمي كرد چگونه. فقط ما مي ترسيديم.

يك روز ساعتي به زنگ خانه مانده بود كه صداي عجيبي از كوچه به حياط مي رسيد.همه ساكت بوديم تا آن صدا را تشخيص دهيم .معلم گفت دارندشعار مي دهند. در اين موقع زنگ زده شد. صدا هر لحظه زيادتر شد.مي گفتند شعاري ها آمدند.آنها وارد مدرسه شدند. من براي اولين بار جمعيت زيادي ديدم.باز هم ترسيدم.آنها  پسر هاي مدرسه راهنمايي بودند.در نظرم قد وهيكلشان بزرگ بود. از ميان جمعيت فرار كردم. ناگهان پدرم را ديدم كه به دنبالم آمده بود.خوشحال شدم. از آن روز به بعد من بهانه هاي بيشتري براي مدرسه نرفتن آوردم.تا آن كه همه از دستم خسته شدند.آن سال نيم كاره رها شد.من 7 تا خاله داشتم.گاهي حمايت آنها راداشتم و هميشه در محاصره آنها بودم.يك روز عصر با خاله احترام  به ميدانگاه محله رفتيم. يك ماشين جيپ ديديم كه به سرعت دور مي شد.تعدادي از مردم كنار در حسينيه جمع بودندوحرف مي زدند.روي زمين قطعات پاره شده عكسي  خودنمايي مي كرد.مردم مي گفتند عكس خميني است. مي گفتند امنيه ها آمدند وعكس ها را پاره كردند.اسم يك امنيه را خيلي مي شنيدم .صادقي، همان نامي بود كه بعدها فهميدم اعدامش كردند.

سال بعد دوباره مرا به مدرسه بردند.اين بار معلم مهربان تري داشتيم.آقاي باقرنژاد هيكل بزرگي داشت.او تنها كسي بود كه در مدرسه ريش داشت! درك وفهمم بهتر شده بود.اما باز هم گاهي مشكل داشتم. يادم مي آيدبعضي وقت ها معلم از گاگول بودنم عصباني مي شد ودستم را مي گرفت و روي كاغذ راه مي برد تا بلكه بتوانم درست بنويسم.

آن سال يادم است از چند تا درس لذت مي بردم. درس اكرم وامين برايم جالب بود . عكس هايي را خيلي دوست داشتم .عكس گنجشك هاي زير درخت.عكس مردي كه با گاري باربري مي كرد.عكس مردي كه زير باران در هواي نيمه تاريك راه مي رفت...

آن سال من فقط يك شيطنت كردم. وقتي زنگ خانه خورد زودتر از همه دويدم تا از صف خانه فرار كنم.وقتي جلو در حياط رسيدم ناگهان صادقي از دفتر بيرون آمد ومرا گرفت واز پله ها پرت كرد پايين.چيزيم نشد اما بغض كردم.معلممان آقاي باقر نژاد اين صحنه را ديد وبه مدير اعتراض كردكه چرا با من اين رفتار را كرد.آقاي باقرنژاد دوست داشتني بود امامن خيلي نمي توانستم او را دوست داشته باشم.چون او هم از نظام مدرسه بود!

روزهايي كه هواخوب بود ديكته را در حياط مي نوشتيم. مدرسه محتشم درخت بزرگي داشت شبيه درخت درس اكرم وامين كه گنجشك ها  زيرش دانه مي خوردند.

تابستان آن سال يك روزمشغول ساختن كاغذ هوايي بوديم.از بچه ها  شنيديم كه نتيجه ها آمده(همان كارنامه فعلي) باپسر خاله كه درس هايش بهتر ازمن بود به مدرسه رفتيم. در آنجا آقايي بود به اسم بيكي.او اسم ما را پرسيدودفتري را نگاه كردو گفت شما قبول شده ايد.حس آن روز ما خوشحالي زيادي بود كه با بالا رفتن كاغذ هوايي به آسمان زيادتر شد. 

http://kavir2010.blogfa.com/post-53.aspx

+ نوشته شده در  88/02/21ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

چاه مرحوم ارباب علی هاشمی

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه

بوتهء یاس بابا جون هنوز
گوشهء باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا میدونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشهء طاقچه توی ایوونه
خودش کجاهاست خدا میدونه

پرسید زیر لب
یکی با حسرت
از ماها بعدها
چه یادگاری
میخواد بمونه؟
خدا ميدونه!

+ نوشته شده در  88/02/08ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

" و اما بعد"

 

برای خواندن مطالب بعضی از وبلاگها باید DISCONNECT  بشوم . یکی از این وبلاگها " و اما بعد" است.

+ نوشته شده در  88/02/03ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

زکه نالیم که از ماست که بر ماست

روزی ز سر سنگ   عقابی به هوا خاست

و اندر طلب طعمه   پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه روی زمین   زیر پرماست

بـر اوج فلک   چون بپرم   از نظـر تــیز

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خـاشاک   یکی پشّه بجنبد

جنبیدن آن پشّه   عیان در نظر ماست

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که از این چرخ جفا پیشه   چه برخاست

ناگـه ز کـمینگاه   یکی سـخت کمانی

تیری ز قضا و قدر انداخت   بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد و آن تیر جـگر دوز

وز ابر مر او را   بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

وانگاه پر خویش   گشاد از چپ و از راست

گفتا:عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!

این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟

چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید

 گفتا: زکه نالیم که از ماست که بر ماست

+ نوشته شده در  88/01/31ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

روان­شناسی اجتماعی ، برای کسی که می­خواهد ، جامعه­اش در سلامت روانی زندگی کند ، ابزار مفیدی است

در روایات اسلامی آمده است که روزی حضرت رسول (ص)در جمع یاران خود مشغول بحث و گفتگو بود که شخصی وارد شد و پس از سلام با صدای بلند اظهار داشت در فلان خانه، در فلان محله ، زن و مرد نامحرمی با یکدیگر خلوت کرده­اند. جوّ جلسه با شنیدن این خبر متشنّج شد. حضرت رسول (ص) مکثی کرد و پرسید کدام یک از شما حاضر است به محل مزبور برود و صحّت وسقم موضوع را روشن کند. تعداد زیادی ، دست­های خود را بالا برده و اعلام داوطلبی کردند. اتفاقاً حضرت علی (ع) در جمع بود و از آن جا که پیامبر بزرگ اسلام ، جامعه خود را می­شناخت ، و با روحیه انسان­های هوچی طلب و آبرو ریز آشنا بود ، همه آن­ها را به نشستن دعوت کرد و علی (ع) را برای روشن ساختن موضوع ، روانه محل کرد. پیشوای اول مومنان ، خود را بلافاصله به محل رسانید. ولی قبل از این که وارد کوچه اصلی شود ، چشم های خود را بست و در همان حالت از کوچه عبور کرد ، وارد خانه شد ، و با چشم بسته در خانه گشتی زد و از آن خارج شد. سپس به جمع رسول خدا برگشت و عرضه داشت من هیچ کس را در آن خانه ندیدم !!!

http://va-ama-bad.blogfa.com/

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

زن و مردِ آن، ساده و كارگر-همه زارعِ و قانعِ و رنجبر

قديمي دِهي بود آران بنام
پر از نعمت و ثروت و احتشام
همه باغ و دشت و چمنزار و كشت
در آزادي و خرّمي چون بهشت
فروزان، شبانِ دل­افروز او
فروغِ رخِ زندگي­روزِ او
فضايش مهيّج، چو كانونِ دل
گلش زندگي­بخش، چون خونِ دل
زن و مردِ آن، ساده و كارگر
همه زارعِ و قانعِ و رنجبر
شنيدم كه آران از آن نام جست
كه بُد مركزِ آريا از نخست
وزان نام بُردار، آراني است
كه خود ز اولين قومِ ايراني است


                     ***

يكي چشمه­اي نامش، آران دشت
در آن دِه، ز هر خانه­اي مي­گذشت
ز پيرانِ پيشينِ دِه، اين سخن
بُدي نقشِ پيشانيِ مرد و زن
كه اين چشمه­ي پاك، معجز نماست
در آن موجي از قُلزم كبرياست
بشويد از او هر كه رخ، صبحدم
نبيند يقين تا شب، آشوب و غم


                       ***

همه­ مردمِ اين دِهِ بخت­ْيار
دلِ و جانِ خود شسته از هر غبار
تمدّن نكرده بدان سو گذر
نبود از تجمّل در آنجا اثر
زن و مردِ آن پاك و پاكيزه دل
به يكديگر از جان و دل متصل
دلِ هر يك از مهر گنجينه­اي
فروزان­تر از پاك، آيينه­اي

 شادروان استاد نظام وفا

http://va-ama-bad.blogfa.com/

+ نوشته شده در  88/01/20ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

آنچه نحس و ناپسند است نادانی و جهل و خرافه گرایی میباشد .

 

تمامی ساعات و روزها و شبهای یک سال مبارک و فرخنده است و هر یک از اعداد و حروف و علائم و گیاهان و جانوران و موجودات ارزش خاص خود را دارند و هیچیک نحس نیستند.

آنچه نحس و ناپسند است نادانی و جهل و خرافه گرایی میباشد .

همه ی دختران دم بخت باید بدانند که از علف کاری ساخته نیست و آنچه بختشان را خوش مینماید همانا کسب دانش و هنر و دوری از رفتارهای جلف و خوارکننده و روی آوردن به گفتار و پندار و کردار نیک و اخلاق خوش و حجب و حیای ایرانی میباشد .

۱۳ به در - سیزده به در - سبزه گره زدن

+ نوشته شده در  88/01/13ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

بهار آمده ، اما بهار کافی نیست...!

برای باختن دل قمار کافی نیست
دو چشم مست و نگاه خمار کافی نیست

نسیم و ابر و تقلای دانه ها در خاک
برای رویش یک شوره زار کافی نیست

نه عقل ناقص تو ، نه جنون کامل من
برای بردن  در این قمار کافی نیست

شبیه صاعقه ای عشق می رسد از راه
برای آمدنش انتظار کافی نیست

طلوع روشن این آفتاب شرقی را
عبور کوکب دنباله دار کافی نیست

به گرد خویشتن از عقل و مصلحت گاهی
حصار می کشی اما حصار کافی نیست

چه فایده شجره نامهّ درختان را ؟
تبر فرود که آمد تبار کافی نیست

چقدر منتظر مقدم بهار شدیم
بهار آمده ، اما بهار کافی نیست...!
 
http://mr-torki.blogfa.com/
+ نوشته شده در  87/12/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام

خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام

همسفر بادها ، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام

خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بری
بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزانی ام

سایهّ اهریمن است ، یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام

کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام ، یکسره بارانی ام...

                                          مهر ۷۰

http://fasle-faaseleh.blogfa.com/

+ نوشته شده در  87/12/22ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

شعر

 

پشت این پنجره چشمی ست به در خشکیده

آن نـگـــاهـــی که به در بود دگـــــــــر خشکیده

***

شوق از حــلقـــه ی گـیـســـوی نگـــار افتـــاده

شــــور در حـنـجــــره ی مـــرغ سحـر خشکیده

***

آن گـــــل ِ قـــــــــاصــــــدک ِ آمـــــــــده از راه دراز

که ز احـــســــــاس تـو مـی داد خبر خشکیده

***

رود مــی رفـــت به دریــــا بــرسد ، امـــا حـیـف

چـــنـــد روزی ست کـه در راه سفــر خشکیده

***

جـــــای این جنگـل خشکیده ی بی آب و علف

کــــاش مـی شـد که ببینیم تـــبـــر خـشـکیده

 

http://manebito.blogfa.com/

+ نوشته شده در  87/11/29ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

این حرف بلندی ست که بر دار توان زد

ظفرخان احسن  از سرداران و والیان و شاعران قرن یازده هجری است.صائب تبریزی از معاشران او بوده و وی را ستوده است. از او حدود ۳۸۰۰ بیت برجاست. ابیاتی از او :  

گرچه همچون شانه عمرم در تهیدستی گذشت
یک سر مو از سر زلف تو درهم نیستم !

به مردم چنان این جهان تنگ شد
که خود را به ملک عدم می کشند

یک چند چو ما سلسله جنبان جنون باش
تا چند به تقلید خردمند توان بود !؟

با پستی همت چه زنی دم ز اناالحق!؟
این حرف بلندی ست که بر دار توان زد

بی تابی ام بجاست که دوش از هجوم غم
آمد خیال او به دل تنگ و جا نیافت !

در حیرتم که دشمنی کفر و دین چراست
از یک چراغ کعبه و بتخانه روشن است

گه پای بند خالم و گه کوچه گرد زلف
یک دم به حال خود نگذارد هوس مرا

ز دوری تو گرفت آن قدر ملال مرا
که جام باده نمی آورد به حال مرا
 

محمدرضا ترکی

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

يــاد تــو در دل اسـت بــاور كـن

يــاد تــو در دل اسـت بــاور كـن  دوريــت مـشـكـل اسـت بـاور كــن

بـاغــهــاي شــكــوفـه و شـبـنـم   بــي تـو بي حاصل است بـاور كن

بــــا نـگــاهــم ز دور دريـــاهــا    كــوي تــو سـاحـل اسـت بـاور كن

كاروان چون رود دلم با اوست  يـار در مـحـمـل اســت بــاور كـن

حـوريان پـيـش روي تـو هيچند   دل بــه تـو مـايـل اسـت بـاور كـن

مــن كـه ديـوانـه ي جمال توام   دل مــن عــاقـل اسـت بــاور كــن

جواد استادیان


با خبر شدم جناب آقای جواد استادیان بیمار هستند.

خدایا سلامتی را به او بازگردان.

خدایا سلامتی را به او بازگردان.

خدایا سلامتی را به او بازگردان.

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

بهار بود ٬ اما ٬ گلا

بي بي و مشتي حسن

 

سماور غل غل می کرد

بد جوری جوش آورده بود

بی بی جون هم بی خیال

به مشتی دل سپرده بود

 بهار بود ٬  اما  ٬ گلا

رو قالیشون پژمرده بود

خشت و گل بود خونه شون

دلاشون زنگ نخورده بود

 

زمانی٬ برو بیا

حوصله را سر برده بود

اما این روزا یه کم

حال و هوا افسرده بود

 

توطاقچه قاب عکسی

سیا سفید٬  که مرده بود

بابای مشتی حسن

سالای سال خاک خورده بود

 

—" دستتون درد نکنه"

بی بی چایی آورده بود

مشتی عادت کرده بود

بس چای ٬ جوشیده خورده بود

 

مشتی خاطره می گفت ...

تو خاطراتش مرده بود!

کرسی جای گرمی بود

و بی بی را خواب برده بود !!

عباس صابری

+ نوشته شده در  87/11/24ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

شعر از فرزین

قصۀعشق من و تو ، یه ترانه س یه ترانه س
قصه ای که بهترینِ قصه های عاشقانه س


عشق من به شهر خوبم ، عشق من به آب و خاکم
تو مث من بی هیاهو ، من مث تو پاک پاکم


چه شبایی روی بوم خونۀ خشت و گل تو
دَس کشیدم به ستاره ، خوابیدم تو بغل تو


بیشتر از هر جای دنیا رنگ آفتاب تو زردِه
انگاری تو کوچه کوچت ،خود خورشید خونه کرده


تو گل همیشه سبزی،قد یک دنیا می ارزی
تو یی اون بیدی که هرگز ، پیش بادی نمی لرزی


افتخار من همینه ، بچۀ خاک کویرم
اعتبار من کویرِِه،کی میگه که من فقیرم ؟


روزی که دستای نقاش ، رو کویرمون کشید گل
با همون خط قشنگش رو دلم نوشته بیدگل



قصۀ تو قصه ای نیس که نمونه توی این دل
قصۀ زمین تشنه قصۀ بارون و کاگِل


 
قصۀ کاغذ هوایی قصۀ پرپرچه و دشت
قصۀ قاصدکایی که می رفت و بر نمی گشت


 
تو عروس پیر کم و بیش ، عشوه می فروشی هنوزم
من برای تو ،تو روءیام پیرهن تازه می دوزم


 
یه غزل بگو صباحی تو که از گذشته هایی
«که کس آشنا نباشد به زبان آشنایی»
 


                                                            

 محمود فرزین

+ نوشته شده در  87/11/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

مرد كه گريه نمي كنه

يكي رو مي شناختم, مث كه اسمش قلی بود
يا مث كه نه خدايا, مرتضي يا تقي بود
وقتي كه پنج ساله شد, انگشت شستش بريد
خون از دستش جاري شد, رنگ از رخسارش پريد
تا اومد اشك جمع بشه تو چشاش از فرط درد
مادرش گفت بغض نكن, ماشالله ديگه شدي مرد
مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه

اون قلي يا مرتضي يا تقي يا حميد
گريه شو خوب نگه داشت, بغضشم نتركيد
وقتي كه ده ساله شد, يه روز توي مدرسه
افتاد زير كتك معلم هندسه
تا اشك تو چشاش جمع شد از خجالت و از درد
معلم سرش داد زد, مگه كه نيستي تو, يك مرد
مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه

وقتي پسرك رسيد, به سن سخت بلوغ
دخترك همسايه شون فكرشو مي كرد چنون
يه روز كه با دوچرخه پز مي داد جلوي اون
باباش سرش داد كشيد انقدر تند نرو حيوون
دختر همسايه با دوستاش بهش خنديدن
خوشبختانه اشكشو اين بار ديگه نديدن
مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه

چند سال گذشت و تقي, يا مرتضي يا قلي مردي شد و زن گرفت و زن شو دوست داشت ولي زنش با ناراحتي گفت تو بي احساسي تا حالا نكردي يه گريه ي اساسي
تو بي احساسي تا حالا نكردي يه گريه ي اساسي

زنش ازش جدا شد, رفت با يه مرد جوون
كه واسش اشك مي ريزه مثل يه رود روون
اون قلي بيچاره, يا مرتضي يا حميد, از زور ناراحتي ديگه نفسش بريد
مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه, مرد كه گريه نمي كنه

+ نوشته شده در  87/11/13ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

شایستهّ زندگی انسانها نیست

در خبرها آمده بود کلاغها هم هوای آلوده تهران را تحمل نکرده اند و دارند از این شهر  پر دود و دم فرار می کنند!

خوش می روی از دیار ما ، زاغ عزیز !
آزاد شو از حصار ما ، زاغ عزیز !

نفرین شدگان خاک ماییم ، برو
یک لحظه نمان کنار ما ، زاغ عزیز !

باید همه از پیر و جوان کوچ کنند
گر روز نشد ، نیمه شبان کوچ کنند

شایستهّ زندگی انسانها نیست
شهری که کلاغها از آن کوچ کنند !

در شهر و دیار خویش در تبعیدیم
عمری ست در آستانهّ تهدیدیم

اینجا به خدا نفس کشیدن سخت است
ای کاش به قدر زاغ می فهمیدیم !

سرمست هوای پاک کوه و دشتند
آزاد تر از نسیم در گلگشتند

روزی که نشان شهر ما باقی نیست
شاید که دوباره زاغها برگشتند !

شایستهّ کوچه باغها هم نشدیم
آسوده از این چراغها هم نشدیم

در پشت چراغهای قرمز ماندیم
ما همسفر کلاغها هم نشدیم !

شب بی تپش چراغها دلگیر است
دل بی هیجان داغها دلگیر است

این شهر ِ بدون سارها ، چلچله ها
چندی ست که بی کلاغها دلگیر است !

این کودک ، باغ را نخواهد فهمید
جز طعم فراق را نخواهد فهمید

ما معنی عندلیب را ، طوطی را...
او معنی زاغ را نخواهد فهمید !

روزی که نه آهو و نه شیری برجاست
دیگر نه هوای دلپذیری برجاست

از قصّه کتابهای درسی خالی ست
نه زاغ و نه قالب پنیری ...!

http://mr-torki.blogfa.com/

+ نوشته شده در  87/10/25ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

بحران روحی نوریزاد

آقای محمد نوریزاد کارگردان و روزنامه نویس ایرانی امروز به یکباره تمام مطالب وبلاگش را پاک کرده و آخرین مطلبش را هم اینجا  مشاهده می فرمایید. من نمیدانم خطابش به کیست

همه تان بروید به جهنم. همه مثل همید. ما هم شده ایم مسخره شماها. تو و آنهایی که خطابشان قرار می دهی، از یک قماشید. بی چاره ما که عروسک خیمه شب بازی شده ایم. بیشتر از این جایز نیست نوشته ای در این وبلاگ به رشته تحریر درآید. باشد که خدا همه مان را به راه راست هدایت کند

نویسنده:...  | لینک ثابت
+ نوشته شده در  87/10/24ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

هیچ یک لحظه نشستی با خویش

هیچ می دانی ؟

شهر را ما و شما می سازیم

شهر ویرانگر ما نیست دگر

با همه غربت نایافتگی

می توان گوشه ی یک کافه نشست

 با درختان جهان زمزمه داشت

رودها را به خیابان طلبید

هیچ می دانی ؟

خانه ها با همه ی گنگیشان

چه نیازی دارند

خانه ها منتظرند

در شب ماتمشان

سوسویی هست

که می خواند ما را

من و تو می دانیم ؟

من و تو مانده به مرداب غرور

که چه دریایی

می زند موج

ز خاموش نگاهی دلتنگ

من و تو می دانیم ؟

که جهان نیست حصار من و تو

که جهان خفته ما نیست

درون شب خویش.

هیچ یک لحظه نشستی با خویش

تا ببینی که چه دستانی

 از نور

نورهایی رنگین

با دلت پنجره ها می سازند

سر برون کرده ز هر پنجره ای فریادی.

تا ببینی چه خیابان هایی

همچنان رود که می گرید و می خواند

به سراپای تو چون می پیچند .

آری ، آری چه بگویم دیگر

 می توان گوشه ی یک کافه نشست

دود شد
خاک شد و
 انسان بود

می توان همچو پلی پای کشید و هشیار

گوش با زنگ سفرها آویخت

می توان

مضطرب گشت ز آوای مسافر از دور

 وز غم خانه بدوشان همه شب

منتظر ماند و گریست

می توان

با سبکسایه ی کودک رقصان

تن خود را رقصاند

باورم نیست که در خویشتنی

چونکه همپای تو اکنون من

با جهان همسفری یافته ام

زنده یاد  صالح وحدت    

+ نوشته شده در  87/09/24ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

كافه‌نشيني

قهوه اول:

كافه‌نشيني شايد در ميان هنرمندان و نويسندگان از اواسط قرن نوزدهم آغاز شد. جايي دنج و آرام در بطن جامعه. جايي كه مي‌توان آن را چهارراه حوادث درشت و كوچك دانست. محلي براي تبادل و تخليه ی اطلاعات از هر دسته و گروهي كه به كار هنرمند و نويسنده مي‌آيد. كم نبودند بزرگاني كه الهامات خود را از اين چنين مكان‌هايي مي‌گرفتند يا در آن به نوشتن و خلق شاهكارهاي خويش مي‌پرداختند.

 زولا داستان نانا را در كافه‌اي كه بدانجا رفته بود و با ديدن يكي از روسپيان فراري كه از تعقيب پليس به ميز آنها پناه برده بود، نوشت.

سقوط اثر كامو، تك‌گويي‌هاي ژان باتيست كلمانس است كه در كافه مي‌گذرد.

 جنگ جهاني اول و اخبار آن از پشت ميز كافه‌هاي شهر پاريس و لوزان در رمان خانواده اثر روژه‌ مارتن دوگار پيگيري مي‌شود.

سارتر داستان راه‌هاي آزادي و اكثر مطالب كتاب هستي و نيستي خود را در كافه‌ها نوشت.

كامو، دوراس، دوبووار هم از نويسندگاني بودند كه كافه‌ها را محلي آرام براي نوشتن و مباحثات خويش مي‌دانستند و در اين ميان كافه‌هايي چون كافه ميدان سن سوپيس و آزادي از اقبال بيشتري برخوردار بودند.

در اتريش كافه بازار مأمن هنرمنداني چون ريچارد اشتراوس، راينهارت، استفان تسوايك، توماس برنارد و ... بود.

در ايران نيز بعد از دوره ی قاجار و در دوره ی پهلوي اول كه دانشجويان ايراني اعزامي به خارج برگشته و يا به خارج از كشور اعزام شدند، با اين پديده آشنا شده و عجيب به آن خو گرفتند.

در اوايل كافه قنادي لاله زار مأمن افرادي چون افراد گروه اربعه (صادق هدايت، بزرگ علوي، مجتبي مينوي و مسعود فرزاد) قرار گرفت. كافه قنادي تصاج و كافه قنادي فردوسي و باغچه كنتينانتال (هر سه در خيابان استانبول) از ديگر پاتوق‌هاي اين گروه بود. گاه هم آنها در كافه باغ شيمران جلسات خود را برگزار مي‌كردند. رفته‌رفته كافه‌نشيني براي جماعت روشنفكر و انتلكتوئل ايراني يك بخش جدانشدني از زندگي‌شان شد.

كافه نادري، كافه فيروزه، پارك پالاس هتل و ... محل‌هايي بود براي جمع شدن، خوانش‌هاي شعر و داستان، نقد و گفت و گو و قرار گرفتن در بستر روشنفكري ايران. كساني چون رضا براهني، صالح وحدت، م. آستيم، حسن قائميان، جلال آل احمد، صادق چوبك، منوچهر و محمد آتشي، حميد مصدق، عمران صلاحي، عبدالعلي دستغيب، خسرو گلسرخي، محمدعلي سپانلو، عباس پهلوان، فرهاد مهراد، جواد مجابي و ... بين كافه فيروزه و كافه نادري در رفت و آمد بودند كساني هم چون شاملو فقط براي پيدا كردن كسي به آنجاها سرك مي‌كشيدند. در اين كافه روها هم دو دسته ديده مي‌شد.

دسته‌اي كه در گوشه‌اي به كارهاي خود مي‌پرداخت و دور از جمع قرار مي‌گرفت مانند قائميان، چوبك، براهني و دسته‌اي كه براي بودن با هم و خوانش كارهاي جديدتر جمع مي‌شدند. آل احمد نيز پير اين دسته دوم (كه اكثراً جوان‌ترها بودند) روزهاي دوشنبه با آن گيوه‌هاي سفيد و پيراهن يقه بسته سفيدش در وسط كافه فيروزه مي‌نشست. سيگار اشنوكشان به جواناني كه دورش حلقه مي‌زدند گوش مي‌داد و به آنها اظهار محبت مي‌كرد، تا جايي كه رفتار و قيافه آل احمد به عنوان نمادي از چهره روشنفكر آن دوره درمي‌آيد.

اين كافه‌ها، سواي انجمن‌ها و باشگاه‌ها بودند. انجمن‌ها طرفداران و اعضاي خود را داشت، ولي در كافه‌ها از هر قشر روشنفكر در آن يافت مي‌شد. (خصوصاً شاعر و نويسنده.) چه ذوق‌ها و استعدادهايي كه در اين كافه‌ها به بار نشست و چه طرح‌هايي كه در اين مكان‌ها شكل گرفت. بحث‌هاي شاعران و نويسندگان و منتقدان و روبه‌رويي آنها با يكديگر در چنين محيط‌هايي تازگي و طراوت آثارشان را به همراه مي‌آورد. بوي قهوه، بوي گپ‌ها و دوستي‌هاي كافه‌اي سال‌ها ذهن و مشام روشنفكر ايراني را پر مي‌كرد. نطفه بسياري از انقلاب‌هاي ادبي و هنري روشنفكران هم در اين كافه‌ها گذاشته شد. تشكيل بسياري از گروه‌هاي هنري موفق و همكاري بسياري از مترجمان و نقادان با هم از همين همنشيني‌هاي كافه‌اي آغاز شد.

 تفسير زندگي درون كافه‌ها را مي‌توان با شعر صالح وحدت تكميل كرد: مي‌توان گوشه يك كافه نشست با درختان جهان زمزمه داشت رودها را به خيابان طلبيد

 قهوه آخر: كافه نادري تنها بهانه ورود به داستان است. داستان در آن مي‌گذرد و نمي‌گذرد. برگشت‌هاي ذهني پي در پي خواننده را هم در كافه مي‌گذارد و هم او را به گوشه‌ها و پنهاني‌هاي زندگي افراد قصه مي‌برد. داستان با شرح و توضيح فضاي كافه نادري شروع مي‌شود و از آنجا به پاريس و انقلاب مه 1968 و مرگ مي‌رسد. كليت اثر از زبان سوم شخص و از زاويه ديد بيروني نوشته شده و داراي سه فصل است. فصل اول را به جرات مي‌توان پركشش‌ترين، پرمايه‌ترين و منسجم‌ترين فصل كتاب خواند. فصل دوم نسبت به فصل اول ضعيف‌تر و ضعف فصل سوم آن را سواي كل اثر مي‌كندو همين فصل است كه به كل اثر لطمه بسيار وارد كرده است. روابطي ساده و پيش پا افتاده با روايتي ساده‌تر و تا حد بسيار زيادي ضعيف و با پاياني غيرقابل باور و لمس و به قول رب‌گري‌يه: «آنجا كه روابط تصنعي مي‌شود مرگ‌ها و زندگي‌ها هم چيزي جداي از واقعيت مي‌گردند وغيرقابل باور».

روزنامه شرق – 18/3/83


+ نوشته شده در  87/09/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

شبهای بلند پاییز

ما در طول مدت زمانی نزدیک به دو دهه بارها و بارها در خانه ی شما و در اطاق شما حضور یافته و از برکت نگاه پدرانه و اندیشه ی شاعرانه ی آن بزرگوار بهره برده ایم.....

امشب نیز یکی دیگر از شبهای پاییز است

شبهای بلند پاییز

یکی از شبهای ایران

یکی از شبهای آران و بیدگل

دوباره شاگردان ، دوستان، مسئولین محترم فرهنگی شهر و علاقه مندان شما در حضور آن بزرگوار قرار گرفته اند تا باز هم آوای خوش شاه نامه را از زبان عاشق شاه نامه بشنوند....

( بخشی از نامه ی محبت آمیز جامعه ی فرهنگی و ادبی آران و بیدگل به شیدا که توسط مهربان حیدر عنایتی قرائت گردید)

+ نوشته شده در  87/09/16ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

گاه گاهي با نگه افسون كنـي

نگاه

مي كني ديوانــه ام با يك نگاه

                                            مـي ده از پيــمـانـه ام با يك نگاه

آتش افروزي كند چـشمـان تو

                                            سوخـتي كـاشـانـه ام با يــك نگاه

مرغك دل را به مويي بسته اي

                                            بنـده ي ايـن خانـه ام با يـك نگاه

شانه ی دست تـوام در مـوي تـو

                                            دل خوشم چون شانه ام با يك نگاه

گربيايي از تــنم جان مي رود

                                            من چنـين مـستـانه ام با يك نگاه

از كنار رد شدن رد مي شـوم

                                            از خـودم بـيـگـانـه ام با يـك نگاه

گاه گاهي با نگه افسون كنـي

                                            يـاد آن افـســانـه ام با يــك نگاه

استاد مهربان جواد استادیان

+ نوشته شده در  87/09/13ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

ترا دانش و دين رهاند درست

 

 شاهنامه - اسلام - وحدت - دانش

در رستگاري ببايدت جست

ترا دانش و دين رهاند درست

نخواهي که دايم بوي مستمند

وگر دل نخواهي که باشد نژند

دل از تيرگيها بدين آب شوي

به گفتار پيغمبرت راه جوي

خداوند امر و خداوند نهي

چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي

نتابيد بر کس ز بوبکر به

که خورشيد بعد از رسولان مه

بياراست گيتي چو باغ بهار

عمر کرد اسلام را آشکار

خداوند شرم و خداوند دين

پس از هر دو آن بود عثمان گزين

که او را به خوبي ستايد رسول

چهارم علي بود جفت بتول

درست اين سخن قول پيغمبراست

که من شهر علمم عليم در است

تو گويي دو گوشم پرآواز اوست

گواهي دهم کاين سخنها زاوست

کزيشان قوي شد به هر گونه دين

علي را چنين گفت و ديگر همين

به هم بسته‌ي يکدگر راست راه

نبي آفتاب و صحابان چو ماه

ستاينده‌ي خاک و پاي وصي

منم بنده‌ي اهل بيت نبي

برانگيخته موج ازو تندباد

حکيم اين جهان را چو دريا نهاد

همه بادبانها برافراخته

چو هفتاد کشتي برو ساخته

بياراسته همچو چشم خروس

يکي پهن کشتي بسان عروس

همان اهل بيت نبي و ولي

محمد بدو اندرون با علي

کرانه نه پيدا و بن ناپديد

خردمند کز دور دريا بديد

کس از غرق بيرون نخواهد شدن

بدانست کو موج خواهد زدن

شوم غرقه دارم دو يار وفي

به دل گفت اگر با نبي و وصي

خداوند تاج و لوا و سرير

همانا که باشد مرا دستگير

همان چشمه‌ي شير و ماء معين

خداوند جوي مي و انگبين

به نزد نبي و علي گير جاي

اگر چشم داري به ديگر سراي

چنين است و اين دين و راه منست

گرت زين بد آيد گناه منست

چنان دان که خاک پي حيدرم

برين زادم و هم برين بگذرم

ترا دشمن اندر جهان خود دلست

دلت گر به راه خطا مايلست

که يزدان به آتش بسوزد تنش

نباشد جز از بي‌پدر دشمنش

ازو زارتر در جهان زار کيست

هر آنکس که در جانش بغض عليست

نه برگردي از نيک پي همرهان

نگر تا نداري به بازي جهان

چو با نيکنامان بوي همنورد

همه نيکي ات بايد آغاز کرد

همانا کرانش ندانم همي

از اين در سخن چند رانم همي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/09/04ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

سعدي و صبر

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را


 از روی شما صبر نه صبرست که زهرست

وز دست شما زهر نه زهرست که حلواست


راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی

صبر نیکست کسی را که توانایی هست


آن را که میسر نشود صبر و قناعت

باید که ببندد کمر خدمت و طاعت

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

نظرات جناب حافظ در مورد درویش

روزی تفقدی کن درویش بی​نوا را

روضه خلد برین خلوت درویشان است

مایه محتشمی خدمت درویشان است

درویش را نباشد برگ سرای سلطان

سر و زر در کنف همت درویشان است

توانگرا دل درویش خود به دست آور

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

حافظ و قناعت

ما آبروی فقر و قناعت نمی​بریم

با پادشه بگوی که روزی مقدر است

گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست

آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر

که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی​ارزد

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی

کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری

هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد

فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

+ نوشته شده در  87/08/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

حافظ و ریا

غلام همت آن نازنینم

که کار خیر بی روی و ریا کرد

بشارت بر به کوی می فروشان

که حافظ توبه از زهد ریا کرد

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل

ما را خدا ز زهد ریا بی​نیاز کرد

ز خانقاه به میخانه می​رود حافظ

مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا بگشایند

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید

که بوی خیر ز زهد ریا نمی​آید

خوش می​کنم به باده مشکین مشام جان

کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

دوش می​گفت که حافظ همه روی است و ریا

بجز از خاک درش با که بود بازارم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم

یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

نذر و فتوح صومعه در وجه می​نهیم

دلق ریا به آب خرابات برکشیم

گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است

مکنم عیب کز او رنگ ریا می​شویم

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت

حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو

گفتی از حافظ ما بوی ریا می​آید

آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

ترانه های مادران ما

 
فرهنگ هرملت که مجموعه ای از آداب و سنن و روشهای زندگی را شامل میشود شناسنامه ي آن ملت است.

مذهب ، زبان ،ادبیات ، هنر ، افسانه ها ، داستانها ، مثلها ، و متلها مجموعه ای هستند که در طول تاریخ ، فرهنگ یک ملت را ساخته اند و با شناخت این پدیده ها میتوان ملتی را شناخت.

در جوامع مختلف و زمانهای متفاوت افراد هرنسل به گونه ای نگهبان این ارزشها هستند.

منطقه ي آران و بیدگل ما دارای یکی از غنی ترین و پربار ترین فرهنگ ها در کشور ایران عزیز است.   

با توجه به این مهم من وظیفه ي خود دانستم تا با جمع آوری ، حفظ و نگهداری بعضی از شعرها ، دو بیتی ها و لالایی ها ، نسل بعد را از این حض بی بهره نکرده باشم .

پدران و مادران ما در پشت دار قالی و چال شعر بافی شعرها و دو بیتی هایی را زمزمه میکرده اند که امروز رو به انقراض و نابودی رفته است. ما و پدران ما با آهنگ دلنشین لالایی های مادران و مادربزرگ هایمان به خواب میرفته ایم و با صدای گره و شانه و آهنگ چاقو که به رنگ قالی می خورده از خواب بیدار می شده ایم که همراه با صدای زمزمه هایی  بوده که برلبهای آنها جاری بوده است.

اکنون دیگر آن زمانها و روزها رفته است.

دیگر فرزندان ما هرگز پوست انگشتهایشان در لای تارهای قالی ساب نخواهد رفت .

دیگر انگشتان دختران دلبندمان ضربه خور چاقوهای تیز قالی بافی نخواهدشد .

دیگر آواز دلنشین ترانه های مادران ما در پشت دار قالی به گوش نخواهد رسید.

دیگر ما چهره ی مرد قالی زن را نخواهیم دید و صدای پتک او را برسر گاوه ي چوبی نخواهیم شنید.

دیگر طاهره و منیره زیر نور لامپ زرد رنگ اطاق کاه گلی تا دیر شب قالی نخواهند بافت.

دیگر رنگ صوف و ملیله را به یاد نخواهیم آورد.

دیگر ریشه نخواهیم زد تا پیشه امان شود.

دیگر سرپود را که روی هم انباشته شده بود صاف نخواهیم کرد. تادلهایمان صاف شود.

دیگر سیا نخواهیم زد تا در چاله اش سفیدی ببافیم.

دیگر رنج ترنج بافتن را نخواهیم برد. و گلهای قالی را در خیالمان نوازش نخواهیم کرد.

دیگر پدرها و اوسادهایمان به ما چک نخواهند زد که چرا کارمان عقب است.

دیگر جمعه های کودکی را بو نخواهیم کرد.

دیگر صدای مرد گنگ قالی پاکن را که داد میزد و ما نمی فهمیدیم ، نخواهیم شنید.من از بچه گی از چوب بلند وکارد او می ترسیدم.  

خدا حافظ. بوم گلی.بوم کرمی. بوم سرمه ای. بوم تیرمه ای. بوم شتری.

خدا حافظ . پود زیر. پود رو . قیچی. هاف. نیره. شانه.

خدا حافظ .علی آقا ممد ، بقال محله ، موم قالی دیگر نمی فروشی یا سر چله.

امروز در سرداب خانه ي قدیمی دستگاه قالی را اورنگ خورده است. بیايید وجودمان را اورنگی نکنیم.

اثر ارزشمند آقاي حسین بیدگلی

بيدار شهر جسارت نموده و ضمن ويرايش رايانه اي كلمات رنگي را اضافه نموده است .

http://www.bidgoly.blogfa.com/

+ نوشته شده در  87/08/08ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

انگشت جهانیان به دندان از مدرک دکترای کردان

 
انگشت جهانیان به دندان
از مدرک دکترای کردان

چون کار به مجلس اوفتادش
شد موقع رای اعتمادش ،

گویند یکی ز جمع مجلس
پرسید که ای تو شمع مجلس ،

پیش از تو به مسند وزارت
بودند رجال با وزانت

در علم و ادب همه کمابیش
بودند بزرگ دوره خویش

جمعی همه با صفات ذاتی
با سابقه مبارزاتی

بس رنج و شکنجه دیده بودند
زندان ستم کشیده بودند

اکنون تو به چنته ات چه داری
دارای کدام افتخاری ؟!

فرمود که من ز جمله پیشم
آیینه روزگار خویشم

جز کار و سوابق اداری
"پی اچ دی" یی دارم  افتخاری

یک مدرک دکترای آکسفورد
ممهور به مهر شخص جان فورد!

مجلس چو شنید گفته ، دادش
یکپارچه رای اعتمادش

گفتند وزیر شو به شادی
در دولت احمدی نژادی

گفتند تو نور چشم مایی
البته نبود اگر مشایی !!

          ***

یک هفته نرفته شد مدلّل
آن مدرک دکتراست مختل

یک مرتبه تقّ آن درآمد
بُن پایه لقّ آن درآمد

معلوم شد از طریق تحقیق
بر مردم رند نه ، که هر بیق ،

کردان نه که دکترا ندارد
لیسانس هم از قضا ندارد !

خود گفت مرا به جعل دادند
خرمهره به جای لعل دادند !

              ***

افسوس به مسند رجایی
کردان بنشسته و مشایی

هر کس به زمانه دل ببندد
البته به ریش خود بخندد !!

http://mr-torki.blogfa.com/

+ نوشته شده در  87/07/13ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

دیشب مُردم

خداوند مرا بیامرزد.نیمه­های دیشب مُردم .

http://radiomoallem2.blogfa.com/post-123.aspx

+ نوشته شده در  87/06/10ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

باید پرنده بود و از این آشیان گذشت

بعد از تو کارد بر جگر استخوان گذشت
فواره گشت حسرت و تا آسمان گذشت

غمگین ترین تلاوت آیات درد بود
نامت اگر که نیمه شبان بر زبان گذشت

تاوان دل سپردن اگر زنده - مردن است
خوشبخت آن که زودتر از این جهان گذشت

سودی نداشت بودن با تو بغیر آه
هر چند بی تو نیز ، زیان در زیان  گذشت

همواره پیش از آنکه بدانی گذشته است
ساعت چهار بار ... و بدین سان زمان گذشت

دنیا به ما مجال رسیدن نمی دهد
باید پرنده بود و از این آشیان گذشت

یک بغض ناتمام که بی واژه مانده بود
شکل غزل درآمد و از نای جان گذشت...

آقای محمدرضا ترکی

+ نوشته شده در  87/05/15ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

محنت عشق

  افسانه عاشقی

آرند که واعظی سخنور                          بر مجلس وعظ سایه گستر

از دفتر عشق نکته می راند                    وافسانه عاشقی همی خواند

خرگم شده ای بر اوگذر کرد                   وزگم شده ی خودش خبر کرد

زد بانگ که کیست حاضر امروز             کزعشق نبوده خاطر افروز

نی محنت عشق دیده هرگز                     نی جور بتان کشیده هرگز

بر خاست زجای ساده مردی                هرگز زدلش نزاده دردی

کان کس منم ای ستوده ی دهر               کز عشق نبوده هرگزم بهر

خر گم شده را بخواند کای یار               اینک خر تو  بیار افسار

   {لیلی و مجنون}  

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم

خدا می خواست در چشمان من زیبا ترین باشی
شرابی در نگاهت ریخت تا گیرا ترین باشی

نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن
دلت را وسعتی بخشید تا دریا ترین باشی

تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود
که در شمسی ترین منظومه مولانا ترین باشی

مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم
تو را آموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی

خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش
تو را تنها پدید آورد تا تنها ترین باشی

خدا وقتی تو را می آفرید از جنس لیلاها
گمان هرگز نمی بردم که واویلا  ترین باشی!!


ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصه این عشقهای پیش پا افتاده نیست

عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست
چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست

با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست !

در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست

گامهایم با تو هر دم در شروعی تازه اند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست

بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست

عطر زلفت در تن گلهای وحشی ریخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست

با تو باید تا افقهای رهاتر پر کشید
آه ، بال من برای پرزدن آماده نیست....

محمدرضا  ترکی

+ نوشته شده در  87/04/02ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!

چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست
بهار آمده ، اما مرا  بهاری نیست

نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
ولی به گفتهّ تقویم اعتباری نیست

مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهّ اردیبهشت کاری نیست

درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست

تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز ...
ولی دریغ ،  تو را عهد استواری نیست

قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی ...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!

محمد رضا ترکی

+ نوشته شده در  87/04/02ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

به مناسبت سالروز تولد عالی مقام رودکی

اندر بلای سخت

ای آنکه غمگنی و سزاواری - و اندر نهان سرشک همی ‌باری
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد - بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟ - گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟
مستی نکن که  نشنود او مستی - زاری مکن که نشنود او زاری
شو، تا قیـامت آیـد زاری کن! - کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون - گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او- بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدیدنی و کسوفی نی   -  بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم    -    بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدیـد آید    -    فضل و بزرگمردی و سالاری


+ نوشته شده در  87/03/30ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

از محمد رضا ترکی

 

وقتی به عشق گفتی ، ای دل ، جواب- آری
دیگر نمی توان خفت آسوده در کناری

هرگز نمی پذیرد ، آرام ، روح عاشق
جز در کنار یاری یا بر فراز داری

وقتی دل آشنا شد با راز عشق ، دیگر
این گام خسته ی تو ، این وسعت صحاری

ننگ است مرگ عاشق در بستر علایق
زیباست جان سپردن با زخمهای کاری

وقتی فتادی از پا باید به سر دویدن
سستی گذر ندارد در کوی بی قراری

آرامش حقیری در جان برکه می رفت
طوفان نهیب زد : هی...دلمرده ی حصاری !!

تالابهای راکد از عشق بی نصیبند
باید گذشتن از خود چون رودهای جاری...

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

در میان دو عدم، اين دو قدم راه چه بود؟

 
شب آمد و شد اول بیداریها

من و سودای دل و فکر گرفتاریها

شب خیالات و همه روز تکاپوی حیات

خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها

در میان دو عدم، اين دو قدم راه چه بود؟

كه كشيديم درين مرحله بس خواريها

دلخوشيها چو سرابم سوي خود برد، وليك

حيف ار آن كوشش و طي كردن دشواريها

نوجواني به هوس رفت و از آن برجاماند

تنگي سينه و كم خوابي و بيماريها

سرگذشتي گنه آلود و حياتي مغشوش

خاطراتي سيه از ضبط خطاكاريها

كورسويي نزد آخر به حيات ابدي

شمع جانم، كه فدا شد به وفاداريها

شعر از "باستاني پاريزي"

 http://vahid54321.blogfa.com/

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

قصه ی سه ماهی از کلیله و دمنه

در آبگیری سه ماهی بود .

از قضا روزی دو صیاد به آبگیر آمدند ماهیان را دیدند وتصمیم گرفتند آنها را بگیرند.

 یکی از ماهیان باتجربه بود به سرعت خود را به محل ورودی آب رساند  و فرار را بر قرار ترجیح داد .

 

صیادان ورودی را بستند تا از فرار دو ماهی باقی مانده جلوگیری کنند.

 

 دومی بی تجربه ولی با هوش بود خود را به مردن زد ودر روی آب بی حرکت  ماند.صیاد اورا برداشت وچون پنداشت مرده است روی زمین انداخت . ماهی خود را به جوی رساند و فرار کرد .

 

 سومین ماهی که  نه تجربه داشت ونه هوش حیران وسرگردان به چپ وراست می رفت و سرانجام گرفتار شد.

+ نوشته شده در  87/03/13ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

داستان دیگری از کلیله و دمنه

داستان کفاش و همسربدکارش و بریده شدن دماغ زن حجّام توسط کفاش و قصاص شدن مرد حجّام به اتهام بریدن دماغ همسرش

کفاشی به همسرش گفت:  من به مهمانی میروم مواظب خانه باش.

 زنش گفت: خیالت راحت باشد. کفاش رفت.

زن کفاش معشوقی داشت و همسر مرد حجّامی رابط بین او و معشوقش بود .

 شبانگاه کفاش مست برگشت ودید که معشوق همسرش پشت درب خانه منتظر است تا وارد خانه شود .پیش از آن هم به زنش بدگمان بود .

 اورا به خانه بر گرداند و کتک مفصلی به او زد واو را با طناب به ستونی بست و خوابید .

زن حجّام داخل خانه شد و به زن کفاش گفت : چرا مرد را منتظر میگذاری و نمی  آیی ؟ اگر نمی آیی بگو تا مرد برگردد.

 زن کفاش به زن حجّام گفت: کفاش خوابیده است طناب را باز کن. کنیز باز کرد.

 زن کفاش گفت: من تورا بجای خود به ستون می بندم و برای عذرخواهی تا درب خانه  میروم و زود بر می گردم.

 زن حجّام قبول کرد و زن اورا ببست وبرفت.

لحظاتی بعد کفاش بیدار شد و گفت: زن . زن.

 زن حجّام که خیلی تر سیده بود هیچ نگفت.

چند بار کفاش زنش را صدا کرد وچون جوابی نشنید  در تاریکی نزد زن حجّام آمد وبا گزن  قسمتی از بینی او را برید وکف دستش گذاشت ورفت خوابید.

زن کفاش آهسته وارد خانه شد وپیش زن حجّام بینی بریده رفت وحال زارش دید وخیلی عذر خواهی کرد وطناب گشود و دستور داد تا زن حجّام او را ببندد وخود آرام از خانه برود.

 وقتی زن حجّام رفت زن کفاش شروع به گریه و زاری کرد وگفت: ای خداوند شوهرم به من ظلم کرده است ولی اورا ببخش وبینی مرا به من باز گردان.

 وپس از چند لحظه گفت:  خدایا شکر .خدایا شکر.

کفاش که از سر وصدای او بیدار شده بود گفت: ای بد بخت نافرمان من را فریب میدهی؟

 زن گفت: بیا ببین تا باور کنی که چطور خدا مرا شفا داد.

 کفاش بلند شد وبه زنش نزدیک شد وبعد از تعجب هاج و واج ماند سپس از درگاه خداوند طلب بخشش کرد و از همسرش هم عذر خواهی کرد وقول داد دیگر انسان بدگمان و مردم آزاری نباشد .

 از سوی دیگر زن حجّام بینی در دست ونگران  از اینکه حالا جواب همسرش را چه خواهد داد؟ جواب همسایگان را چه بدهد؟ به خانه  رفت .

خوشبختی او این بود که شوهرش خواب بود وبا او رو به رو نشد و او به اطاقی دیگر رفت .

دراین هنگام مرد بیدار شد و ابزار کارش را خواست تا به سر کارش برود.

 ابزار دو قسمت داشت جاتیغی وتیغ .

 کنیز که حواسش جمع نبود فقط تیغ را به او داد .

مرد خشمگین شد وتیغ را به سوی او پرت کرد .

 زن از فرصت استفاده کرده وفریاد زد: وای دماغم .آی سوختم . آخ دیدی چه کردی؟

 مرد دست پاچه شد و مرهم آ ورد وعذر خواهی کرد.

همسایگان آ مدند و مرد را ملامت کردند وچون صبح شد فامیل های کنیز آ مدند و حجّام را به نزد قاضی بردند.

قاضی به حجّام گفت : این عورت ( زن ) بیگناه را چرا مثله کردی؟

 حجّام در پاسخ عاجز ماند و قاضی به قصاص و عقوبت او حکم کرد .

+ نوشته شده در  87/03/09ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

زاغ و شغال

داستان دیگری از کلیله و دمنه

زاغی در کوهی بر بالای درختی خانه داشت و در آن حوالی  ماری بود که جوجه های او را می خورد.

زاغ با یک شغال دوست بود.

 یک روز به خانه ی او رفت وبه او گفت : مار روزگار مرا سیاه کرده است . برای نجات ازظلم این ظالم نقشه ای کشیده ام .

 شغال گفت : بنال ببینم چه در آن سر کوچکت است.

 زاغ گفت: می خواهم وقتی مار خواب است با نوک تیزم چشمانش را کور کنم.

 شغال گفت: خیلی خطر ناک است وممکن است جانت را از دست بدهی. به نظر من بهتر است بربالای روستای مجاور پرواز نمایی و هر جا جواهری د یدی آن را برداری وفرار کنی  به طوریکه مردم بتوانند تو را  تعقیب کنند وقتی به مار رسیدی جواهر را نزدیک مار بیانداز مردم برای برداشتن جواهر اول مار را می کشند وتو را از از شر او خلاص می کنند.

 زاغ چنین کرد وبرای همیشه از دست همسایه ی بد راحت شد.

+ نوشته شده در  87/03/07ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

قفس

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك - چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم

+ نوشته شده در  87/03/07ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

ساده نویسی داستان دیگری از کلیله و دمنه

ساده نویسی داستان دیگری از کلیله و دمنه

شترمردی رم کرد.

مرد از ترس فرار کرد وبه درون چاهی رفت و دو شاخه از درختی را که در دهانه ی چاه روییده بود گرفت وپاهایش راروی  ریشه های آن قرار داد.

 چند دقیقه ای که گذشت و چشمانش به تاریکی عادت کرد متوجه شد پاهایش را بر سر چهار مار که سر از سوراخ بیرون آورده بودند گذاشته است .

 به ته چاه نگاه کرد اژدهایی رادید که دهانش را گشوده ومنتظر است تا اورا بخورد.

 نگاهی به بالا کرد دید دو موش یکی سپید ویکی سیاه بیخ شاخه ها را می جوند .

 وحشت تمام وجودش را فرا گرفت.

در روبروی خود لانه زنبوری دید که در آن عسل هم بود .

 یک انگشت از آن را خورد .بسیار شیرین وخوشمزه بود به طوری که همه چیز را فراموش کرد وبه خوردن پرداخت.

 ناگهان شاخه شکست و مرد در دهان اژدها افتاد.

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

در جستجوی گنگ خواب دیده بودم ...

 

شمس پيش از آن که به ديدار مولانا برسد، خود را در بيتی که به او منسوب است به گنگ خواب ديده يی همانند می کند. هرچند او می خواهد ماجرای آن خواب روحانی را که ديده است به ديگران بگويد ؛ اما زبان او را که زبان عشق است، نمی فهمند.

من گنگ خواب ديده و عالم تمام کر

من عاجزم زگفتن و خلق از شنيدنش

 

http://www.kabulnath.de/Salae_Doum/Shoumare_35/Ustad_Partau_Naderi_Shams1-3.html

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

داستانی از کلیله و دمنه

داستانی از کلیله و دمنه

این داستان را با کمی تغییر ساده نویسی نموده ام .

 

شبی  دزدي با ياران خود براي دزدي به بام خانه اي رفت .

 صاحب خانه بيدار شد آهسته زنش را بيدار كرد و به او گفت:

 دزد آمده من خود را به خواب مي زنم وتو به طوري كه   صداي تو را دزدان بشنوند به ترتیبی که میگویم با من گفتگو کن...

 زن با صداي بلند گفت: راستش را بگو مرد اين طلاها را از كجا آورده اي؟

مرد گفت:اين راز را نمي گويم.

 زن اصرار كرد.

 مرد گفت : دزديده ام.

 زن بسيار ناراحت شد وگفت: از كجا؟

مرد گفت: من ا فسوني بلدم كه دزدي را برايم بسيار آسان كرده است0

 زن گفت : تورا خدا به من هم ياد بده0

 مرد گفت : در شبهاي مهتابي ميروم كنار ديوار خانه ثروتمندان مي ايستم وهفت بار مي گويم: شولي شولي شلماني . بعد غيب ميشوم و روي بام آن خانه ظاهرمیشوم. دوباره هفت بار ميگويم: شولي شولي شلماني   و درحياط خانه مي جهم بدون آ نكه آسيبي ببينم 0  مجددا افسون را خوانده  واين بار  داخل اطاق میشوم و بار ديگر که ورد می خوانم  هرقدر طلا در خانه هست جلو من جمع مي شود.

ز ن گفت: جطور از خانه بيرون میايي؟ مرد گفت: يادت رفت شولي شولي ؟ با اين افسون نه مرا كسي مي بيند ونه كسي به من بد گمان مي شود0

دزدان اين سخنان شنيدند و بسيار خوشحال شدند و منتظر شدند تا مرد و زن خوابيدند بعد همه باهم خواندند: شولي شولي شلماني واز بام  به حياط پريدند.

+ نوشته شده در  87/03/03ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

شعری از محمدرضا ترکی

 

روزی بزی نحیف که هر سوی می دوید
خود را به روی سینه کشی صعب برکشید

جستی زد و به چابکی آهوان دشت
از شیب تند صخره به بالای آن خزید

بر صخره ایستاد و به هر سو نگاه کرد
برتر ز خویش در همه عالم کسی ندید

گفت : این منم که بر همه عالم سرآمدم
سر می کشم به دامن شبگیر همچو شید

آن گاه سینه صاف نمود و ز عمق جان
مانند شیر نعرهّ جانانه ای کشید:

" آنک سریر سروری و برتری مراست
آه ای نهنگ و شیر و پلنگان شما که اید؟! "

شیری غریب و خسته از آن دشت می گذشت
دشنامهای آن بز مغرور را شنید

لختی به ناتوانی آن بز نظاره کرد
یک چند هم به هیبت آن صخرهّ سپید...

گفت : این تو نیستی که چنین نعره می کشد
این عربده ز سینهّ صخره ست ، ای پلید!

                         ***

ای بر سریر ملک جهان تکیه دادگان
وینک شرار جنگ و جنون می پراکنید

آتشفشان خفتهّ خشم اند مردمان
آسوده بر صلابت صخره نیارمید

بز روی صخره باز بز است آی بزدلان
شیر است شیر ، گر چه به زنجیر و ناامید!

بر اساس یک قصه قدیمی که اولین بار آن را از استاد علی معلم شنیده ام.

+ جمعه 10 شهریور1385 محمدرضا ترکی
+ نوشته شده در  87/02/30ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

آن خانه ی همسایه است.

همسایه

آن خانه ی همسایه است.

آن حیاط خانه ی همسایه است .

در حیاط خانه ی همسایه یک درخت کاج خیلی بلند است .

درخت کاج خشکیده است .

روی درخت کاج دو گنجشک بازی میکنند .

یکی از گنجشکها پررنگ و دیگری کمرنگ است .

گنجشک کمرنگ کوچکتر از گنجشک پررنگ است .

گنجشکها مثل بچه گنجشکها ، تند تند ، با هم حرف میزنند.

گنجشک کمرنگ ، اجازه میدهد گنجشک پر رنگ روی بالهایش بنشیند.

گنجشک پر رنگ خیلی نامرد است چون هرگز  گنجشک کمرنگ را روی بالهایش نمی نشاند.

کلمه ها و ترکیبهای تازه :

حیاط: قسمتی از خانه که اطاق ندارد و فقط یک مستراح دارد.

همسایه:  انسانی است که گاهی یک کاسه ی آش به ما میدهد.

کاج:  درخت بلند و بی عرضه ای است که طاقت سرمای ۴۰ درجه زیر صفر را ندارد .

گنجشک: پرنده ی کوچکی است که در بهار گاهی صدایش را تغییر میدهد.

 

( ۱۶ )

+ نوشته شده در  87/02/18ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

از تابناک

کاش تلاش هاشمی رفسنجاني برای حل اختلاف در سطوح بالا بود .

احضار نيكبخت، ماماني و حقيقي

خوش به حال بدبخت و بابایی و کذبی !

آغاز فعالیت اعتماد ملی برای ریاست جمهوری

اونی که میبری اختیارش با خودت است ولی زحمت برای مردم چی ؟

عطريان‌فر: بازنشستگي خاتمي طنز است

در دوران کاریشان هم  طناز بودند ایشان.به به - به به

+ نوشته شده در  87/02/09ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

برگ ستم ديده

 

به رهي ديدم برگ خزان  پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا بود

چو زگلشن روكرده نهان  در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود

اي برگ ستم ديده ي پاييزي
آخر تو ز گلشن ز چه بگريزي
روزي تو هم آغوش گلي بودي
دلداده و مدهوش گلي بودي

اي عاشق شيدا دلداده ي رسوا
گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايي باشد نه وفايي
جز ستم ز وی نبرده ام

آه بار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زیب چمن

رفت آن گل من از دست
با خار و خسي پيوست
من ماندم و صد خار ستم
وين پيكر بي جان


ای تازه گلِ گلشن 
پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی 
پژمرده و لرزان


+ نوشته شده در  87/01/22ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

شعر

کاه را گل نکنید

کاهگل خواهد شد

سرتان را محکم به دیوار مقابل بزنید و نگویید چرا

     بگذارید که گاه خون بچکد از سرتان

و بدانید اگر گاو نبود شیر بز می­خوردیم

و نگویید چرا جمعه­ها تعطیل است

یا چرا گربه­ها دم دارند

من سفر می­کردم

پیرمردی دیدم به ماهی نوشابه تعارف می­کرد

کچلی را دیدم شانه نداشت اما روی شانه­ی او شانه­به سر تخم گذاشت

پسری رادیدم با لحن عجیبی می­گفت ذالک زالزالک، ذالک زالزالک

........

پدرم وقتی مرد

چک­هایش همه برمی­گشتند

و طلب­کار از من پرسید

پدرت واقعاً آیا مرد!!!

......  

هزار سال گذشت

و هنوز معلمان در آژانس از مدرسه و در مدرسه از آژانس می­گفتند

و  طرح برقی شدن پلکان حقوق تصویب شده بود .

حقوق !! حقوق یعنی چه ؟

نزول منزلت نازلان ذلیل!

 حلول حرص در روح رحمانی!!

تنفس ابلیس در سرسرای انسانی !!!

بیا عزیز به فکر کرامتمان باشیم .

هزار سال گذشت

و پرسش مهر هزار و هفت این بود :

هزار سال گذشت چرا به جای خویش ایستاده­ایم آقا !!

و ابتکارهای قدیمی هنوز جریان داشت

ثبت تالیف با رونویسی از چندین منبع

کسب مدرک با یک دوره­ی بی­خاصیت ضمن خدمت

رفتن از پله­ی یکصد و هفتاد و شش ساعت و تعجیل گروه

بستن یقه، درآوردن ریش

ایستادن به جماعت در صف  طفلان صغیر

ذکر گفتن برای تقدیر

سجده بر بخشنامه یا تصویر رئیس

.... و

http://radiomoallem2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  87/01/11ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

برف بارید بسی ،

 

این متن را یکی از دوستان نوشته و خواسته نامش را ننویسم

 

<صدای رفتگر>

برف بارید بسی ،

 پارو کردیم                                

انتخابات و روان از هر سو ، پوستر و عکس بسی ،

 جارو کردیم

دین و دنیا به پشیزی

آری

بعضی از ما شاید

آه و صد آه افسوس ، آه و صد آه افسوس

نا سزا ، تهمت و غیبت ، نثار چندی

بعضی از ما شاید

آه و صد آه افسوس ، آه و صد آه افسوس

و...

و قلم را و قدم را ، ید و سمع و بصر را

در چه راهی ؟ به چه نیت ؟

آه و صد آه افسوس ، آه و صد آه افسوس

حال

مانده یک روزی چند تا رسد عید و شود فصل بهار

ولی

اثری نیست ز برف

اثری نیست ز پوستر یا عکس

میتوان دید به جای آنها

پوسته ی میوه و آجیل و بسی چیز دگر

جارو... آی جارو

باز هم باز

نه یکبار و نه صد بار، هزاران

جارو

آری آری جارو

دارم امید

شویم عاقبت به خیر

ولی

ضایعات از هر نوع

هرچه کمتر بهتر، هرچه کمتر بهتر

 

+ نوشته شده در  87/01/08ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

با تشکر از آقای مجید نصیری

آقای مجید نصیری در وبلاگشان آورده اند که :

موقعی که بعد از ماه ها به مناسبت پیوستن نام این وبلاگ حقیر به جمع لینک های حاشیه وبلاگ بیدارشهر( کم سعادت بودم زودتر با وبلاگ شما آشنا نشدم ) به وبلاگ جناب آقای ستاری سری زدم دیدم ایشون بعد از یک کش و قوس طویل! ( شرمنده ام از این کش و قوس طویل)عکس جدیدی از چهره مبارک در وبلاگشون جهت هر چه بیشتر مستفیض شدن سرزنندگان!(!!) به این وبلاگ قرار دادن. (آخه یه مدت عکس اصلی شون رو با یه لبخند ملیح! بر لب در وبلاگ گذاشته بودند وقتی دیدن به خاطر وجود این عکس شهرت غریبی ( شهرتم هم مثل خودم غریب شد )پیدا کردند و دردسرهایی که طبیعتا به دنبال کسب شهرت گریبانگیر انسان می شن گریبان ایشون رو هم گرفتن! با استفاده از یکی از ترفندهای بس زیبای فوتوشاپ! تصویر مبارک رو کدر فرمودند( جهت تنوع و رهایی از یکنواختی ) اما وقتی متوجه شدند که کار از کار گذشته و شهرت دست بردار نیست ( واقعا !! خودم خبر ندارم .) و اومده و مثل کنه ( واویلا ) چسبیده مجددا عکس رو از حالت کدری درآوردند ولی این بار هم دست به دامن فوتوشاپ شدند ( من نه ، عکاس )و روتوش جانانه ای بر صورت ماه وش نشانیدند که بیا و ببین!)

از چهره ایشون به یاد چهره عموی مرحومشون -که البته زیاد هم به هم شبیه نیستند!-افتادم که در مکان میدان شهدای فعلی مغازه لوازم خانگی داشتند. -البته در وجود این نسبت خانوادگی مطمئن نیستم-( مطمئن باشید ) بچه که بودیم کیهان بچه ها رو از مغازه ایشون می خریدیم و چند تا روزنامه موجود اون زمان رو از مغازه روبروییش یعنی مغازه جناب جندقیان. اون زمونا هنوز به شهرستان بودن خودمون افتخار نمی کردیم! هنوز بخش بودیم و صد البته به عصر ارتباطات هم دخول نکرده بودیم! ولی با این اوصاف روزنامه ها و مجله ها به نسبت خودش به موقع روی پیشخون این دو تا مغازه بود و مشتاقان هم بهره مند.

اما امروز افتخار می کنیم که شهرستان شدیم، ادعا داریم که آران و بیدگل هم وارد عصر ارتباطات شده!، توی هر سخنرانی از توسعه شهرستان داد سخن می دیم، افتخار می کنیم شهر پر از فرهنگی و دانشجو و باسواد و فرهیخته است، جمعیت شهر اگه درست یادم مونده باشه حدود 60 هزار نفره و ..... اما روزنامه فروشیها تعدادشون همون دوتا باقی مونده!

روزنامه فروشی اصلی شهر (جنب ستاد نمازجمعه) که ماشالا هزار ماشالا هر وقت عشقش کشید میاد مغازه. حالا اگه روزنامه ها و مجلات زرد رو فاکتور بگیریم تعداد روزنامه هایی که هر روز وارد شهر می شه تخمین می زنیم مثلا حدود 80 عدد. (در حالت خوشبینانه) این تعداد روزنامه و تعداد توزیع کنندگان رو با جمعیت شهر مقایسه کنیم.

آیا هنوزم به چیزایی که اون بالا گفتم می تونیم افتخار کنیم ؟


(از به طنز کشیدن تصویر و وبلاگ جناب ستاری قصد اسائه ی ادب نداشتم. ولی اگر احساس خارج شدن از حیطه آداب در نوشته من آزارتون می ده نظر بدین. قطعا رسیدگی می شه!)

http://www.aranvabidgol.blogspot.com/

+ نوشته شده در  86/12/21ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

اگر چه دلها پرخون است-شکوه شادی افزون است

ایران ای سرای امید

بر بامت سپیده دمید

بنگر کزین ره پر خون

خورشیدی خجسته رسید

اگر چه دلها پرخون است

شکوه شادی افزون است

سپیده ی ما گلگون است

که دست دشمن در خون است

ای ایران غمت نرساد

جاویدان شکوه تو باد

راه ما،راه حق، راه بهروزی است

اتحاد،اتحاد ،رمز پیروزی است

صلح و آزادی جاودانه در همه جهان خوش باد

یادگار خون عاشقان ای بهار

ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باش

در زندگی ، هیچ چیز به اندازه ی صدای ساز و خواندن آواز، مرا آرام و مصمم نمی کند. چرا که از حدود 10 سالگی تا کنون آواز می خوانم و یارو شفیق تنهایی ها و شادی ها  و غمهای من، آواز بوده است و هست.

 جعفر عربیان/

 

در جلسه ديروز نقد ادبي كانون شعري از يغما گلرويي خواندم به نام مترسك.اين ترانه آنقدر زيبا و ومعنا دار هست كه بتواند صداي ناخواننده اي مثل من را قابل تحمل كند.

محمود فرزین

 اول صبح امروز را به  لذت هزار باره شنیدن صدای جاودانه فریدون فروغی اختصاص دادم .

 یکی از بچه های روشن دل و با همت شهر آقای ابوالفضل شیروانی است که با مشقت تمام  ولی با اراده ای بسیار خوب به فعالیت های هنری در رشته موسیقی می پردازد . گاهی ارگ می نوازد و گاهی همراه با ارگ خود آواز می خواند و گاهی هم شعرهای آوازش را خودش می نویسد .

تازه گی ها خود را برای تهیه یک کاست از آوازها آماده می کند .

آخر جلسه هم هادی صباغی شعر* می تراود مهتاب * نیما را با آواز خوش برای دوستان خواند .

محمود فرزین در باره دستگاه ماهور سخن گفت و آواز کوتاهی در همین دستگاه خواند .( دوستان از دوستان یاد آورید  ... تا کجا پرد مرغ که پر ندارد و ....)

 مسعود فرزانگان

بیدار شهر: پیشنهاد میشود دوستان گرانقدر آقایان عربیان - فرزین - صباغی - شیروانی و سایر دوستانی که با موسیقی آشنا هستند با هم جلسه داشته باشند.

+ نوشته شده در  86/11/24ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

صبح زاهدان رسید . دستشون درد نکند .

امروز شماره۲۵۱ صبح زاهدان به دستم رسید با عناوین زیر:

  • کلکسیون کاندیدا
  • باید با تندروهای سنی و شیعه برخورد کرد.
  • دستگاه قضایی خانه ی خبرنگاران است .
  • از سفید برفی تا ادی مورفی .
  • سودای مجلس - نماینده ی مردم یا وکیل الاقوام؟

و این هم چند جمله از ستون با هم بخندیم :

  • اگه دیدی کسی محکم بهت لگد زد ناراحت نشو چون خیلی توپی !
  • به طرف میگن پاشو سحره . میگه بذار بخوابم خودم فردا بهش زنگ میزنم .
  • صاحب چلوکبابی : آقا چی داشتید؟ مشتری: یک ساعت و نیم معطلی - ۲۰ دقیقه ضعف - نیم ساعت تهوع .
+ نوشته شده در  86/10/25ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

می گی شاد باشم آخه چه جوری؟

 

ببین چند تا بهار رفته و از تو خبری نیست !؟ ببین چه کرده غم با من و از تو اثری نیست !؟

 

 مگه تموم عمر چندتا بهاره؟

 

نذار که سر بره جام صبوری

طولانی تر از این بشه ، دوری

می گی صبر کنم ؟ چقدرو تا کی !!
می گی شاد باشم ؟ آخه چه جوری!!

 

قسمتی از یک ترانه

+ نوشته شده در  86/10/22ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

كتاب "ناردانه، انار"

كتاب "ناردانه، انار" بعنوان دومین اثر مکتوب ((حسين نقدي بادي ))صاحب امتياز و مدير مسوول ماهنامه فرهنگي اجتماعي فاخته دربادرود نطنز ازتوابع استان اصفهان، وارد بازار نشر كتاب شد.
نويسنده در اين كتاب ‪ ۷۰‬صفحه‌اي كه در تيراژ دو هزار نسخه توسط انتشارات دانش حامدون قم‌ به چاپ رسيده، درمورد تاريخچه ی انار در ايران ، اناردرآيين و ملل قديم، جايگاه انار در قرآن و از زبان پيشوايان ، انار در افسانه‌ها و ادب فارسي و خواص انار مطالبي را گردآوري و به رشته ی تحرير درآورده‌است.
همچنين نقدي بادي ، در بخشي از اين كتاب به معرفي بادرود و انار معروف آن " انار نادري"، فرآورده‌هاي آن و وضعيت كشت انار و صادرات اين محصول پرداخته است.
صحفات آخر اين كتاب به تصاويري از انار اين ميوه بهشتي و ياقوت قرمز اختصاص دارد.
هم اكنون يكهزار و ‪ ۵۰۰‬ هكتار از زمينهاي بادرود نطنز به باغات انار اختصاص دارد.
بخش عمده انارتوليدي اين منطقه هر سال به خارج از كشور صادر و بخشي نيز علاوه بر مصرف داخلي بصورت ساير فرآورده‌ها عرضه مي‌شود.
http://kashankhabar.blogfa.com/post-107.aspx

+ نوشته شده در  86/10/09ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

هفته نامه ی صبح زاهدان

صاحب امتیاز و مدیر مسئول : عادل مزاری ( فرزند شهید مزاری )

شهید مزاری را در جلو منزلش در زاهدان چندین سال قبل ترور نمودند او داماد مرحوم کفعمی و باجناق مرحوم عبادی امام جمعه زاهدان و مشهد بود .شهید مزاری امام جماعت و بنیان گذار مسجد علی (ع) زاهدان بود که مسجد مذکور هم بعدا بمبگذاری و تخریب گردید و مجددا بازسازی شد .

شماره ۲۴۹ مورخ ۲۰/۹/۸۶ این هفته نامه امروز به دستم رسید .عناوین مطالب  آن به شرح زیر میباشد:

  • بازار آشفته ی نان
  • عادل مزاری : به جرم بیان حقایق محاکمه میشویم .
  • مولوی عبدالحمید : برخی دین دارند عقل ندارند .
  • واکنش امام جمعه ی زاهدان نسبت به بازداشت مدیر مسئول صبح زاهدان : شکایتها باید در دادگاه مطبوعات بررسی شود .
  • جشن فرهنگ وهنر در ایرانشهر
  • تجمع تاکسی داران برون شهری
  • موسیقی ایرانی بر بداهه نوازی استوار است .
  • چرا پشه ها نمیتوانند ایدز را منتقل کنند؟
  • نیمه ی آذر یادآور شهدای اصحاب رسانه
  • تناقضات مدرنیسم

زاهدان - صندوق پستی ۴۱۷-۹۸۱۳۵   

+ نوشته شده در  86/10/04ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

ایرج میرزا

راوی :

عاشقی محنت بسیار كشید
تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب
كه فلك دسته گلی داد به آب


نازنین چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب
نوگلی چون گل رویش شاداب

 

معشوقه:



گفت :به به چه گل زیباییست
لایق دست چو من رعنائیست
حیف ازین گل كه برد آب او را
كند از منظره نایاب او را

راوی :


زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست
خواست كازاد كند از بندش
نام گل برد و در آب افكندش

معشوقه:


گفت : رو تا كه ز هجرم برهی
نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیكی خاصت كردم
از غم خویش خلاصت كردم

راوی :


باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبیست فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نمود

عاشق:


گفت : كای آفت جان سنبل تو
ما كه رفتیم ، بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مكن
عاشق خویش فراموش مكن
بكنش زیب سر ای دلبر من
یاد آبی كه گذشت از سر من

+ نوشته شده در  86/09/29ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

ماهنامه ي صادق ويژه ي ويگل

 

امروز با کمی تاخیر به محل کارم آمدم .يك روزنامه و يك پاكت بزرگ روي ميز بود . هفته نامه ي صبح زاهدان و داخل پاكت هم ماهنامه ي صادق ويژه ي ويگل.

با تشكر از سردبير محترم ماهنامه آقاي مهندس مسعود فرزانگان و تبريك به مردم شريف آران و بيدگل به مناسبت اين رويداد فرهنگي نگاهي ميكنيم به آن :

صفحه ي اول نشانگر حضور پر رنگ ماهور در بخش صنعت كشور و كمك بانك ملي به آن و انتخاب مدير فرش آسايش به عنوان صادر كننده برجسته ي استان و تشكر مردم از يكي از خيرين مدرسه ساز و اولين سخن سردبير محترم بود .

 در صفحه ي دوم ميخوانيم سخن مدير عامل ماهور را و مطالبي در باره صندوق قرض الحسنه شهرك سليمان ، ضرورت ايجاد بانك درشهرك سليمان  ( كه خيلي متاسف شدم ) و بار سنگين وظايف هيئت امناي آن و سخنان رهبر كشور در ديدار با كارگران و انتخاب مدير فرش نسترنگل به عنوان صادر كننده نمونه ي استان .

سومين صفحه اختصاص دارد به مشكلاتي كه زمين اهدايي به دانشگاه آزاد اسلامي با آن رو به رو بوده و تاخير در افتتاح اين دانشگاه . (من هم از آقاي خورشيدي به خاطر ارائه ي اطلاعات تشكر ميكنم ) و معرفي كانون شهيد بني طبا بخش خبرها و نظرها  و خبر افتتاح كلاسهاي آموزشي در خانه ي بني طباها .

پنج صفحه ي ديگر مانده است كه پيشنهاد ميشود اين شماره را تهيه و مطالعه فرماييد به ويژه مصاحبه با جناب آقاي عباس صابري بيدگلي مدير عامل محترم مجتمع غيرانتفاعي دهخدا را.

 و حال كه نام دهخدا مطرح شد بشنويم از او كه خطاب به مردم ، از ساحل مديترانه تا ژاپن و تايوان چه مي فرمايد :

اي مردم آزاده كجاييد كجاييد ؟
آزادگي افسرد بياييد بياييد .

در قصه و تاريخ چو آزاده بخوانيد
مقصود از آزاده شماييد شماييد.

با چاره گري و خرد خويش به هر درد
بر مشرق رنجور دواييد دواييد .

بس عقده گشوديد به اعصار و كنون هم
اين بسته گشاييد كه بس عقده گشاييد.

 

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

عاشقان غمناک


این ترانه را آقای جهانبخش پازوکی قبل از انقلاب سروده و بانویی به نام فرشته خوانده است. 

عشق لهیب دو نگاهه نمیدونم           یا اینکه حدیث یه گناهه  نمیدونم

عشق تمنای دوقلبه نمیدونم             یا اینکه رفیق نیمه راهه  نمیدونم

ای عشق عزیز هر چه هستی         من بنده ی درگاه تو هستم

تا یک قدمی به مرگ مانده         ای عشق هواخواه تو هستم

عشق سوال بی جوابه       تاثیر پیاله ی شرابه

در سینه نشوندنش ثوابه       یا اینکه حباب روی آبه نمیدونم

من عشقو رو پیشونی بر خاک بجویم          در چهره ی عاشقان غمناک بجویم

در چشم به اشک آمده مست خرابات       یا پیش رفیق دست و دلپاک بجویم

نمیدونم نمیدونم


+ نوشته شده در  86/08/24ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

یکی پــــــس و یکی جاش

 

یکی بود یکی نبود

غـــــیر از خدا هیشکی نبود 
****

گـــــــل گــــل گــــل باقالی

نـــــــــــــشست رو تخته قالی
****

رنگ و گرفت تو دامـــــــنش

عرق شرو ع شد از تــــنش
****

حـــــــــسنی آبی رو ورداش

یکی پــــــس و یکی جاش
****

چارتا گـــــلی به تنگ هم

مشکی کنارش رنگ غم
****

دستش می کرد یه کم درد

حاشــــیه ها را پرکرد

****
بوق حــــــــــــموم دراومد

رچ دهـــــــــــــم سراومد
****

حسنی حالا تو ایـــــوونه

دلش ولی پریـــــــــشونه
****

 هاجر عروســـی داره ؟

دستاشو حــــــنا می ذاره ؟
****

هاجر عروسیش کجا بود؟

دمب خروسیش کجا بود ؟
****

کی گفته اون خروس داره ؟

پیــــــاله های روس داره ؟
 
****

آبگوشتشون گوش نداره !

چارتا نخود توش نداره !
 
****

شلیته جورابش کجا بود ؟

الاغ و گابـــــش کجا بود ؟

 ****

 

 قالیتو ببـــاف حسن جون

تخته را هی نجــــــــنبون

****

تخته بلنده حـــــــــــــسنی

می افتی و مـلق می زنی
****

ترنج و محراب را بزن

اینقده هی تــــــــپق نزن
****

مشکی زیرا را وابُُُُُکن  

دو تا طلایی جا بُکن .
****

 طـــــــلا طـــــلا طلایی

مرغک پر حــــــــــنایی

صب تا حالا کجــــــــایی

می خواستی حالا م نیایی
****

دلــــــــــــــم گرفت رو تخته

دوری بی تو چه سخته
****

گفـــــتی که زود می آیی !

تخم طــــــــــــــــــلا می اری
****

تخم طــــــــــــلا کجا بود ؟

صدق و صــــــــــفا کجا بود ؟
****

: حواســو جم کن حسنی !

خـــــــیــــالو کم کن حسنی !
****

قالی تو بــــــــباف یه خورده

چاقو به دســـــــــتت خورده ؟
****

دستتو تند کن حــــــــــسنی

جفتی و رویــــــــی نزنی ؟
****

بــــــجم که شب شد حسنی

جـــــــــــونم به لب شد حسنی
****

هاف را بـــــــــــــبر بالا ترک

اینقده هی نـــــــــــــکش سرک

مسعود فرزانگان بیدگلی

 

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

بيديگل ( كودكانه 2)

بيديگل آي بيديگل ما داريم ميائيم .

بيديگل آي بيديگل ما داريم مي چائيم .

لحاف كرسيا بيار . منقل و سينيا بيار .

خاكه داري ؟ هيمه داري ؟ سه پايه و برمه داري ؟

تميز بكن اجاقا . جارو بكن اطاقا .

يه فوت بكن تو طاقچه . يه بيل بزن به باغچه .

بذار تو طش شليته را. عوض بكن فليته را . 

بيديگل ورنپري . توق نكني   تق نكني .

گريه ي هق هق نكني . دق نكني .

 

 

 

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

مطالب قدیمی‌تر