|
خاطرات
خاطره شماره يک:
سال ۵۷ يکی دوهفته مونده به عيد / خدا بيامرز مرحوم آيت ا... طالقانی/هفته يا روز پاکسازی را اعلام کرد. من در خيابان نظام آباد تهران زندگی دانشجويی داشتم .به قصد کمک به ميدان شهناز ( امام حسين (ع)فعلی )اومدم .
پشت مسجد امام حسين يک کوچه عريض بن بست بود که ساليان سال کسی اونجا را تميز نکرده بود .
يک کاميون کمپرسی داخل اين کوچه پارک کرده بود و چند نفر با بيل و با دست خالی آت و آشغالها را پرت ميکردند بالای اون .
همه جا که تميز شد آخر کار يه گاری دستی موند که به صورت سر و ته ( دمر) گوشه ای افتاده بود .از آن گاری ها که روی آن لبو يا ميوه می فروشند.
هرکسی يک گوشه ای از اونو گرفت تا بلندش کنند و داخل کمپرسی بيندازند که ناگهان درب کوچک آن باز شد و جوان نسبتا چاق ژوليده ای از آن بيرون اومد .
همه يک قدم به عقب برداشتيم و با تعجب به او نگاه کرديم . يه پتو و مقداری لباس و وسائل را از گاری بيرون آورد و همه را داخل پتوی خاکستری سربازی پيچيد و روی دوشش انداخت و به سمت مدخل کوچه حرکت کرد .
چند قدم که از ما دور شد برگشت و به ما گفت :
به علی قسم هرکس به گاری دست بزنه لنگش ميکنم .و بعد راهش را گرفت و رفت.
به محض اينکه پيچيد تو پياده رو همگی با گفتن (يا علی) گاری را بلند کرده و روی کمپرسی انداختيم .
خاطره شماره ۲:
مشکلات تهران قبل از انقلاب
در اکثر ساندويچ فروشيها آبجو هم می فروختند. بعضی هاشون عرق و شراب هم داشتند .اونقدر که گفته ميشد عرق فروشيها از کتابفروشيها بيشتر است و درست هم بود .توی سوپرمارکتهای شمال شهر هم مشروبات الکلی و مجلات سکسی( sexy magazine) فروخته ميشد .دکه های روزنامه فروشی هم مجلات سکسی ميفروختند. در شهرهای مذهبی مشروبات در اغذيه فروشيها پيدا نميشد. مثلا در کاشان مهمانسرايی بود که معروف بود به مهمانسرای شربتی که مشروب همراه غذا ارائه مينمود .و مهمانسرای جلب سياحان در جاده ی فين . در کاشان يک يهودی بود به نام يوسف که در دکه ای کنار منزلش عرق ميفروخت .( در محله ای قديمی در فاصله بين بازار و خيابانی در شرق بازار حوالی مسجد بزرگ ميدان سنگ ) . در اين محله يک سری زنان مسن بد نام هم بودند.وجود چنين محله ای در قلب کاشان از عجايب روزگار بود . تحقيق در مورد سابقه تاريخی اين محله جالب است.
در تهران شبها تظاهرات مستانه و عربده کشی و دعوای مستان اغلب مشاهده ميشد.و صبحها آثار استفراغ آنها که زياده روی کرده بودند گوشه و کنار ديده ميشد .
آبجوهای معروف آن زمان ( شمس) و ( اسکول ) را يادم هست . کارخانجات توليد شراب در ايران وجود داشت ( در اروميه و شيراز-پشت ويترين يک مغازه در ميدان فردوسی خواندم که روی يک بطری نوشته بود- شراب خلار شيراز). مشروبات الکلی را به اين نامها ميشنيدم / عرق سگی/ ودکا/ ويسکی/ ۵سيری/ عرق کشمش / جانی واکر و غيره.
خانم ها اکثرا از خيابان شاهرضا ( انقلاب ) به بالا از لباس چادر استفاده نميکردند و صحبتی هم از مانتو نبود . در بالای شهر واقعا لباس زير بعضی از آنها پيدا بود .
زنهای بدبخت خود فروش و مردان بيچاره ی معتاد زياد ديده ميشدند و در محلاتی معروف به دروازه قزوين - جمشيد - قلعه - شهرنو خانه هايی(whorehouse) در کنار يکديگر وجود داشت که روسپيان سياه بخت در آنجا تنفروشی ميکردند.بخشی هم فاحشه هايی(street walker) بودند که پياده در خيابانها و ميادين در جستجوی مشتری پرسه ميزدند. تعدادی هم بدنامان تلفنی(call girl) بودند . تعدادی هم با خود رو و راننده در شهر ميگشتند.يکی از مکانهايی که مشهور بود حوالی هتل اينتر کنتينانتال در خيابان آريامهر( دکتر فاطمی ) بود که آنها کنار خيابان منتظر می ايستادند .
سينماها فيلمهای سکسی را نمايش ميدادند و بر روی درب يا بالای گيشه مينوشتند ورود افراد کمتر از ۱۸ سال ممنوع ميباشد و عکسهای سکسی بزرگ در بالای درب ورودی نصب ميکردند .
کاباره های بزرگی هم وجود داشت مانند مولن روژ - شکوفه نو - ميامی که خوانندگان و رقاصان و کمدين های مشهور و شعبده بازان آنجا شبها تا بعد از نيمه شب برنامه داشتند .در اين کاباره ها مشروبات الکلی هم ارائه ميگرديد.کافه هايی هم بود که خوانندگان و رقاصان مخصوص به خود داشت ( کافه های ساز ضربی) . مشتريان اين کافه ها هم از سطح درآمدی پايين تری برخوردار بودند .عرق خوری هم در اين کافه ها رواج داشت . در فيلمهای فارسی قديمی صحنه های زيادی از اين نوع کافه ها وجود دارد. دانسينگ هم محلی بود که دختران و پسران برای رقصيدن ميرفتند. خانواده ها از اين مکانها دوری میکردند و به فرزندانشان اجازه نمی دادند به اينجور جاها بروند.قمار خانه ها و شيره کش خانه ها هم فراوان وجود داشت .
دولت به افراد مسن از سن مشخصي كوپن براي خريد ترياك با قيمت مشخص از دارو خانه هاي مشخص تحويل ميداد و اين افراد با خيال راحت در حضور ساير افراد خانواده آنها را دود ميكردند و همين موضوع باعث گرايش جوانان بسياري به مصرف مواد مخدر گرديد.
تراكم ترافيك خودروها بسيار زياد بود . يادم مياد سوار تاكسی شدم و تاكسيمتر كار ميكرد . ده دقيقه نشستم و تاكسی حتی يك سانتيمتر حركت نكرد . به راننده گفتم : چقدر شد ؟ پياده ميشوم. راننده گفت : ۱۵ريال.
۱۵ريال را دادم و پياده شدم.
خاطره شماره ۳:
اولين تلويزيون آران و بيدگل
دقيقا يادم نيست چه سالی بود .۴۵ تا ۵۰.عمويم فروشگاه لوازم خانگی داشت .
يک تلويزيون R.T.Iبرای خانه خودش خريده بود .آنزمان هنوز آنتن های تقويتی برای كاشان و نواحی آن نصب نشده بود . منبع آب ۲۵ متری روستا روبروي منزل عموجان آنسوی خيابان قرار داشت . عموجان آنتن تلويزيونش را بالای منبع آب نصب كرد و سيم ۷۰متری آن را به پشت تلويزيونش وصل كرد تا تصوير را مستقيم از تهران دريافت نمايد . اكثرا برفك بود و خش خش.برای تنظيم آنتن پسر عمويم به بالای منبع ميرفت . گاهی وقتها مختصر تصوير و صدايی می آمد . ولی همين هم مارا بسيار هيجانزده و شاد ميكرد .آدمهايی را كه در راديو نمی ديديم اينجا ميديديم و از حركت آنها متعجب و شاد ميشديم. با همين تصوير تعدادی از اهالی تلويزيون خريدند .آن روزها ما به كارتون ميگفتيم موزيك قلمی ( مضحك قلمي) .بعدها كه تصوير بهتر شد سريالهايی مانند پيتون پليس - روزهای زندگی - دكتر بعد از اين - بالا تر از خطر- سركار استوار - خانه بدوش و شوهای قريب افشار- فرخزاد- حميد ميرمطهری - حسن خياط باشی و ... ما را سرگرم ميكرد.
خاطره شماره ۴
اولين راهپيمايی که من شرکت کردم.
سال ۵۶ هنوز در بين مردم جنبشها آغاز نشده بود و زندگی در پايتخت روال عادی خود را داشت .در سالن غذا خوری مدرسه عالی بازرگانی واقع در نبش خيابان بخارست و عباس آباد نزديک سينماهای شهرفرنگ و شهر قصه ناهار ميخوردم که ناگهان همه چيز بهم ريخت و ميزها واژگون و سينی ها به هوا پرتاب شد و شيشه های پنجره ها شکست و دانشجويان آرام سالن را ترک کردند .
من هم که جزو آخرين ها بودم يک صندلی را برداشتم و پايه هايش را زدم به يکی از پنجره هايش و شيشه ای را شکستم و از روی سينيها و بشقاب ها گذر نموده و از سالن خارج شدم در حاليکه اصلا نمی دانستم که اين حرکت از کجا مديريت شده است .فقط از وضع موجود ناراحت بودم .
دانشجويان پس از خروج در پياده رو چهار راه تجمع کرده و به سمت شرق راهپيمايی آرامی را آغاز کردند و شعارهايی مثل مرگ بر امپرياليزم ميدادند .به آنها پيوستم و بعد پيچيديم داخل يک خيابان فرعی . به يک ساختمان در حال ساخت رسيديم . بعضی خم شده و آجر پاره ای را برداشتند .منهم برداشتم و پشيمان شده و به زمين انداختم . رسيديم به يک بانک که آنسوی خيابان بود . ناگهان آجرپاره ها را به سوی بانک پرتاب کردند وتمام شيشه ها ی بانک را شکستند و به سرعت زياد فرار نمودند.من آن روز عينکم خراب بود و به چشمم نبود. پای چپم هم که در دوران دبيرستان شکسته بود و بد جوش خورده بود نمی گذاشت که بدوم .کفش و لباسم هم مناسب نبود ناچار به آرامی و سلانه سلانه رسيدم به خيابان ( شايد شاه عباس ) .دوتا از همکلاسهايم را آنجا ديدم . شروع به گفتگو نموديم که ناگهان يک ماشين پليس کنارمان ايستاد و دو پليس پياده شدند. دوستان با سرعت زياد فرار کردند و من ايستادم و اينگونه نشان دادم که اينها را نمیشناسم. حالت بهت و تعجب.پليسها فحشهای آبداری نثارشان کردند و از تعقيب آنها منصرف شدند. شايد هم ميخواستند که آنها فرار کنند.
خاطره شماره ۵
اولين بار که امام خمينی و ياسر عرفات را ديدم.
اواخر سال۵۷ با دوستم برای ديدن امام به ميدان بهارستان رفتيم . صف طويلی تشکيل شده بود . با صف حرکت کرديم تا به مدرسه رفاه رسيديم . اول ياسر عرفات را ديديم که مهمان ايران بود . او بالای پشت بام بود و برای جمعيت دست تکان ميداد و ما شعار ميداديم: ياسر عرفات اخ ابوعمار.بعد به محلی رسيديم که امام در اطاقی مشرف به جايی مثل پارکينگ نشسته بود و با حرکت دستش به مردم محبت مينمود . و بعد از درب ديگری خارج شديم.بار دوم با دانشجويان به جماران رفتيم و در حسينيه جماران امام را ديدم.سال ۵۸يا۵۹.هنگام ورود امام به ايران من آران و بيدگل بودم و هنگام وفات امام زاهدان بودم و ساعت ۷ صبح از راديو خبر را شنيدم.
يادم است که صبح ۲۲ يا ۲۳ بهمن بيدگل بودم با صدای شعار دادن مردم به کوچه رفتم ببينم ديگر برای چه راهپيمايی ميکنند . جمعيت نسبتا زيادی بودند و شعارشان اين بود : شکرخدا- شکرخدا که انقلاب پيروز شد . ولی اکنون بعد از ۲۸ سال هنوز آن التهاب و شور انقلابی فرو کش نکرده است و آرامش حاصل نشده است .
| بازی و سرگرمی کودکان در روستايی در محاصره ی تپه های ماسه بادی ۴۰ سال قبل
آران و بيدگل كاملا در محاصره ي ماسه باديها( پله های ريگ- PALLEH) بود و همواره مزارع اطراف و حاشيه ی روستا را مورد هجوم قرار ميداد به دنبال طوفانهای شديد راه روستا به كاشان مسدود ميشد و اتومبيلها امكان عبور از بعضی نقاط را نداشتند و جيبها با دنده ی كمكی حركت ميكردند و بعضی بايد از خودرو پياده و جاده را باز ميكردند و اگر مثلا يكی دو ماه رفت و آمدی از اين جاده نميشد ارتباط كاملا قطع ميشد. وقتی جنگلبانی شروع به درختكاری نمود ما دانش آموزان دبيرستانی را آوردند و اولين بذر ها و يا نهالها را كاشتيم.واما بازيها
هر کودکی در هر نقطه ی روستا زندگی میکرد با قبرها فاصله ی
زیادی نداشت . قبرهایی که بعضی سنگ قبر داشتند و بعضی آجر چین
و یا به صورت تلی از خاک بودند . گاهی کنار این قبرها
کاغذ نوشته هایی پیدا میکردیم که بزرگترها میگفتند جادو است .
گاهی با آجرها ی قبرها برج درست میکردیم و گاهی به آنها چند متر
نخ گره زده و روی ماسه بادیها ( ریگها) میکشیدیم و با لب و لوچه مان
صدای انواع ماشینها را در می آوردیم و از تماشای جاده ای که روی
ریگها یا خاکهای نرم ایجاد میشد کیف میکردیم .
و از همه جالبتر و هیجان انگیز تر آب ریختن در سوراخهای اطراف
قبرها و بیرون آمدن عقربهای ریز و درشت و زرد و سیاه بود .
اول چنگها و سرشان نمایان میشد و کمی دیگر که آب میریختیم با سرعت بیرون می آمدند .
يكی ديگر از بازيها حركت دادن (سيم چرخ) بود. سيم چرخ به بستهای دايره شكل بشكه ها گفته ميشد كه ۷۰-۸۰ سانت قطرش بود . يك سر سيمی آهنی به همين اندازه را به شكل U در می آورديم و با آن سيم چرخ را هل داده و روزانه كيلومترها می دويديم . بعضی هم با لاستيك و يا بخش فلزی چرخ دوچرخه اين بازی را انجام ميدادند.
|
|
مرحوم حاجی غلامرضا ستاری بيدگلی را نه به خاطر آنکه پدر بزرگ من است بلکه به خاطر ويژگيهای شخصيتيش ، مختصری معرفی می نمايم .
سال تولد او حدودا ۱۲۸۰ هجری شمسی بوده است و محل تولدش بیدگل .پدرش فردی با مهارتهای فنی زمانه ی خود بوده و ظروف چينی و سفالی را تعمير مينموده است . ( کلوا بند- KALVABAND - چينی بند زن ) و او معروف به حسین کلوابند بود که مایه ی افتخار من است .
غلامرضا تنها فرزند ذكور خانواده اش بود و در جوانی محيط سوت و كور و آرام قريه را نتوانست تحمل نمايد و چون سواد كافي نداشت و سر پر شوری داشت و از قدرت بدنی خوبی برخوردار بود جذب دار و دسته ی نايب حسين كاشی و پسرش شد و پس از مدت كوتاهی از آنها جدا و به ديار خويش باز گشت .
كم كم سرمايه ای اندوخت و به تجارت روی آورد و حوادث روزگار و شم اقتصادی او به رونق زندگی او كمك كرد و او يكی از ثروتمندان آران و بيدگل شد .ولی او يك فرد ثروتمند معمولی نبود . او یک کار آفرین بود و بسیار دوستار عمران و سازندگی و دشمن بیکاری و نکوهشگر بیکاران . در زمينه های امور توليدی اراضی زيادی را زير كشت برد و يك كارخانه ی نساجی در كنار منزل خويش احداث نمود و به اين وسيله برای تعدادی از مردان قريه اشتغال ايجاد نمود . دستگاه قالی بافی و مواد اوليه را در اختيار زنان و مردان قرار داد تا در خانه هايشان در قبال دريافت دستمزد قالی ببافند . دبستانی را بنا نمود كه به نام دبستان سليمان صباحی نامگذاری شد و تنها دبستان مدرن بيدگل در آن زمان بود . (اواخر دهه ی ۲۰) .کارخانه بعد از وفات ایشان و تعطیلی با اندک تغییراتی به عنوان اداره ی مخابرات آران و بیدگل ، بانک اصناف و بعد بانک تجارت ، فروشگاه لوازم خانگی ، میوه فروشی ، سوپر مارکت و تعمیرات رادیو تلویزیون به صورت همزمان مورد استفاده و در خدمت مردم منطقه بود . بخشی از دبستان تخریب و تبدیل به منزل مسکونی شد و بخشی با تغییراتی مبدل به یک سوپر مارکت شد .و بعدا تمامی آنها به اضافه ی فروشندگی نفت و بنزین و گازوئیل جنب آن که متعلق به یکی از داماد های حاجی بود تخریب و به تدریج میدان بلال فعلی به وجود آمد .
در كوچه های محله چاه فاضلاب حفر نمود و دو تا از كوچه های بزرگ محله را سنگفرش نمود .
يكی از بزرگترين و زيبا ترين خانه های بيدگل خانه ی او بود . مساحت آن خانه حدود ۱۰۰۰ متر مربع بود و يك باغ حدود ۳۰۰۰ متری در جنوب آن واقع بود كه درختهای انار ، توت ، سنجد ، انجير و گل سرخ از زمره ی اشجار آنجا بود و استخری بزرگ و چاه آب با پمپ قوی داشت .
۱۶ کاج بلند که از تمام آران و بیدگل قابل دیدن بود در حیاط این خانه بود که تقریبا جلو تابش نور خورشید به اطاقها را گرفته بود و ده ها لانه کلاغ در لا بلای شاخ و برگ این کاجها وجود داشت و همواره سر و صدای کلاغها همراه با صدای گنجشکها و کبوترها به گوش میرسید.لاک پشت پیری هم در باغ بود که زمستانها زیر خاک به خواب میرفت و سایر فصول سلانه سلانه اینور و آنور میرفت . یک سگ سفید هم در گوشه ای از حیاط با قلاده ای بسته شده بود و بعضی از اوقات قلاده اش را باز میکردند و آن وقت هیچیک از ما بچه ها جرئت نمی کردیم از اطاق خارج شویم .
در جنب منزلش حجره يا دفتر كارش بود و دفتر كاری هم در يكی ازكاروانسراهای كاشان داشت و روزانه تعدادی از تجار ، پيشه وران ، كشاورزان و كارگران به حجره ی بيدگل مراجعه ميكردند . | |