تبليغاتX
بیدارشهر

بیدارشهر

(بـهـتـان ) از ريـشـه (بهت ) ، دروغى است كه به خاطر بزرگى و زشتى ، شنونده را مات و مبهوت مى سازد.

ختنه (از وبلاگ سیروان)

تابستان بود و ما تازه كلاس سوم مدرسه را به پايان رسانده بوديم و داداشم هنوز مدرسه نرفته بود .ما هر روز در كوچه و بازار بازي ميكرديم و روزگار به سر ميآورديم و اصلا" از جسممان خبر نداشتيم . روزي مادرم گفت كه فردا براي ديدن عمو و بچه هايشان به منزل آنها ميرويم همان منزلي كه قبلا" من هم 8 سال از زندگي ام را در آنجا بسر برده بودم و كلي خاطره داشتم پس بالتبع ما هم از اين بابت بسيار خوشحال بوديم .

 روز موعود مادرم من و برادر را از خواب بلند كرده و پس از صرف صبحانه براه افتاديم تا به منزل عمو رسيديم . به محض رسيدن فهميديم كه كوچكترين دايي من هم آنجاست . اما تمام اين مقدمات را ديديم ولي شستمان خبر دار نشد كه چه خبره و اين مهماني به چه علتي برپاست .

 در همسايگي ما خانه ي يكي از اقوام قرار داشت كه به تازگي دخترش پسري به دنيا اورده بود به نام خسرو و گويا آنها برنامه داشتند كه خسرو را ختنه كنند . مادرم كه اين قضيه را شنيده بود سپرده بود كه ترتيبي دهند كه به محض اينكه كار يارو در آنجا تمام شد به منزل عموي من بيايد و ترتيب ما را هم بدهد يعني من  و داداش و دايي جان .

ما صبح بي خبر از همه جا بازي ميكرديم كه ديدم دايي بزرگه هم به آنجا آمده ، حالا براي چي نميدانستم اما از ديدنش خوشحال بوديم .

 آقا رسول دلاك كه كارش ختنه كردن بچه ها بود با آن كيف عجيب غريبش و با آن سبيل قيطاني اش از درب بزرگ منزل عمو داخل شد. مرد قلچماقي نبود اما جثه ي كوچكي هم نداشت ، با قيافه اي عبوس و گرفته راهرو پايين منزل عمو را طي كرده و از پله ها بالا ميرفت من هم بالا رفتنش را نگاه ميكردم . پله ها را با تاني طي ميكرد ولي ما بازهم نفهميديم چرا ؟ راستي كه ما چقدر خنگ بوديم .

 وقتي كه همه بالا بودند من را كه در حياط بازي ميكردم خواستند و من هم مثل بچه ي آدم بالا رفتم . از پله ها كه بالا ميرفتم بوي الكل همه جا پيجيده بود . عجيب بود كه بوي سوختن هم ميآمد ، من از اين بوها خاطره ي خوبي نداشتم .من را ياد آمپول زن مشهور شهرمان آقاي طاطايي مي انداخت كه مرا هراسان مي كرد. با هزار فكر به اطاق كوچكي كه قبلا" محل زندگي خود ما بود وارد شده و مثل بچه ي آدم همانجا نشستم . رسول آقا مرا ورانداز كرد و گفت : به به چه بچه ي خوبي ماشاالله براي خودش مردي است .

سرش را پايين انداخته بود و با وسايلش سرگرم بود در همين حين دايي جان هم از ما تعريف كرد و گفت : آقا رسول شما نميدانيد اين پسر چه پسر گلي است.

آقا رسول گفت : خوب پسرم پاشو بيا جلو ببينمت و بدانم حالت چطوره كمي با هم دوست شويم و معاينه ات بكنم .

گفتم : نه تشكر از همين جا بپرسيد جواب خواهم داد  نيازي به جلو آمدن نيست .

گفت : به به چه پسر حاضر جوابي ولي خوب من بايد از نزديك شما را ببينم و سپس به دايي جان گفت: پسره را بياريد اينجا و او هم دست من را گرفت و پيش ايشان برد .

گفت :خوب پسرم ميشه شلوارت را در بياري ببينم آن تو چه خبره ؟ كه من هم گفتم : نه.

به همراهان گفت كه شلوارش را بكنيد كه من مقاومت كردم و تا آمد من را بگيرد در رفتم .

اما دايي جان از من زبل تر بود و در جا رفت و درب بزرگ حياط را بست و ما را در گوشه اي گير انداخت و كتف بسته به نزد دلاك برد و خودش چنان من را گرفت كه نميتوانستم تكان بخورم . تا تيغ دلاك را ديدم آنچنان سرم را به صورت دايي كوبيدم كه چشمانش كبود شد و چون كنترلم سخت شد ناچار زن عمو دخالت كرد و سرم را با دوتا دستانش گرفت و چون پاهايم هنوز آزادتر بود لگدي را نثار ميرزا رسول كردم كه بهش نخورد و لي تنگ آب را ريختم و با ردوم با لگد به كتفش كوبيدم كه كفرش در آمد و در دلش فحشي داد و تا آمد به خودش مسلط گردد لگد پاي من به مابين رانهايش اصابت كرد و نفسش بند آمد چنان قرمز شد كه آب از چشمانش سرازير شد و چنان دق دليش را خالي كرد كه من تقريبا" بيهوش شدم و شد آنچه نبايد ميشد و من را ختنه كردند البته چقدر داد زدم بماند اين بي انصافها حتي بي حس هم نكردند يعني مثل اينكه بي حسي در آندوره اصلا" باب نبود .

بعد از آنكه ترتيب ما را دادند داداشم و دايي كوچولو را هم تيغ زدند ولي گمانم كارشان با آنها راحت تر بود ولي تا ما را بريدند كلي تلفات دادند . بعد از جراحي لنگي  به كمرما بستند و اجازه نميدادندتا چند روز شورت بپوشيم . شب هم كل طايفه در آنجا جمع بودند اما پدرم هنوزچندان راضي نبود گويا ميخواست اين كار در بيمارستان صورت بگيرد و مامان او را هم در عمل انجام شده قرار داده بود . شب پدر بزرگم هم آمده بود و كلي به ما دلداري داد و گفت: ديگه براي خودتان مردي شده ايد آفرين ، شنيدم اصلا" گريه نكرده بوديد بارك الله و دستي بر سر ما كشيد و گونه هايمان را بوسيد .

http://faze.blogfa.com/post-129.aspx

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

با استاد حسین بیدگلی در منطقه ی تحت کاوش ویگل واقع در شهر آران و بیدگل

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

برو کار میکن.

امروز خدمت کارگرهای عزیز ساختمانی بودم .بدون هیچ مکثی ، مثل ماشین کارهای سنگین را انجام میدادند و در ضمن کار گفتگو میکردند و جوک میگفتند .یکی از ارومیه آمده بود و با همشهری ما ازدواج کرده بود و یکی سید بود و وقتی کیک یزدیش را خورد دندانش درد گرفت و یکی داودد بود که بسیار بانمک بود و گاهی داد میزد و میگفت : لوله ی گاز.حتما سابقه ای نزد خودشان داشت که شادشان میکرد. استاد بنا فرزند هفت هشت ساله اش را با خود اورده بود که بازی میکرد .به دلیل مرض خوکی که این روزها شایع شده مدرسه اش تعطیل بود .گاهی وقتها از قهرمانهای سریالهایی که سیما پخش میکند صحبت بود و پیش بینی میکردند که امشب نمایش به کجا خواهد رسید و معلوم بود که شوق بسیاری برای تماشا دارند و بی صبرانه منتظر آن هستند که کار تمام شود و به خانه بروند و سریال ها را تماشا کنند. این انتظار شیرین به آنها امید و انرژی میداد  .یکی میگفت : دکتر زند مهتاب را میگیرد .دیگری میگفت:پدر ستایش گواهی فوت او را می آورد.دیگری میگفت:یلدا حامله است و شوهرش با او خوب میشود .روشنک و  رامین با هم خوب میشوند.مادر روشنک و مهتاب از مسافرت میاد.عمو منصور و پدر ستایش گرفتار قانون میشن .یکی میگفت:این سریال بهتر از رستگاران است.رستگاران را خیلی کش میدادند.

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

كتابخانه كانون فرهنگي دارالارشاد مسجد صاحب الزمان بیدگل

اواسط آبان ماه 1359 – هواكم كم روبه سردي مي گذارد. بچه ها توي كوچه هاي زير بازارچه سلمقان مشغول بازي هستند . وقتي كتابي رابدست يكي از بچه ها دادم باكمال تعجب پي به استعداد اين بچه ها بردم چراكه خلاصه اي از كتاب رابرايمان گفت . نمي دانم چرايكباره غمگين شدم . شايد براي آينده اين بچه ها ويا شايد هم براي آينده بچه هاي خودم . بگذريم مثل برق فكري از ذهن من ودوستم گذشت .

پس كمر همت يستيم وبراي انجام تصميمي كه گرفتيم راهي تهران شديم. در آنجا وباكمك كسبه نارمك مبلغ 7500 ريال جمع آوري كرديم . ازمحل فوق يك قفسه وحدود 100 جلد كتاب كودكان خريداري كرديم ودر اتاقك كنار مسجد كتابخانه اي محقر راپايه گذاري كرديم . البته از همان اول هم مخالفتها وسنگ انداز يها شروع شد وبه قولي كارمان راسبك وبچه بازي وبقولي ديگر بي سروته مي دانستند.اماباآنكه ساكن تهران بوديم حتي بدون يك لحظه غفلت دنبال كار راگرفتيم تااينكه به كمك دوستان وياري خداوند متعال كم كم حدود يكهزار وپانصد جلد كتاب جمع آوري كرديم كه غالبا كتابهاي كودكان بودودر دوباب مغازه اجاره اي كه يك باب آن راكتابخانه وديگري رابامقوا فرش نموده وسالن مطالعه كرديم. ........

....25 فروردين 1372 – آفتاب كم كم روبه غروب بود ومن بي صبرانه در انتظار طنين مرحوم آسيد آقا (مؤذن مسجد صاحب الزمان بيدگل ) بودم ، باعجله در خانه دوستم رازدم .

 خب اولين شبي بود كه به مسجد مي رفتم وبرايم همه چيز تازگي داشت .بين دونماز به مكبر خوش صداي مسجد گفتم : به امام جماعت بگو كه ما مي خواهيم در اين مسجد كتابخانه اي داير كنيم . اصلا هم نمي دانستيم كه كتابخانه اي در اين مسجد داير بوده وچند سالي است كه متروك مانده است.-كتابخانه اي باگذشته اي كه در متن قبل از زبان يوسف حقيقي ومحسن مقدم خوانديد- خلاصه بعداز كلي گفتگو بامرحوم حاج آقاي حقيقيان امام جماعت محترم مسجد  به ما دونوجوان 16و17 ساله اعتمادكردند وباهم پس ازبررسي وآشنايي بابچه ها مشغول بازسازي وراه اندازي كتابخانه شدم....

(متن فوق قسمتي از مطلبي با عنوان دارالارشاد است كه به قلم آقاي مهدي حاجي آقا مقدم در خصوص فعاليت هاي كتابخانه كانون فرهنگي دارالارشاد مسجد صاحب الزمان بیدگل نوشته ودر صفحه 5  نشريه شماره ۳ ويگل چاپ شده است.این کتابخانه درحال حاضر ۱۵۰۰۰جلد کتاب دارد واز مراکز فعال فرهنگی شهرستان اران وبیدگل به شمار می رودو در سه سال متوالي 83- 84 و85 جزو كتابخانه هاي برتر كانون هاي فرهنگي هنري مساجد استان اصفهان انتخاب شده است.)

http://vahid54321.blogfa.com/

+ نوشته شده در  88/07/20ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

زنجاب

 

همین الان تو راه مسجد، اطلاعیه درگذشت مهندس اخوان را دیدیم. خیلی ناراحت شدم. مهندس اخوان فارغ التحصیل هند و آزاده و برادر دو شهید و جهادگر بود. تو ذهنم بود اگر یک روزی فرهنگ مهندسی را راه بیندازم خاطراتش رو مدون کنم. قبل از عید، یک روز، ناهار مهمانش بودم و کمی از خاطراتش برام تعریف کرد. خدا رحمتش کند. برای شادی روحش صلوات.

میگفت تازه فارغ التحصیل شده بودم. سر یک پروژه به معمار گیر دادم که باید حتماً آجرها را زنجاب کنی ولی معمار زیر بار نرفت. خیلی سماجت کردم و تحصیلاتم رو براش گفتم. بالاخره قبول کرد و آجرها را زنجاب کرد. وقتی کارش تموم شد چشمتان روز بد نبیند که ناگهان طاق پایین آمد. شانس آوردیم کسی طوریش نشد. بعداً فهمیدم زنجاب برای آجرکاری با ملات ماسه سیمان است نه برای ملات گچ و خاک.

خدایش رحمت کند.

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

آقای پهلوانزاده

امروز آقای پهلوانزاده معلم دوره ی دبستانم به اداره تشریف آورده بودند .احوال بسیاری از معلمهای دیگر را از او پرسیدم . گفت که شادروانان حاج غلامرضا ستاری و ناصر سامانی سالی یکبار معلمهای دبستان  صباحی را به ناهار دعوت میکردند.گفت که آقای جهانگیر صادقی معلم کلاس اول ابتدایی من در جاده ی برزک مرغداری دارد.

دخترخانمش از کلانشهر کرج به کوچکشهر کاشان منتقل شده است.

آقای پهلوانزاده متولد سال ۱۳۲۴ و بازنشسته میباشند و دو فرزند دارند که هر دو ازدواج نموده اند.

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

معلمها - تا 1345- آران وبیدگل-با استفاده از زحمات استاد عنایتی

نام

نام خانوادگی

1

شادروان حمیده

اربابی

2

شادروان سیدجواد

بنی‌طباء بیدگلی

3

شادروان

پوربابایی

4

شادروان حسین

پورهاشمی (کاردی سابق)

5

شادروان عباس

خادم‌الفقرا

6

شادروان محمدعلی

خدیوی طاهرآبادی

7

شادروان نعمت الله

ذکایی بیضایی ( پدر بهرام بیضایی)-وفات۱۳۶۵

8

جناب علی

ربانی

9

جناب عباس

ربانی

10

شادروان

سامان

11

شادروان حسین

سلیمیان

12

شادروان حسام‌الدین

شریف

13

شادروان سید علی

شریف

14

شادروان احمد

شریف

15

شادروان علی

شریفی بیدگلی

16

شادروان جواد

صدر

17

شادروان محمود

صدر

18

شادروان سید ضیاء الدین

طاهری

19

شادروان حسین

عبدی

20

شادروان

عرب

21

شادروان نظام‌الدین

فقیهی آرانی معروف به شیخ‌الاسلام

22

شادروان محمد رضا

فلاح ( معروف به ارباب میرزا)

23

شادروان علی‌اکبر

فلاح (فرزند ارباب‌میرزا فلاح)

24

جناب

کریمیان طاهری

25

شادروان حجه الاسلام

مدرس

26

شادروان سیدعلی

مصباحی

27

جناب حسین

مطمئن

28

شادروان میرزا محمد

مطیعی

29

شادروان ماشاالله

مهیمنی

30

شادروان حجت‌الاسلام

نظام دربندی

تعدادی دیگر از اسامی پس از گفتگو با برادرم پرویز:

احمد مطمئن- عباس مستوری- طبیب زاده - تولیت - مسچیان-زیلوچی-علی اخباری-ریاحی-معزی-پور ابراهیمی-معارفی-حسین صفار -پاکدامن-احمد قدمگاهی-منوچهر عمرانی

+ نوشته شده در  88/04/21ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

وصف خرمشاه به قلم مهدی آذر یزدی

 

 محل تولد و زندگي من تا 20 سالگي آبادي «خرمشاه» در حومه ی يزد بود.

 خرمشاه ، در آن ايام، با يك رودخانه ی خشك و مقداري زمينهاي كشاورزي، از شهر يزد فاصله داشت .

حالا با سه تا پل كه روي رودخانه زده شده، به شهر متصل شده و از آب و برق شهر استفاده مي كند و مثل يكي از محلات يزد به شمار مي رود؛

 ولي باز هم ، شهريها، مردم اصلي خرمشاه را دهاتي حساب مي كنند و درست هم هست.

 خرمشاه در ميان دو آبادي ديگر واقع شده كه «سر دو راه» و «نعيم آباد» ناميده مي شوند.

سر دوراهيان، بيشتر از همه ی پنج شش آبادي نزديك شهر ، خود را «شهري» حساب مي كردند. و آداب و عادات شهريها هم بيشتر در آنجا روسوخ داشت.

خرمشاه يكي از محلات يا آباديهاي زرتشتي نشين يزد است و در آن يك زيارتگاه هم هست كه زرتشتيان به زيارت آن مي آيند و نام آن «مشّّاه و هرام» است .

خرمشاه كه با زمين هاي مزروعي كاملاً از دو آبادي دو طرف جدا شده، داراي دو محله است: يكي محله ی گبرها (زرتشتيان) و يكي محله ی مسلمانها كه آن را محله «تخدان» مي ناميدند خانه اي كه ما در آن زندگي مي كرديم توي محله ی گبرها بود و سه طرف آن به خانه هاي زرتشتيان محدود بود .

كوچه اي كه ما در آن مي نشيتيم (كوچه پشگ) سي – چهل تا خانه داشت و دو سوم آن مال زرتشتيها وده – دوازده خانه اش هم مال مسلمانها بود.

 زندگینامه ی کامل در سایت زیر:

http://www.yazdtoday.com/yazd.php?greats&id=1

+ نوشته شده در  88/04/20ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

دیدار دوستان

اخیرا چند تا از همکلاسهای دوران دانش آموزی را ملاقات کرده ام .

آقایان فخریان و رحمت الله داداشی که همکارم هستند .آقای احمد داداشی کارمند شهرداری . آقای امیر خیرخواه . آقای حسین شفیعی. آقای مهدی توکلی. آقای عزیز لبافیان.آقای رحمت الله خوبی.آقایان حسین و احسان طباطبایی.

+ نوشته شده در  88/04/15ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

چرا مجسمه به آران و بیدگل پشت کرده است؟(ویرایش 5)

نشریه جوان کویر در شماره ی 21 مطالبی در باره ی رویداد 15 خرداد سال 42 در آران و بیدگل نوشته بود که مرا بر آن داشت که مصاحبه ای با آقای حاج عزت الله خاکی که در آن روز 21 سالش بوده وحضوری فعال داشته است انجام بدهم .او گفت :

 آقای محمد قربان پور با جیپش به بازار آب پخش آمد و خبر داد که امام را بازداشت کرده اند .مغازه داران بازار همه مغازه  هایشان را بستند .به آقای رحمانی  که بهایی  و خیاط بود گفتیم :شما هم مغازه اتان را ببندید .ولی او گفت: الان در اطویم زغال ریخته ام اتوکشیم که تمام شد میبندم . او در مغازه بود که من کرکره را پایین کشیدم .او تسلیم شد و بیرون آمد و زغال اتویش را خالی کرد و با آب خاموش کرد و مغازه اش را بست .

بعد سوار جیپ در آران به همه اعلام کردیم و همه مغازه هایشان را بستند و حدود 200 نفر به سوی بیدگل حرکت کردیم تا به آنها هم خبر بدهیم . موقع خروج از بیدگل پرچم بزرگی که دست من بود را در دالان منزل خاله ام ( منزل شیدا ) گذاشتم و همگی تصمیم گرفتیم که به کاشان برویم و مجسمه ی شاه (در میدان ۱۵ خرداد فعلی) را پایین بکشیم .آقای ماشاالله اکرمیان داوطلب شده بود که با ماشینش در این کار کمک نماید (بیدارشهر:گفته میشود ماشالله خان در بازجویی در خصوص علت این امر گفته است " برای اینکه مجسمه پشتش به آران و بیدگل است ")

پیاده "یا مرگ یا خمینی گویان" به سمت کاشان حرکت کردیم ولی حوالی شازده قاسم امنیه هایی که از کاشان آمده بودند جلو ما را گرفتند و ما بازگشتیم .در غیاب ما عده ای تند روی کرده بودند و مغازه های بهایی هایی مثل   آقای رحمانی در آب پخش و آقای فرقانی  در کوچه ی یخچال و آقای مشفق در میدان بزرگ را غارت نموده و به آتش کشیده بودند .

یکی دو روز بعد ماموران منزل ما را محاصره کردند و مرا دستگیر نموده و کتک زدند و به ژاندارمری کاشان بردند و بعد با گذشت شاکی خصوصی که یکی از بهاییان بود آزاد شدم  وچند روز بعد هم ماموران گفتند که باید به ساواک قم بروم . با یکی دو نفر از دوستان به قم رفتم  که بعد از معرفی خود یکی از ماموران دو سیلی محکم به من زد که از هوش رفتم . سپس از من انگشت نگاری به عمل آمد و مرا آزاد نمودند .

بیدار شهر : آنزمان من کودکی 6-7 ساله بودم و یادم است که گروهی با شعار" یا مرگ یا خمینی " با در دست داشتن پرچمی با چوبی بلند از سمت دروازه به سوی منزل ما می آمدند و این بیرق چند روزی در گوشه ی یکی از اطاقهای ما بود تا اینکه حاجی عزت آمد و آن را برد .این واقعه باعث شد که بهاییان مهاجرت نمودند . همزمان گروهی از مردم بیدگل هم به سوی کاشان حرکت کرده اند که جوانی ۱۷ ساله به نام شادروان سید احمد بنی هاشمی بیدگلی فرزند شادروان سید محمد تقی در این مسیر پس از تحمل تشنگی بسیار وقتی به حوالی دشت معین آباد میرسد آب زیادی نوشیده و در خانه به دل دردی شدید مبتلا شده و به بیمارستان اخوان کاشان منتقل میشود و درنهایت متاسفانه فوت مینماید و در قبرستان شازده هاشم به خاک سپرده میشود .که چون قدم در راه حق گذاشته بوده است انشاالله شهید راه حق میباشند .روحش شاد یادش گرامی .گویا گروهی که از آران وارد بیدگل شده بودند در غیاب پاسگاه در تمامی محلات راهپیمایی کرده بوده اند آقای عنایتی در کودکی آنها را در محله ی فخارخانه دیده بوده است و دوستی دیگر در درب ریگ .  امیدوارم بتوانم جریان مفصل قیام بیدگلی ها را به زودی بنویسم .

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

ویرایش مطالب قبلی - تقدیم به آقای عنایتی

 ۴۰ سال قبل چه چی را از کجا میخریدیم ؟
  1. مجله و روزنامه ----> آران -  ازفروشگاه آقای حسن سلمانی
  2. نان سنگک------>بيدگل  بازار استاد عليرضا - از مرحوم شاطر مندعلی دولوسی.روبرو مسجد کريم- از آقای سيف ا...خدمتی. محله توی ده-  از مرحوم غلامرضا جلوداريان.روبروی تربيت بدنی از مرحوم حاجی رستم جندقيان.باغ علوی از آقای جواد حسن زاده.
  3. نان بازاری( تافتون)------> بيدگل بازار فاضل . آقای حاج سيد فخرالدين مصطفوی .نرسيده به مسجد نقشينه - حاجی اکبر آقا...
  4. تمبر و بادکنک و نامه پست نمودن-----> بيدگل محله ی توی ده - مرحوم آقای اسدالله صديقيان. البته چيزی را که ما به عنوان بادکنک و خيلی ارزان می خريديم کان...... بود .
  5. کوزه - تنگی - قلقله-----> بيدگل بعد از مسجد عبدالصمد - فخاری.....
  6. سوهان-----> بيدگل مرحوم حاج قاسم حقيقيان
  7. فالوده------> بيدگل جنب نانوايی حاجی اکبرآقا - از آقای احمد جریده ای یا جلیده ای
  8. بستنی -----> آران - آقای صابری
  9. نفت -----> بيدگل محله ی دروازه - از مرحوم آقای علی پارسا
  10. دارو -----> بيدگل از  آقای بنی طبا و مرحوم آقای جعفری
  11. گوشت---->بيدگل-بازار فاضل- مرحوم آقارضا قصاب- و کوچه ی محقق مرحوم استاد حسين مردادی
  12. ميوه ----->بيدگل -مرحوم استاد محمود بقال - مرحوم آقامحمد فاضل - آقای حسن فتح القريب- مرحوم آقای عنايتی-مرحوم استاد عليرضا ساطع
  13. لوازم خانگی----> بيدگل مرحوم آقای حاج محمد ستاری- آقای حاجی فخرالدين مصطفوی
  14. جعبه ی شانسی( اسباب بازی) ----> بيدگل - محله ی فخارخانه - مرحوم آقای عنايتی
  15. کنجاله و پوسته دانه ---->( غذای دام )- بيدگل - محله دروازه - آقای علی منوری
  16. زغال-----> بيدگل محله دروازه - مرحوم داش رضا حسن زاده
  17. كت و شلوار عيد-----> كاشان- بازار - ميانچال- پارچه از حاج سيد ولي ---دوخت آقاي معيري
  18. بيدگل-بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع- آقاي محمد حقيقيان
  19. آرايش -----> بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع- آقاي كمباف(حسامي) و مرحوح دلاکی بعد از مسجد نقشینه و مرحوم فرزین
  20. لحاف و تشك----->بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع-آقاي فتح الله حقيقيان
  21. كفاشي---->بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع- اسم كفاش يادم نيست.
  22. كباب----->بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع- آقاي شيخي
    روبروي تربيت بدني-----> آقاي عليمحمد لامع
  23. مش باقر جنب حمام مرحوم کجایی
  24. تعمير دوچرخه---->بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع- آقاي علي عنايتي و بعدا احمد عنايتي در فخارخانه- و آقاي حسن مرشدي رو به روي مسجد جنب مغازه آقاي عبداللهي - نرسيده به درمانگاه مركز بيدگل.
  25. آرد- جو - گندم ----> بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع
  26. نجاري-----> آقاي دياري-بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع
  27. پارچه و لباس------>آران -آب پخش- مرحوم جواد عرفان
    آمپول-----> مرحوم آقاي لطفي و آقاي كاظم ...؟
  28. حمام ----->حاج عباس عنایتی-بقچه ي بيدي رنگ را باز كردم و حوله ي سفيد و لنگ و لباسها را روي آن گذاشتم و چهارگوشه اش را رويهم گذاشتم و شامپو وكيسه و ليف را داخل پاكت نايلوني قرار دادم و بعد بقچه را زير بغل و پاكت را در دست ديگر گرفتم .از مغازه ي اوسا علي و قصابي اوسا حسين گذشتم و پيچيدم تو كوچه ي صابري و از جلو حسينيه ي كوچك به طرف خونه ي اوسا ممدلي رفتم .از بازار فاضل كه رد شدم به حمام رسيدم .از روي پشت بام حمام گذشتم و از پله ها پايين رفتم .روی تخگاه بزرگ ، کنار چند بقچه ی دیگر ، لباسهایم را در آوردم و از راهروی گذشته و وارد  گرمخانه شدم .در کنار هر شیر یکی دو نفر نشسته بودند و اوسا علی اکبر هم سیگار هما بر لب مشغول کیسه کشیدن بود .( سال ۱۳۴۵ - حمام حاج عباس عنایتی)

    حاج عباس عنایتی انسان فوق العاده مهربان ، فوق العاده زحمتکش و پرهیزکاری بود که سالهای متمادی به تنهایی مسئولیت اداره ی تنها حمام عمومی محله های دروازه و فخارخانه را عهده دار بود و با خانواده اش در محل همین حمام  سکونت داشت و شرافتمندانه زندگی مینمود. هرگز فراموش نمیکنم زمانی را که کودکی  هفت - هشت ساله بودم و به تنهایی به حمام میرفتم و گاهی دل او برایم میسوخت و می آمد روبروی من کنار شیر آب می نشست و دست کوچکم را با دست بزرگش  میگرفت و کیسه میکشید .من این حمام را از زمانی که هنوز دوش و لوله کشی آب نداشت و مردم از خزینه استفاده میکردند به یاد دارم .

    از خداوند میخواهم که  آقای حاجی عباس عنایتی هر کجا هستند سلامت و شاد باشند.

پیام وحید

وحيد شنبه 22/2/1386 - 18:24

زير بازارسلمقان- جايي كه هنوز هم مقداري از ْآن باقي مانده
يك آقا ي مغازه داري بود كه مااورا به نام شاه عباس مي شناختيم البته اسم واقعي اوعباس زارعي بود كه چند سال پيش فوت كرد وپسرهاي اوآقايان زارعي ها بچه هاي تحصيلكرده اي هستند كه الان تهران وكاشانند ونوه دختري او دكتر مسعودي نژاد دندانپزشك معروف است
اين آقاي مغازه دار هرچي چيزهاي خوشمزه آن روزها در دنيابود داشت .ماسرراه مدرسه به مغازه اوكه مي رسيديم از شكلات هاي سه گوش قهوه اي رنگ كاكائويي تاترشي هاي ليته هركدام راكه پولي داشتيم مي خريديم
بدنبود يادي هم از مغازه آقاحسن زواره كه در ابتداي كوچه باغ علوي بود بكني چون دانش اموزان آن روزها ازمشتريان اوبودند وهنوز من چندكتاب داستان راكه سال ۵۵ از مغازه اوخريده ام دارم.
درضمن نانوايي هاي سنگكي ديگري هم دربيدگل بود ازجمله همين بازار سلمقان مغازه ابوالقاسم ارباب پور-خيابان سلمقان شاطر علي محمد جلوداريان ومحله سلمقان مغازه حاج غلامعلي
درضمن فالوده وبستني امرالله زارعي رادر جنب نفت فروشي اربا ب آقاولي درسلمقان فراموش كرده اي

در اينجا ياد ميکنم از چند تا رانندگان محترم قديم:

مرحوم آقای حسين جندقيان- مرحوم آقای عبدالله جلوداريان - مرحوم آقای حسن مشهودی- مرحوم آقای علی زراعتی - مرحوم آقای عباس عنايتی - آقای محمود صلواتی - مرحوم آقای علی محمد قهاری- آقای محمد غيرتی-آقای رضا مصلح - مرحوم آقای رضا اربابی- آقای حسن مجيدی

بزرگترها میگویند:

در بیدگل سه برادر بوده اند به نامهای نواب - زعیم و کریم

نواب آب انباری در محله ی دروازه احداث کرده که اکنون زیر خیابان مدفون میباشد.

زعیم حمامی در محله ی فخارخانه احداث کرده که اکنون متروکه میباشد و قبلا توسط زحمتکشانی به نامهای مرحومان حسن و حسین حمومی - استاد محمد زینلی - استاد جعفر و ارباب احمد عنایتی و حاجی عباس عنایتی ( عمرش طولانی باد ) اداره میشده است.

کریم مسجدی در محله ی فخارخانه احداث کرده که اکنون دایر است .

 

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

خاطره ی زیبایی از آقای علوی

سال 1356كلاس اول ابتدايي برايم وحشتناك بود.من هيچ از مدرسه سر در نمي آوردم.خيلي روزها خودم را به مريضي مي زدم تا به مدرسه نروم.خشونت پدرو مدير ومعلم مدرسه از يك طرف ومحيط رعب اور آن به شدت آزارم مي داد.فضاي خانه پر از جهل بود.پدر ومادرم ناگهاني مرا از فضاي كوچه و خاك بازي ودوستان اندكم وارد فضاي نا آشناي مدرسه كردند.حسن ناجي پسر همسايه هميشه مرا از مدرسه مي ترساند.او دو سال جلوتر از من به مدرسه رفته بود.حسن ناجي خيلي به سگ بازي علاقه داشت.او قدش بلند بود وگاهي ما را براي سگ بازي به بيابان مي برد.او مي گفت در مدسه يك نفر است به نام  صادقي كه به او مدير  مي گويند.او بچه ها را كتك مي زند وگاه آنها را زنداني مي كند. حتي بچه ها را از سقف آويزان مي كند.

 روز اول كه همه را به صف كردندمن حتي نتوانستم نام پدرم را بگويم.مرا به خانه فرستادند وگفتند برو به پدرت بگو بيايد.من گريه كردم. روزهاي بعدي هرچه معلم درس مي داد  نمي فهميدم. حتي وقتي قصه هاي لوح را همه بچه ها بلد بودند من نمي توانستم آنها را توضيح دهم. آقاي ستايش معلم كلاس اول يك روز مرا به پيش صادقي برد.چنان ترس وجودم را فرا گرفت كه حس مي كردم براي نجات از دست او بايد بلند بلند گريه كنم. اشك وفريادم مدرسه را فرا گرفت.بعضي معلمان از كلاس ها بيرون آمدند تا ببينند چه خبر است.صادقي سعي كرد مرا آرام كند.اما چون فايده اي نداشت دوباره مرا به خانه فرستادند.چند روزي گذشت تا آن كه به خاطر خشونت وكتك هاي پدر مجبور به رفتن به مدرسه شدم.كج دار ومريض به رفتنم ادامه دادم.حتي تغذيه كه معمولا كلوچه لي لي پوت وشيرهاي سه گوش پاكتي بود دلگرمي ايجاد نمي كرد.

چهار طرف مدرسه محتشم كلاس بود.حياط گودي داشت ويك حوض آب در آن جلوه نمايي مي كرد.دستشويي هاي مدرسه هميشه گرفتگي داشت. پر از آب وآشغال بود وبو مي داد. بعد ازآن يك راهروي تاريك بود كه به پشتي مدرسه مي رسيد.زنگ هاي تفريح كسي حق نداشت در حياط مدرسه باشد.همه بايد به پشتي مي رفتند.كمتر كسي مي توانست در مدرسه شيطنت كند.يادم مي آيد يكي از كلاس پنجمي ها را سر صف تنبيه كردند. چون كه در جوراب هايش تيله قايم كرده بود.من تعجب مي كردم او چطور جرات كرده بود تيله به مدرسه بياورد.

صبح روزهاي زمستان بچه ها كنار ديوار حياط مي ايستادندتا از  آفتاب  صبحگاهي كمي گرم شوند.در كلاس ما بخاري نفتي فضاي زيادي را سياه كرده بود . همه كلاس ها همين طور بود.كلاس  همسايه ما هم اولي ها بودند.سقف خشتي كلاس سوراخ  شده بود.لوله بخاري را از آنجا عبور داده بودند. آقاي فاطمي معلم آن كلاس به بچه ها  گفته بود اگر  شيطنت كنيد از آن سوراخ بخاري آويزانتان مي كنيم!شايد هيچ كس فكر نمي كرد چگونه. فقط ما مي ترسيديم.

يك روز ساعتي به زنگ خانه مانده بود كه صداي عجيبي از كوچه به حياط مي رسيد.همه ساكت بوديم تا آن صدا را تشخيص دهيم .معلم گفت دارندشعار مي دهند. در اين موقع زنگ زده شد. صدا هر لحظه زيادتر شد.مي گفتند شعاري ها آمدند.آنها وارد مدرسه شدند. من براي اولين بار جمعيت زيادي ديدم.باز هم ترسيدم.آنها  پسر هاي مدرسه راهنمايي بودند.در نظرم قد وهيكلشان بزرگ بود. از ميان جمعيت فرار كردم. ناگهان پدرم را ديدم كه به دنبالم آمده بود.خوشحال شدم. از آن روز به بعد من بهانه هاي بيشتري براي مدرسه نرفتن آوردم.تا آن كه همه از دستم خسته شدند.آن سال نيم كاره رها شد.من 7 تا خاله داشتم.گاهي حمايت آنها راداشتم و هميشه در محاصره آنها بودم.يك روز عصر با خاله احترام  به ميدانگاه محله رفتيم. يك ماشين جيپ ديديم كه به سرعت دور مي شد.تعدادي از مردم كنار در حسينيه جمع بودندوحرف مي زدند.روي زمين قطعات پاره شده عكسي  خودنمايي مي كرد.مردم مي گفتند عكس خميني است. مي گفتند امنيه ها آمدند وعكس ها را پاره كردند.اسم يك امنيه را خيلي مي شنيدم .صادقي، همان نامي بود كه بعدها فهميدم اعدامش كردند.

سال بعد دوباره مرا به مدرسه بردند.اين بار معلم مهربان تري داشتيم.آقاي باقرنژاد هيكل بزرگي داشت.او تنها كسي بود كه در مدرسه ريش داشت! درك وفهمم بهتر شده بود.اما باز هم گاهي مشكل داشتم. يادم مي آيدبعضي وقت ها معلم از گاگول بودنم عصباني مي شد ودستم را مي گرفت و روي كاغذ راه مي برد تا بلكه بتوانم درست بنويسم.

آن سال يادم است از چند تا درس لذت مي بردم. درس اكرم وامين برايم جالب بود . عكس هايي را خيلي دوست داشتم .عكس گنجشك هاي زير درخت.عكس مردي كه با گاري باربري مي كرد.عكس مردي كه زير باران در هواي نيمه تاريك راه مي رفت...

آن سال من فقط يك شيطنت كردم. وقتي زنگ خانه خورد زودتر از همه دويدم تا از صف خانه فرار كنم.وقتي جلو در حياط رسيدم ناگهان صادقي از دفتر بيرون آمد ومرا گرفت واز پله ها پرت كرد پايين.چيزيم نشد اما بغض كردم.معلممان آقاي باقر نژاد اين صحنه را ديد وبه مدير اعتراض كردكه چرا با من اين رفتار را كرد.آقاي باقرنژاد دوست داشتني بود امامن خيلي نمي توانستم او را دوست داشته باشم.چون او هم از نظام مدرسه بود!

روزهايي كه هواخوب بود ديكته را در حياط مي نوشتيم. مدرسه محتشم درخت بزرگي داشت شبيه درخت درس اكرم وامين كه گنجشك ها  زيرش دانه مي خوردند.

تابستان آن سال يك روزمشغول ساختن كاغذ هوايي بوديم.از بچه ها  شنيديم كه نتيجه ها آمده(همان كارنامه فعلي) باپسر خاله كه درس هايش بهتر ازمن بود به مدرسه رفتيم. در آنجا آقايي بود به اسم بيكي.او اسم ما را پرسيدودفتري را نگاه كردو گفت شما قبول شده ايد.حس آن روز ما خوشحالي زيادي بود كه با بالا رفتن كاغذ هوايي به آسمان زيادتر شد. 

http://kavir2010.blogfa.com/post-53.aspx

+ نوشته شده در  88/02/21ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

شهر من - بافت قدیمی

یکی دو روز گذشته فرصتی شد تا به بافت قدیم رفته و از  محله های توی ده - آب پخش - بازار مسجد سر کوچه ی یخچال - دربند - چهار سوق - میدان بزرگ - آب انبار قاضی دیدن و غرق در خاطرات کودکی و نوجوانی گردم .با آرایشگر قدیمی شهرمان مهربان استاد حسامی به گفتگو بنشینم . او گفت که برای اصلاح پدر بزرگم  و برای مشکی کردن موی عموحسینم به خانه اشان می رفته است .از هنرش در تیزکردن چاقو و قیچی گفت و قدرشناسی مردم که هنوز به او مراجعه میکنند .وسایل قدیمی کارش را نشانم داد و توضیحی کوتاه در باره ی هریک .همانجا از خانه ی قدیمی صدیقیانها  در طول عمرم برای دومین بار دیدار کردم و مهربان عباس صدیقیان توضیحات خوبی در باره ی آن خانه داد.

در دیدار از خانه ی افتخار دربندی از توضیحات خوب آقای گوهری بهره مند گشتم و گفتگو کردم با پیرمردی که آنجا از آفتاب جانبخش این روزها استفاده می برد.نامش آقای شیپوری بود و گفت که در شعربافی های بیدگل کار میکرده است و پس از آن مداح شده است و حالا شب جمعه ها در هلال بن علی در کنار قبور مداحی مینماید . از چپق بلند و سبیل پرپشت و بذله گویی استاد عزیزالله عرفان پدر بزرگم هم یاد کرد .البته هر دو پدربزرگم شوخ طبع بوده اند.شاید به همین دلیل است که احساس بی وزنی همیشه با من است .

نرسیده به چارسوق پیرزنی کنار درب منزلش نشسته بود و گل سرخی در دست داشت در سلام پیشی گرفت و گلش را به من داد .گفت از خانواده ی بوته کن است . همینطوری گفتم : بله خانواده ی بزرگی هستند . اشک در چشمانش حلقه زد و با لهجه ی شیرینش گفت : خودت بزرگی هر که بزرگه همه را بزرگ میبینه . ترک نمودنش برایم سخت بود ...دلم میخواست ساعتها با او صحبت میکردم . اگر خود را معرفی میکردم حتما خاطرات زیادی از خاندان مادریم نقل میکرد ...

 

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

دوستان دبستان صباحی پس از 40 سال

 تلفن یکی از دوستان دوران دبستان را به صدا در آوردم .

آمد اداره .

بیش از ۴۰ سال ندیده بودیم یکدگر را.

سید عباس پردل .

داغ جوانش را دیده بود.

موهایش اندازه ی موهای من سفید داشت و در شقیقه عقب نشینی کرده بود .

مرا با خود به کوچه ی فاطمیه برد .

سید احمد میرحسینی یکی دیگر از یاران دبستان.

قصابیش کنار خانه اش بود .

همان بودند که قبلا بودند دوست داشتنی و مهربان.

جلال دادخواه در سوپرمارکتش نبود .

 او که آقای دادگر معلم کاشی کلاس سوم خیلی نفرینش میکرد .

مهدی مجیدی در خیابان سیدالشهدا دفتر باربری داشت .

دفترش را دیدم و خودش نبود .

عزیز لبافیان راننده ی آژانس مسافربری را هم ندیدم .

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

بازگشت به خانه

...چند روزیست در آران و بیدگل هستم و در اداره ی مسکن و شهرسازی به کار مشغولم .ساختمان استیجاری و بسیار نامناسب میباشد . مسئولین به فکر محل جدید هستند و وسائل اداری هنوز تکمیل نیست .چند روز پیش با دوستان گشتی در اطراف شهر زدیم . جای پای تاریخ در ویگل - حسین آباد - کمربندی - سنبک و اطراف کارخانه ی پولاد .بسیار خوش گذشت . آقای بیدگلی بیدگلی مرتب عکس و فیلم میگرفت و آقای رسولزاده اطلاعات گرانبهایی داشت.در سنبک با یکی از چاله داران که اتفاقاً نام خانوادگیش سنبکی بود آشنا شدیم و چای نوشیدیم.

شاید همین هفته خانواده هم به کاشان منتقل شوند .من دوست داشتم در آران و بیدگل قرار بگیرم ولی رای اکثریت کاشان بود .

با اینکه محیط فعلی کار بسیار نامناسب است ولی آرامش داشتم و اضطرابهایی که همیشه در شرایط مشکل گریبانم را میگرفت ، سراغم نیامد.

دیروز هم  به آموزش و پرورش رفتم و در کنار آقای عموزاده چای خوردم و همانجا سری هم به بیدارشهر زدم و آقای معدندار را هم زیارت نمودم . آقای عموزاده سخت مشغول رتق و فتق امور مربوط به انتخاب معلم نمونه بود .

فکر میکردم آقای حیدر عنایتی را هم زیارت خواهم نمود ولی گویا ایشان به یک مرکز آموزشی منتقل شده اند .امروز آقای حسن عنایتی در یک گفتگوی تلفنی مرا مورد لطف و محبت قرار دادند .همچنین آقای خورشیدی.خدا نگهدار همگیشان باشد.

 

 

+ نوشته شده در  87/12/05ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

خیلی کوچیک که بودم

بگو مرگ بر شاه

خیلی کوچیک که بودم چند بار دیدم که مادر بزرگ پدرم یواش فحش به رضاشاه میداد .پدرم میگفت چون پسرش را رضا شاه به سربازی برده او با شاه بد است  ولی شاید ماجرای کشف حجاب هم بی تاثیر نبوده است .

بعدها در راهپیمایی 15 خرداد 42 شعار یا مرگ یا خمینی را هم شنیدم .

حدود سال 53 هم از دوست دوران دبستانم که اکنون لباس روحانیت به تن داشت شنیدم که گفت : اگر این شاه پدر سوخته برود مملکت درست میشود .

سال 55 یا 56 بود که در مدرسه عالی بازرگانی یک اعلامیه از امام خمینی که به نام من و به آدرس مدرسه پست شده بود به دستم رسید . خیلی ترسیده بودم . یکی دو ساعت بهت زده بودم ....

 شاید انقلابیون زمینه را برای هدایت من مناسب دیده بودند . قبلا یکبار سر کلاس درس  سیاست  وقتی استاد داشت در باره ی یکی از بندهای قانون اساسی نظام سلطنتی توضیح میداد  که سلطنت موهبتی الهی است که از سوی ملت به شاه تفویض شده است دستم را بلند کردم و گفتم :

 آن ملت که سلطنت را به شاه تفویض کردند اختیار خودشان را داشتند حالا باید ببینند این ملت فعلی چه میخواهند ؟ بعدا نزدیک به این نظر را امام خمینی در بهشت زهرا برزبان آورد .

نمیدانم چرا ولی بدم نمی آمد مرا بگیرند و ببرند . انگار حس کنجکاوی  من گل کرده بود تا بدانم با مخالفین چکار میکنند ؟

یکبار هم در یک اعتصاب و راهپیمایی دانشجویی  شرکت کردم که جریانش را قبلا نوشته ام و در بخش خاطرات این وبلاگ هست .

بار دیگر در تاکسی یک نفر یک نوار کاست قرمز به من داد که سخنرانی امام خمینی در آن ضبط شده بود و اینطوری بود که من هم به صف مرگ بر شاه گویان پیوستم  و البته  درونم طوری بود که تبعیض ها و اختلاف طبقاتی و مظاهر فساد را نمیخواستم و در اندیشه ی دنیایی بهتر بودم و مجموعه ی این عوامل بود که باعث شد تماشاکننده ی راه پیمایی ها نباشم و تماشاشونده باشم .هنوز همان احساسات را دارم و خمار خمارم ....

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

از مسجد ملا محقق تا زیارت تازه

یکی از دروازه های ورود به  بیدگل دروازه ی سوراخ باره بوده است .

بین حسینیه و مسجد ملا محقق سقفی بود که از پشت بام دالان ورودی و اطاق متولی و دو اطاق کوچک سمت چپ دالان مسجد میتوانستیم به پشت بام سردر و حجره های حیاط حسینیه برویم .

دو لنگه ی درب چوبی بزرگ داخل حسینیه بود که همان دربهای دروازه بود . از کی این دربها از دروازه جدا شده بود و چرا؟ من نمیدانم .

دبستان که بودم سیلی از سمت جاده ی قدیم کاشان آمد و تا پشت شازده هادی و مسعود آباد را آب فراگرفت که درب ها را بردند تا جلو سیل را بگیرند و دیگر من دربها را ندیدم .

مسجد فقط یک ورودی داشت که در فاصله ی مسقف بین حسینیه و مسجد بود و دربی چوبی داشت .آنجا که درب فعلی مسجد در زاویه قراردارد یک برج وجود داشت .

از کنار درب مسجد که عبور میکردیم بیرون از محله دست راست یکی از اطاقکهای کنار دالان مسجد و شاید از ابتدا هر دو اطاقک ،دربهای چوبی به سمت خیابان خاکی داشتند که گویا محل اخذ عوارض بوده اند بعد از این دو اطاقک که یکی از آنها چندین سال مغازه ی آقای غلامرضا قربانی بود دیوار گلی مسجد بود.

 در جنوب مسجد مشرف به  خیابان تختگاهی بود که بعد از ظهر های تابستان و در روزهای آفتابی زمستانی مردان اهل محله آنجا می نشستند و به دیوار بلند گلی مسجد تکیه میدادند و احیاناْ چپقشان را میکشیدند یا سیگار اشنو دود میکردند . ( هنوز هم این عادت وجود دارد دیوارها عوض شده اند ولی عادتها و علاقه ها مانده اند .)

رو بروی مسجد هم دیوار  کارخانه ی شعربافی حاجی ستاری بود که درب چوبی بزرگش به طرف شرق و روبروی دیوار غربی حسینیه باز میشد و در کنار شعربافی دبستان صباحی بیدگلی که دربش روبروی دیوار منزل حاجی ستاری بود . البته منزل حاجی ستاری به سمت مدرسه دربی نداشت فقط باغ آن منزل که درجنوبش واقع بود درب داشت و درب منزل انتهای کوچه ی سباته بود که هنوز بقایای آن هست و به جای درب آهنی فعلی ، دربی چوبی و آبی رنگ داشت.

حسینیه تنها یک ورودی دارای سه چهار پله داشت که روبروی کوچه ی شرقی مسجد بود و ورودی حیاط و بخش مسقف حسینیه درب نداشتند و تمام فضای حیاط و داخل و غرفه های بالا و پشت بامها جای بازی و شیطنتهای بچه ها بود و همه جا را هم همیشه لایه ای از خاک نرم و سفید پوشانده بود که میتوانید حدس بزنید بچه ها چه سر و شکلی داشتند .داخل حسینیه هم که میشدیم روبرو و راست و چپ  حدود ۹۰ ساتیمتر از سطح وسط حسینیه بالاتر بود یعنی سه تختگاه در سه طرف وجود داشت .

در حرکت به سوی محله ی آب پخش در طرف راست به درمانگاه  و سپس دیوار مدرسه ی بونصر  و بعد به میدانگاهی میرسیدیم که سمت راست یک گاراژ بود که آسیاب بزرگ عصاری با صدای زیبایش قرار داشت . روبروی این گاراژ بنای خشت و گلی  آرامگاه مستطیل شکلی بود که میگفتند علما آنجا دفن میباشند. برای رسیدن به محله ی آب پخش باید از این خیابان خاکی و از بین دیوار گاراژ عصاری و آرامگاه عبور میکردیم .

در دیوار آسیاب سوراخی بود که هوا از آن خارج میگشت و آثار کاه گندم هم در اطرافش یافت میشد و همیشه من اینجا مدتی توقف داشتم و با این منفذ سرگرم میشدم و بوی گندم و صدای موتور آسیاب را دوست داشتم .

در سمت چپ روبروی درمانگاه قبرستان کهنه ای بود که منتهی میشد به حوضخانه و مزرعه ی مسعودآباد و بعد به ترتیب دبیرستان ، کوچه و  ساختمان زیبای شهرداری و باغش واقع بودند.

در کنار شهرداری هم ( درست مشرف به میدان فعلی )ساختمانی بود که خانواده ی آقای دانش در آن سکونت داشتند و متاسفانه من یادم نیست آن ساختمان قبلا چه اداره ای بوده است .شاید شیر و خورشید . باید پرسید .البته دیرتر  درمانگاه و دبیرستان و دبستان بونصر  و شهرداری هم نبوده و بین برج و باروهای دو شهر  قبرستان وسیعی بوده است.

حوضخانه که قدمتش حتما به دوره ی قاجاریه میرسید در حوالی محل مخابرات فعلی واقع بود . ساختمانی با مصالح تخته سنگ ( معروف به ساحل ) آجر و خشت خام داشت و مستطیلی بود تقریبا به طول 20 متر و عرض 15 متر و از سطح زمین حدود 5 متر گودی داشت . در وسط آن حوضی بود تقریبا به قطر 6 متر  . دو تا ورودی داشت یکی شمالی که پلکانی آجری به عرض حدود 2متر داشت و یکی جنوبی و خاکی  که از طرف مسعود آباد  در خاک حفر شده بود و  به حوضچه ای کوچک ختم  میشد که راهی به حوض اصلی داشت .

مرده شورخانه در ضلع غربی و  مستراحی هم در گوشه ی غربی ضلع شمالی بود. آب قنات از کانالهای زیر زمینی (کوره ) ابتدا به حوضچه ی کوچک و بعد به حوض بزرگ وارد میشد و از مرده شورخانه وارد کوره ی دیگری میشد و به سمت حوضخانه ی آران میرفت که حدودا پشت آب انبار نزدیک ساختمان قبلی فرمانداری در محله ی آب پخش بود  . ساختمان حوضخانه ی آران نیز خیلی زیاد مشابه حوضخانه ی بیدگل بود .نزدیک آب انبار یک ساختمان قدیمی دولتی دیگر بود که من همیشه مرحوم بیدار مغز را انجا می دیدم .

سر انجام به کوچه ی آبپخش میرسم دست راست منزل مرحوم  اربابعلی هاشمی ثروتمند مشهور  شهر در سالهای 60-40 بود . از سرازیری  که پایین میرفتیم به اندازه ی 5متر کوچه سقف داشت سمت چپ سفیدگری میرزا علی محمد مسگر از اقوام من بود که همیشه مدتی اینجا به تماشای حرکات موزون او داخل دیگها  و  دمیدن بر آتش و  قلع را ذوب کردن و  بر ظروف مسی کشیدن می ایستادم .لایه ی ضخیم سیاه و چرب ظروف را تنها میشد با فشار وزن یک انسان و رفت و برگشت چرخشی آن بر روی ماسه پاک و صیقلی نمود .

کمی جلوتر دست راست فروشگاه لوازم خانگی و شاید مدتی هم عطاری دایی عزیزم شادروان جواد عرفان آرانی بود .چند مترجلوتر باز کوچه سقف داشت و مسجدی در سمت راست و روبروی آن ساختمانی مخروبه که نمیدانم گذشته اش را .

 و بعد بازار و مغازه های مرحومان فیروزی  و کرامتی - رنگرزی- نانوایی - قصابی مهربان کاردی -آرایشگاه و قنادی دایی ناصر من که قبلا عطاری پدر بزرگم بود.

و بعد میدانگاهی که طرف راست آن گودالی بزرگ بود و حمام گلشن و دست چپ زیارت تازه .اکنون وقتی روبروی زیارت بایستیم دست چپ منزلی با درب آهنی قهوه ای میبینیم .صاحب قبلی این منزل دایی جواد من بوده است که ایشان منزل قدیمی پدربزرگ را تخریب و به جایش این منزل را بنا نموده بود .

بخشی از منزل قدیمی پدر بزرگ هنوز در پشت و سمت راست این منزل تقریبا به همان شکل قدیم باقیست و مهربان متشکر در آن سکونت دارد .

چند نام خانوادگی از محله ی آب پخش یادم هست که اینجا می آورم :

عرفان - افروز- جشنی - دارسی - هاشمی - نیک پور - معدن دار - برجیسی - ملکی - خاکی - کاردی -مداحی - کرامتی - فیروزی - ریحانی - شفایی - گلشن -متشکر

+ نوشته شده در  87/11/18ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

بروجرد

عکس دانش آموزان شهید بروجردی

http://taarikhi.persianblog.ir/post/66

درساعت 12:45 ظهر روز شنبه 20 ديماه سال 1365 سرنوشت تعداد زيادي از دانش آموزان مدرسه شهيد فياض بخش شهرستان بروجرد ، به طرز غم انگيزي رقم خورد .

در پي شكست هاي مكرر نيروهاي بعثي عراق و....

بیدارشهر:در زمان این حمله من در پادگان مهندسی بروجرد بودم و ستون دود و غبار برخاسته از این حمله را دیدم .

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

خوش به حال آن روزها....

چهل سال پیش یکی از علایق من رفتن به درب ریگ و منزل عمه ام بود .با دوچرخه یا پیاده .بارها این مسیر را رفته ام .از مغازه آقای فتح القریب رد شده ام و به بازار ساطع رسیده ام . در ابتدای بازار روبرویم آرایشگاه را دیده ام و نانوایی سنگک دولوسی ها ، خیاطی و لحافدوزی حقیقیانها ، قصابی و کبابی و بقالی و کفاشی و دوچرخه سازی . مدتی جلو دوچرخه سازی می ایستادم و نگاه میکردم .بعد از کفاشی و جلو دلاکی از کنار نجاری میپیچیدم سمت چپ و یک شیب ملایم مرا به بازارچه ی دیگری میرساند .مسجد و مغازه ی عبداللهی و میپیچیدم سمت راست

باز نجاری مرشدی که بعد پسرش دو چرخه سازی اش کرد و مستقیم میرفتم و از جلو آرایشگاه مرحوم فرزین و خانه ی فائضی ها رد میشدم که صدای سیا گفتن و شانه کوبیدنشان شنیده میشد و چند قدم بالاتر داروخانه ی جعفری و بازارچه ای دیگر در یک چهار راه .من مستقیم میرفتم ...یک مسجد دیگر و سرویس بهداشتی روبرویش را هم میدیدم و روبرویم دیوار باغی بود و یک سه راه .

من به سمت راست میرفتم و به یک چهار راه میرسیدم و دارم نزدیک میشوم . یک مسجد کوچک متروکه اینجا بود که از کنارش میپیچیدم به سمت چپ و وارد کوچه ای بن بست میشدم که منزل شادروان محمود پارسا و شادروان حسین پارسا در آن واقع بود .

عمه ی من  آن زمان در خانه ی پدر شوهرش زندگی میکرد . خانه با آنکه از سطح زمین پایین تر بود ولی باصفا و بزرگ بود .در قسمت جنوبی دو زیر زمین بود و در وسط یک راه گذر به حیاطی دیگر و دو طرف راه گذر حدود ده پله که ما را به ایوانی میرساند که سه اطاق مشرف به آن بود . اطاقها از هر دو طرف درب داشت و آن طرف هم ایوانی به موازات ایوان شمالی که زمستانها اطاق ها را آفتاب گیر مینمود .

پایین و در شمال حیاط یک پشکم peshkam بود و دو اطاق در طرفین و دو سرداب در زیر اطاقها.

یک حوض بزرگ در وسط حیاط بود که جوی آبی که از خانه ی ارباب محمود پارسا می آمد از این حوض و زیر پشکم رد میشد و به باغ بزرگی در شمال این خانه میرفت .

 پدر شوهر و مادر شوهر عمه ام در اطاقهای بالا و عمه ام در اطاقهای پایین زندگی میکردند .

خانم پارسا خدابیامرز خیلی مهربان بود و سرقلیانش را کنار حوض تنباکو میگذاشت و ته قلیون را از آب خنک حوض پر میکرد و بعد تو راهگذر آتش روی سر قلیون میگذاشت و کنار حیاط یا روی ایوون مشغول کشیدن میشد و البته مثل مادربزرگ بابام که خونه ی خودمون زندگی میکرد اگر منهم میخواستم قلیون بکشم دست رد به سینه ام نمیزد .

مرحوم پارسا هم یک منقل بزرگ مستطیل شکل داشتند که همیشه یک قوری بزرگ چینی کنارش روی آتش بود و بساط چای و سیگار هما بیضی همیشه به راه بود .

باغی که صحبتش را کردم پر بود از درخت انار و انگور و یک یا دو درخت توت . انتهای باغ زیر دیوار هم لانه ی شغالها بود .

خوش به حال آن روزها....

+ نوشته شده در  87/11/07ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

لطف ارباب- خاطره ای از یک مداح

یک عاشق دیگر...

خوب یادمه بخاطرعشق وعلاقه ای که به مداحی وبخصوص استادعزیزحاج اسماعیل اخباری داشتم وباتوجه به نبود امکانات صوتی یه سینی بزرگ برای اینکه صدا دراون منعکس بشه میذاشتم ودرکناریه ضبط صوت خیلی معمولی دریک اتاق خلوت به تقلید ازحاج آقا اخباری میخوندم وبعد صدای خودموگوش می کردم وآرزوم این بود که یه روزی بتونم بخونم .حتی عشق وعلاقه ی بنده به مداحی و ایشان اونقدرزیاد بود که اون موقع هایی که روزه  بهم واجب نبود به عشق صداشون که سحرازرادیو پخش می شدازخواب نازبیدارمی شدم.

بعدازاون یادمه اولین باری که رسما شروع به مداحی کردم درخونه ای قدیمی درمحله بازاربود که برای خیلی ها اون خونه خاطرات زیادی ازماه محرم بجا گذاشته .

مرحوم حاج بابایدالله کاظمی - بزرگ هیئت حسینی که من مداحی خودم رامدیون ایشون میدونم وانشاالله روحش با اربابش حسین (ع)مشحورشود- اولین کسی بودکه جرات خواندن رادرمن بوجودآورد ومیکروفون بدستم داد وروزهایی که هیئت میخواست به اون خونه بیاد مداحان و وعاظ به اجرای برنامه می پرداختند که بعضی روزها این افتخارنصیب بنده می شد.

اولین مداحی من دریک هیئت رسمی واونهم هیئت حسینی بازارو درکنارمداح با سابقه آقای حاج اشرف بودکه خیلی ها ازخوندن من درکنارایشان تعجب کرده بودند وبه من می گفتند که توچطورجرات کردی درمقابل چنین مداح بزرگی بخوانی؟

هرچه بوده وهست لطف ارباب است وبس .تاالان که الحمدلله افتخارنوکری درگاه حسین رادارم وآرزوی دیرینه ام برآورده شده- لطف خداوندونظرارباب وحمایتها وتشویقهای پدرومادروهمسرودوستانم بوده که خدارابخاطرش سپاسگزارم.ََ

 http://www.shabhayemaranjab.blogfa.com/

+ نوشته شده در  87/10/07ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

خاطره

کمی قبل و کمی بعد از ۲۲ بهمن ۵۷ که مصادف بود با ۲۱-۲۲ سالگی من و آغاز دوران دانشجویی مسجد و حسینیه ی محله ی دروازه کنترلهای قبلی را نداشت و من آنجا حضوری پر رنگ داشتم .شعر و مقاله میخواندم و به بچه های محل سرود یاد میدادم و آنها اجرا میکردند . اولین شورای محله را تاسیس کردم و سقف و دیوارهای بد منظره ی مسجد و حسینیه را که خطر ریزش داشت با جلب همکاری مردم محله خراب کردیم و ...

یکبار ایام محرم ضبط صوتم را پشت میکروفون حسینیه گذاشته بودم تا مداحی هایی را که از رادیو ضبط کرده بودم پخش کند و خودم در بیرون از حسینیه با بچه های محله مشغول گفتگو بودم . ناگهان متوجه شدم از بلندگوی حسینیه ترانه ای از خانم مرضیه پخش میشود . مثل برق رفتم و صدا را قطع کردم .

جریان این بود که من مداحی را روی یک نوار ترانه ضبط کرده بودم و قسمتی از ترانه جا مانده بود و من متوجه نشده بودم و پس از اتمام مداحی ترانه ی باقیمانده متاسفانه پخش شده بود ولی خوشبختانه چون آهنگ ضربی و شاد نبود هیچکس متوجه نشد .

+ نوشته شده در  87/04/08ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

خاطره ای از دبیرستان

کلاس ۱۰ یا ۱۱نظام قدیم در دبیرستان پهلوی سابق دبیرفارسی محترمی داشتیم به نام آقای زاهد که اگر هستند خداوند حفظشان فرماید و اگر دنیا را ترک نموده اند روحشان شاد باشد . یک بار  موضوع انشایی را تعیین کردند که من با توجه به تقویم حدس زدم جمله ای از یکی از کتابهای منسوب به محمدرضا پهلوی میباشد.

چون آن کتاب را در منزل داشتیم شروع به جستجو نمودم و اتفاقاْ در اولین صفحات آن جمله را پیدا کردم ....

زنگ انشا کتاب را لای دفترم گذاشتم و مواظب بودم تا نه دبیر محترم و نه همکلاسها متوجه نشوند و پای تخته رفتم تا انشایم را بخوانم .

 دفتر و کتاب را باز کردم و از آن جمله ( موضوع انشا) از روی کتاب شروع به خواندن کردم و آقای زاهد سرش پایین بود و گوش میکرد چند جمله ای که خواندم دفتر را عمداْ و مثل همیشه برای خنداندن بچه ها برداشتم و بچه ها دیدند که من از روی کتاب میخوانم و خندیدند . آقای زاهد سرش را بلند کرد و لبخندی زد و گفت : بخوان - بخوان .

+ نوشته شده در  87/04/08ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

و مسئول جهلشان نیز ما هستیم.

در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد.

 در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود.

هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم.

پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود.

 امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.

پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .

چند دقیقه دیگر بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند: که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.

امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند .

منبع حکیمی، محمود. داستان‌هایی از زندگی امیرکبیر. دفتر نشر فرهنگ

با تشکر از آقای رحمن

 

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

به دیدن یار دبستانی رفتم .

دیروز به دیدار پدر رفتم . از دفتر تلفنش شماره ی آقای حسن حاجی جعفری را یافتم .منزل نبود .ش.موبایل را گرفتم . گفت : کارخانه ام .جاده ی نوش آباد - نیک الوان . رفتم.یاد گذشته ها و گشتی در کارخانه . پشم اکرولیک ژاپنی را با کمک رنگ چینی و آب دشت نوش آباد ، رنگین میکنند  و من همیشه فکر میکردم نخ را رنگ میکنند و دیدم که پشم را هم .

فاضلاب را تصفیه و مجددا آب را مصرف میکنند و لجن حاصل را نمیدانم کجا و چکارش میکنند .

پشمها از دیگ رنگ به  دیگ خشک کن رفته و سپس بسته بندی میشود . چون نوبت رنگ سرخ بود همه جا سرخ بود .

حاجی حسن با اینکه دوران دبیرستان را تمام نکرده است ولی انسان باهوشی است و در طول دفاع مقدس قطعات زیادی را ساخته و بارها مورد تشویق قرار گرفته است .

در حین صحبتهای فنی و تخصصیش از کولیسی که روی میز بود برای نشان دادن اندازه ها استفاده میکرد حتی برای قطر و طول فنری که در رگ بالای قلبش کارگذاشته اند .

او در کویر بیصدا آباد میکند .عمرش طولانی و دلش خوش باد.

بعد از ظهر در مسجد شازده هادی مجلس بزرگداشت دو مادر نمونه برگزاربود ولی خیلی  دیر و بعد از حیات پر برکتشان.دوستان زیادی را در این زیارتگاه زیارت نمودم و شارژ شدم .

+ نوشته شده در  86/12/04ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

تتاتر در آران و بیدگل - خاطره ی اشک آور

بادام تلخ داخل نقل - نامیست که من برای خاطره ی تلخ و شیرین استاد توحیدی انتخاب کردم .

 

  • سالهای نخست آموزگاریم بود که تصمیم گرفتم نمایشی را برای مدرسه تدارک ببینم .
  •  ابتدا از گروهی علاقمند تست گرفتم.
  •  به دنبال متنی آموزنده وبچه­فهم رفتم.
  •  نقشها را بین اعضا تقسیم کردم .
  • مدتی متن­خوانی کردیم.
  • بعد فکری برای دکور وگریم شد .
  • دو ماه که گذشت نمایش آماده بود .
  •  روزی از روزهای پاییزی بخشنامه­ای آمد جشنواره نمایش .
  • از اول سال منتظر آن بودم می­توانستم نمایش دیگر مدرسه­ها را ببینم و کارم را با آنها مقایسه کنم و چیزهای جدید بیاموزم برای دانش­آموزان مدرسه هم فرصتی مغتنم بود تا در فضایی بزرگتر وتماشاگرانی غریبه­تر به عرصه­ی هنر خود بپردازند .با خودم می­گفتم آیا امکان دارد در اولین سال بهترین بازیگر وکارگردان و صحنه­آرایی از مدرسه­ ما باشد .
  •  روز جشنواره از پشت کوههای مشرق طلوع کرد .
  • به مدیر مدرسه گفتم : قرار است امروز برای اجرای نمایش به جشنواره برویم .
  • مدیر با دست راست گوش چپش را خاراند وگفت :
  • شما که کلاس دارید !! ساعت چند جشنواره شروع می­شود ؟S 
  •         ساعت 9 .
  •  خب شما به کلاس برو ساعت هشت ونیم با آژانس بچه­ها را می­فرستم خودشان اجرا می­کنند !!!S  S  S 
  •     به سراغ مربی تربیتی مدرسه رفتم و داستان را گفتم و از او خواستم 2 ساعت اول به جای من به کلاس برود پذیرفت .
  • ساعت هشت و نیم آژانس آمد بچه­ها سوار شدند دیگر جا نبود مدیر گفت :
  •        گفتم که بهتر است به کلاس بروی جا نیست !!!S  S 
  •      ماشین حرکت کرد یاد وسیله­ی شخصی­ام افتادم .
  • سوار دوچرخه شدم و تند تند رکاب می­زدم . S 
  • بازیگران از توی ماشین به عقب و حرکت تند کارگردان نگاه می­کردند .S 
  • نکند دیر برسم! ؟
  • قبل از ورود به سالن خودم را مرتب کردم وسینه­ام را صاف .
  •  وارد سالن شدم هیچ کس نبود .
  • تنها یک نفر گوشه­ای .S 
  •  شاخهایی را که روی پیشانی­ام سبز شده بود مثل قورباغه فرو بردم و پرسیدم:
  • -          امروز جشنواره نیست ؟
  • -          هست . بروید اجرا کنید .S  S 
  • -          داوران وتماشاگران کجایند؟
  • -       تماشاگر نیست . امروز تک تک گروه­ها به سالن می­آیند نمایش را اجرا می­کنند و من فیلم می­گیرم بعد این فیلم را نشان داور می­دهیم !!!! S 
  • کارگردان تئاتر بودم وارد مقوله­ی فیلم شدم.
  •  به بچه­ها گفتم : به دوربین نگاه نکنند و فیلبردار هم گفت هر جا اشتباه کردید بگویید کات کات و بعد برداشت دوم را انجام می­دهیم . فیلم تمام شد.
  • به مدرسه آمدم پشت دستم را داغ کردم در مدرسه تئاتر کار نکنم .  هر چند گاه گاه ….

 

+ نوشته شده در  86/11/29ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

اولین راه پیمایی 22 بهمن که من در بیدگل مشاهده نمودم .

يادم است که صبح ۲۲ يا ۲۳ بهمن سال ۱۳۵۷ بيدگل بودم با صدای شعار دادن مردم درب خانه ی پدری را باز کردم تا ببينم ديگر برای چه راهپيمايی ميکنند ! جمعيت نسبتا زيادی بودند که از سمت محله ی توده به سمت دروازه در حرکت بودند و مرحوم آقای اقدسی در جلو آنها بودند مانند زمانی که برای اقامه ی نماز عید فطر میرفتند .شعارشان اين بود : شکرخدا- شکرخدا که انقلاب پيروز شد . ولی اکنون بعد از ۳۰ سال هنوز آن التهاب و شور انقلابی فرو کش نکرده است و  آرامش بعد از پیروزی حاصل نشده است و انقلاب ادامه دارد . شاید در تاریخ این اولین انقلابی باشد که نزدیک به ۳۰ سال است که ادامه دارد... و هنوز طعم شیرین پیروزی به جان ننشسته است و انقلاب در انقلاب همچنان به پیش میرویم .

+ نوشته شده در  86/11/21ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

مبارزه ي واقعي

قانون جامع کنترل و مبارزه ملی بر علیه دخانیات

يادم مياد اون قديما در مجالس جشن و عزا جلو ميهمانان يك زير سيگاري كه چندتا سيگار و يك كبريت داخلش بود ميگذاشتند و در ادارات زير سيگاري هم جزو ملزومات روي ميز كارمندان بود و هركس در هر جا كه دلش ميخواست سيگارش را روشن ميكرد . داخل فضاي يك اطاق ۱۲ متري در فصل زمستان - داخل اتوبوس و تاكسي و داخل هواپيما.مبارزه با سيگار واقعا موفقيت آميز بوده است . يك مبارزه ي گسترده كه تمامي مردم در آن حضور داشته اند و آگاهانه عمل نموده اند و به اصطلاح عزم ملي وجود داشته است .الان آنقدر محيط ادارات عاري از بوي سيگار است كه اگر حتي يك نفر در توالت هم سيگارش را روشن كند بويش در تمام ساختمان احساس ميشود .  قرار است ممنوعيتها بيشتر شود و گويا عقب تر از همه  خود دولت خواهد بود كه در عين حال كه در اين مبارزه حضور دارد ولي همچنان سيگار را توليد ميكند و به فروش ميرساند .

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

انار نگد

از پله هاي ايوون رفتم پايين . به درخت انار توي حياط نگاه كردم . انارها هنوز كوچك و نارس بودند . نگد بودند . يكيشو چيندم .داد آقابزرگ.آره آقابزرگ داد زد . يعني فرياد زد . و بعد ردم گذاشت يعني به سرعت به من نزديك شد . در رفتم يعني فرار كردم . از پله ها بالا رفتم .خيلي ترسيده بودم .آقابزرگ بالا نيومد . از تو حياط يه لنگه از گيوه هاشو در آورده بود و اينطور نشون ميداد كه ميخواد به سوي من پرت كنه .من هي اين ور و اون ور ميرفتم تا اگه گيوه پرت شد به من نخوره . از سر و صداي آقابزرگ زن عمو م از اطاق اومد بيرون . اومد و خودشو سپر من كرد و گفت : عمو ببخشش . دگه اي كارو نميكنه و در ضمن با هم به طرف دالون حركت ميكرديم . وقتي به دالون كاملا نزديك شدم فرار كردم .از زير سباته گذشتم و تندی خودمو به خونه ي خودمون رسوندم .مادر تو اطاق بود .گفت : چي شده ؟ گفتم : انار چيندم آقابزرگ ردم گذاشته ميخواد بشم زنه .مادر گفت : برو تو دولاب . رفتم تو دولاب و درا بستم . فكر نميكردم تا اي خونه بياد ولي شايد هم بياد . صداي آقابزرگ را شنيدم .اومد در اطاق . گفت : اي كترسگ (kotressag) نیومد اینجا ؟ مادرم گفت: نه و او رفت .( حدودا سال ۴۰ )

آقا بزرگ خسیس نبود او میخواست انارها برسد . از چیدن میوه نارس خیلی ناراحت میشد .ولی وقتی انارهای توی حیاط و باغ می رسید بین همه تقسیم میشد .

+ نوشته شده در  86/09/18ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

سحر از آران و بیدگل میگه.

  

۲-امروز هم رفتیم آران و بیدگل (از توابع کاشان) برای گرفتن فرم ثبت نام پیام نور خیلی خوب بود! اصلا یه همچین تصوری از این شهر نداشتم خیلی سرسبز و پر گل!! خیلی وقت بود گل از نزدیک ندیده بودم!!! واقعا خوب کار کردن، خیلی قشنگ بود، بهترین اتفاق امروز هم این بود که ماشین رو تو یه خیابون فرعی ولی زیر تابلوی مطلقا ممنوع پارک فرمودیم با این استدلال آقای همسر که بابا کو پلیس که بخواد بیاد اینجا حالا ما رو جریمه کنه و تو 10 دقیقه 4 تا پلیس اومدن!!!! خوبیشون این بود که با گفتمان مشکلشون حل شد خیلی فهمیده بودن!!

 

 

 

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

خاطره ای از دفاع مقدس

 عملیات کربلای پنج و تاریخ ۶/۱۱/۶۵ . در آن شب که خیلی برایم تاثیرگذار بود و لحظه لحظه ی خاطره اش تا آخر عمر فراموشم نخواهد شد مرگ را جلوی چشم خود دیدم . (آقای دکتر ناظمی)

گروهان  ما از خاکریز خودی گذشت و به سوی دشمن راه افتاد. در بین راه از یک نهر آب گذشتیم. دشمن گهگاه تیراندازی می کرد یک تیر به زانوی نفری در جلوی ما ( سه نفر جلوتر) اصابت کرد و دادش هوا رفت. عراقی ها نیز متوجه حضور ما شدند و از سه طرف به سوی ما تیراندازی کردند. یک تیربار در جلو و دو تیربار در دو طرف به سمت ما آتش گشودند. ما زمینگیر شدیم. تیرها خیلی به زمین نزدیک بود. صورت را با فشار به زمین چسباندم. تیری را دیدم که به کلاه آهنی یکی از بچه ها خورد و به سمت آسمان کمانه کرد.

عهد کردم که اگر زنده برگشتم بنده ی خوبی باشم.

 مدتی نگذشته بود که معاون گروهان (باغشیخی) با عجله آمد وگفت:

 چرا اینجایید ؟ سریع خودتون را به بچه ها برسونید!

( چون تیرها در سطح زمین شلیک می شد کسانی که خوابیده بودند احتمال تیر خوردنشان بیشتر بود ولی ما نمی دانستیم)

هوا کاملا تاریک بود و گهگاه منور عراقی ها صحنه را روشن می کرد. در یکی از روشنایی ها نگاه کردم کسی را در جلوی فرد مجروح ندیدم. نمی دانستم چه کنم؟ چند نفر در انتهای ستون جا مانده بودیم. یک نفر در حال بلندشدن بود که تیر به بازویش خورد و از درد به خود پیچید.

حسین در کنارم بود . به او گفتم : نمی دانم از کجا باید رفت تو از جلو برو من دنبالت می آیم.

او سینه خیز رفت و من دنبالش بودم. کمی جلوتر به یک مجروح رسیدیم که در حال بیقراری و با لهجه نجف آبادی آب می خواست و پس از لحظه ای جان داد.

وقتی به جلو نگاه کردم حسین رفته بود. دو متر جلوتر باز یک نهر آب. حسین به آب زده بود و رفته بود (و دیگر هم باز نگشت. جنازه او را پس از یکماه و بعد از عملیات کربلای ۸ آوردند)

در کنار نهر بودم که محمود از آب بیرون آمد و گفت : حاج احمد از طریق بی سیم دستور عقب نشینی داده . برگرد!‌ مردد بودم که برگردم یا نه . مصطفی بی سیم چی گروهان نیز از آب بالا آمد و گفت :برمی گردیم.

بعدا فهمیدم که آن شب گروهان مسیر را اشتباه رفته و نتوانسته بود نردبانی که جهت عبور بر روی نهر قرار داده بودند را پیدا کند و از طریق معبر خود را به خاکریز دشمن برساند و بچه ها در میدان مین گرفتار شده بودند.

در  آن شب چند دوست نزدیک خود را از دست دادم. یادشان گرامی باد.

 http://monazzam.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  86/07/03ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم ...وای از آن دو روز

 

گرماى روز كشنده بود و خون را در رگ هاى مان به جوش مى آورد.

 
ما را به صف كرده بودند و هرم گرما همچون امواج لرزانى از هوا، تصاوير پيش چشم را بسان سراب مبهم و تار مى كرد.


افسر بعثى، با كلاه كج سرخ رنگ در برابرمان گام برمى داشت.

باتون پلاستيكى اش را در هوا تاب مى داد و هرازگاهى نيز ديوانه وار آن را بر سر و روى و دست و بازوى يكى از ما مى كوبيد.

 آنگاه وقتى بر سيماى رنجور و آفتاب سوخته ما چين هاى عميقى از درد نقش مى بست، قهقهه سر مى داد و دندان هاى زرد و زشتش را نمايان مى كرد.

ساعت ۹ صبح روز چهارم خرداد ماه در منطقه ی شلمچه اسير شده بوديم. سال ۱۳67 بود.

 در آخرین سال جنگ تحميلى .

 لحظه هاى اسارت ، لحظه هاى تلخ و دشوارى بود.

همچنان كه حلقه ی محاصره ی اطرافمان تنگ تر و تنگ تر مى شد، با آخرين گلوله هایمان، تا آخرين نفس در برابر دشمن ايستاده بوديم.

 اما افسوس كه در لحظه هاى واپسين، سلاح هایمان از گلوله تهى شده بود و تكه چوب هاى بى مصرف، ديگر در برابر تانك ها و سلاح هاى سنگين عراقى ها كارى از پيش نمى برد.

 بارى و با دل هايى انباشته از خشم و دست هايى مشتاق اما تهى، چشم به آسمان دوخته بوديم و آنك، ايستادگى در برابر دشمن كاملاًِ مسلح عبوس، به راستى عبث مى نمود.

با اين حال، تا هنگامى كه از هر دو سو به محاصره درنيامده بوديم، تا آن دم كه دشمن لوله تفنگش را به فاصله اى اندك به قلب هاى عاشق مان نشانه نرفته بود، دست از تلاش و تكاپو برنداشته بوديم.
همرزمان مان، زخم خورده و محزون، تن هاى خسته و خاك آلوده شان را به ابهت تقدير سپرده بودند. افسران عبوس عراقى، پيش آمدند و اسيران مجروحى را كه با بدن هايى خون چكان بر خاك افتاده بودند، با واپسين گلوله ها خلاص كردند.....

 باقى مانده آن جمع ما بوديم كه به صف شديم و عراقى ها همه ی لباسهایمان را به جز شلوار و زيرپيراهن از تنمان بيرون آوردند.

 آنگاه، با دست هاى از پشت بسته و پاهاى برهنه، به ضربه هاى قنداق تفنگ به سوى كاميون هاى روباز نظامى كشانده شديم.

 ما 55 نفر بوديم. نه نفر از آران وبیدگل.

  55 همرزم كه در نيم روز، به خاك عراق و اردوگاهى محقر و متروكه منتقل شده بوديم .

با ضربه هاى كابل و باتون از كاميون ها پياده شديم و همچنان كه دست ها را روى سر گذاشته بوديم درمحوطه اى باز، چسبيده به هم در زمین ورزشی نشستيم.

شب را در همين حال سر كرديم . روز  از شدت تابش خورشيد، هم چون تنور داغ ، تشنه بوديم. تشنه و گرسنه بوديم. خسته و زخم خورده.

فرداى آن روز بار ديگر در زير آفتاب نشانده شديم تا خورشيد بى رحمانه بر ما بتابد و دوزخ را به چشم ببينيم.

اين شرايط دردناك و دهشت بار 2 روز طول كشيد، بى آن كه قطره اى آب يا حتى تكه نانى به ما بدهند.

 گاه ساعت ها ناگزيرمان مى كردند سرپا بايستيم - شق و رق و خبردار- تا افسر بعثى لطف كند و فرمان نشستن بدهد.

 آن ها حتى رخصت قضاى حاجت نيز به ما نمى دادند. اجازه نمازخواندن و ذكر گفتن نداشتيم .

در چنين شرايطى ، اگر كسى از ما تاب و توان از كف مى داد و آب طلب مى كرد، و يا براى رفتن به دستشويى اجازه مى خواست،

آن وقت...افسران بعثى با باتون به جان مان مى افتادند و تا نفس داشتند به شدت كتكمان مى زدند. از همين رو، ديگر خاموشى پيشه كرده بوديم.

وانگهى، ديگر ناى نفس كشيدن نيز براى مان باقى نمانده بود، چه رسد به اين كه لب به اعتراض بگشاييم.

صبح روز دوم پیکر بیجان حسین دهقانی آرانی را در کنار جسد هشت همرزم دیگرمان در گوشه ای رها کردیم. دهقانی در آغوش من و محسن غدیر زاده یک شب وروز دوام آورده بود در حالی که در آن اوضاع واحوال مرتب از ما طلب چای می کرد ودر هر دم وبازدم ریه اش به طور کامل از سینه چاک خورده اش داخل و خارج می شد...........................................................................................

غروب روزدوم، بار ديگر با ضربه هاى هولناك كابل و باتون به سوى كاميون هاى روباز ارتشى كشانده شديم. در ميان يك واحد زرهى از تانك و نفربر ما را به تماشای مردم بصره بردند.

در آن جا سربازان عراقى، با ضربه هاى كابل از كاميون ها بيرونمان كشيدند و با خشونت بسيار همه ما را در تكه زمين كوچكى ، فشرده در كنار يكديگر نشاندند.

 با لب هاى برآماسيده و چاك چاك از تشنگى و با لباس هاى خاك آلوده و صورت هاى آفتاب سوخته، شانه به شانه و چسبيده به هم نشسته بوديم و ناى جنبيدن نداشتيم.

سربازان عراقى و درجه داران مغرور بعثى با سلاح هايى كه به سوى مان نشانه رفته بودند دور تا دور ما را گرفته بودند. ديگر حتى توان آن را نداشتيم تا لب بگشاييم و سخنى بگوييم و يا حتى چيزى طلب كنيم.

با ناتوانى و بى رمق سربلند كردم و به سربازان عراقى چشم دوختم.  خبر نگاران خارجی که آمدند این شانس برای آنها که در مقابل دوربین بودند بوجود آمد تا یک بطر آب مفصل بنوشند....

خاطرات دوران اسارت و دفاع مقدس را گاهی مطالعه میکنم ولی وقتی از زبان یک آشنا باشد انگار که آب را از سرچشمه می نوشم . درود و آفرین بر شاهدان عزیزی که سعادت داریم  خاطراتشان را بشنویم و بخوانیم و در هوایی که تنفس میکنند ما هم نفس بکشیم و درود به روانشادان شهیدی که حضورشان و چشمان نظاره گرشان را در جای جای وطن احساس میکنیم .و درود به برادر عزیزم آقای رحمن که با  این خاطره ما را با بخشی دیگر از تاریخ ملتی مبارز در مقابل هجوم دشمنان آشنا نمودند .

 

+ نوشته شده در  86/06/25ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

خاطره

در دوران دبیرستان(۵۵-۵۰) خواننده ای به نام ستار به جمع سایر خواننده ها پیوست .صدای گرمش را وقتی میخواند :

همسفر تنها نرو  ویا  دشمن من بودی ای رفیق رهم

دوست داشتم و ترانه هایش را در اطاق و در حیاط میخواندم و یا در دفترم مینوشتم .

تا اینکه  دیپلم گرفتم و به مدرسه ی عالی بازرگانی رفتم .شنیدم که آقای ستار هم آنجا درس میخواند . یکی دوبار در محوطه او را دیدم . دوستانی داشت که با هم بودند و در حیاط با هم صحبت میکردند .دختر های مغرور هم اطراف پراکنده بودند و زیر چشمی او را می پاییدند .

شایع بود که استادانی که از سوی او به کاباره دعوت میشوند به او نمره های خوب میدهند .

یک بار که به قفسه ی نامه ها سر زدم چون نام خانوادگیمان هر دو با سین بود دیدم دختری نامه ای برای او فرستاده است . متاسفانه حس کنجکاویم باعث شد تا نامه را بردارم . نامه در دو روی یک برگ کاغذ دفتر مشق معمولی نوشته شده بود و دخترک قربان صدقه ی ستار رفته بود . نامه را با خود به بیدگل بردم . برای دخترها و پسرهای فامیل جالب و پند آموزبود .

تا اینکه انقلاب شد و پس از بازگشایی دانشگاه ها عکس و مشخصات خبر چین ها و ساواکی ها و بد اخلاق ها را روی پوشه های بزرگ چسباندند و بالای دیوارهای راهرو مدرسه نصب کردند .

عکس ۴*۶ پرونده  ابوالحسن یا عبدالحسن ستار پور هم بود که به جرم بد اخلاقی اخراج شده بود .و عکس یکی از دوستانم که ساواکی از آب در آمده بود . و چند تا استاد و کارمند دیگر .

 

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

سهراب سپهري و ترس در دوران كودكي

پريدخت: گاه و بيگاه در دل شب با فرياد و هراس از خواب ميپريد و از صورت وحشتناكي كه بالاي طاق پشه بند ديده بود ، سخن ميگفت .شبها از قسمتهاي تاريك خانه مي ترسيد و غالبا براي رفتن به اين نقاط بايد كسي او را همراهي مي كرد .سهراب از مدرسه و به خصوص آقاي مدير خيلي مي ترسيد ....ترس از مدرسه و مدير هيچگاه رهايش نكرد.

سهراب در كتاب اتاق آبي ميگويد : در مدرسه سر به زير بودم در خانه سركش. در مدرسه مي ترسيدم در خانه مي ترساندم.

+ نوشته شده در  86/06/04ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

قناد

چند روز بود مهرآفرین میگفت سه شنبه بعداز ظهر گروه آقای قناد ( فتیله جمعه تعطیله ) در ورزشگاه حیدریان قم برنامه دارند باید من را ببری .

دیروز من را از خواب بیدار کرد و باز درخواستش را تکرار کرد .مادر و برادرهایش گفتند ما نمی بریم .

گفتم آماده ی رفتن باش. با تاکسی رفتیم . مردم پشت درب ورودی بلیط به دست منتظر بودند در حالیکه صداهایی که از داخل سالن ۲۰۰۰نفری به بیرون میرسید حاکی از شروع برنامه بود .

درب باز شد و ما هم با جمعیت داخل محوطه رفتیم . بلیط هم تمام شده  و پشت درب سالن جمعیت زیاد تری حضور داشتند و درب آکاردئونی سالن قفل بود . در یک لحظه به یاد حادثه ی سینما رکس آبادان افتادم .

بالاخره درب دوم هم باز شد و جمعیت به داخل هجوم بردند . مرد و زن و کودک به طور غیر اسلامی جلو می رفتند . جایگاه های مخصوص تماشاگران در هر سه طرف پر . و سه چهارم  زمین بازی هم  پر . و آقای قناد مشغول صحبت کردن . در جلو ما توری نخی محکمی قرار داشت و جمعیت متوقف پشت آن همدیگر را هل میدادند.

هوای سالن بسیار گرم بود و اینجا در تراکم گرمتر . یک لحظه احساس کردم نفسم دارد میگیرد . خودم را به پشت توری رساندم و دیدم پایین آن به اندازه ای که یک نفر رد بشود باز است . مهر آفرین را با کمک یک خانم که پایین بود فرستادم پایین و خودم هم به دنبالش رفتم . حالا از خفه شدن رسته بودیم ولی تصور آن که اگر اتفاقی روی دهد و این جمعیت بخواهند فرار کنند و چه فاجعه ای رخ خواهد داد بسیار نگرانم نموده بود .

در حالیکه صدای سن را گوش میدادیم به گوشه و کنار سالن رفتیم و راههای خروجی را شناسایی کردم . متاسفانه درب ها همه قفل بود . بار دیگر یاد سینما رکس افتادم . عجب مردم با قناد همکاری میکردند . تا میگفت : فتیله . همه یک صدا میگفتند : جمعه تعطیله .( یه همچین چیزایی).

توی این شلوغی و همهمه دو تا از مسئولین آموزش و پرورش هم سخنرانی کردند .

آن سه یار قناد هم آمدند و با آهنگهای یک کیبورد مقداری خواندند و حرکات موزون نمودند و ما قبل از اتمام برنامه محل را ترک نمودیم تا از حوادث احتمالی و ترافیک مصون و محفوظ بمانیم . رضایت را در چهره ی مهر آفرین دیدم و خوشحال شدم . 

+ نوشته شده در  86/05/24ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

عموي خوب من

 

عمو حسين من ، با ديگر مردان آران و بيدگل فرق داشت . او هم مانند پدرش عاشق عمران و آبادي و گل و گياه و پاكي  وآزادي بود . ۱۲۹۹ به دنيا آمده بود و با اينكه بسيار باهوش بود به خواست پدر به آموزش ابتدايي  اكتفا نمود و در خدمت پدر به امور بازرگاني و عمراني پرداخت و پس از پدر و برادر خاندان ستاري را در حد توان خود  سرپرستي نمود .روزنامه و مجله ميخواند و به نگهداري آنها علاقه داشت . در حياط منزل هاي قبلي خود گل و درختان بسيار داشت. خانه اش هميشه بسيار تميز و مرتب بود و درب خانه اش به روي همه باز بود . پياده و يا با دوچرخه رفت و آمد ميكرد .من هيچوقت نديدم در كوچه و خيابان بنشيند .اگر در خارج از خانه بود در حال حركت بود .او پدر بزرگ شهيدان حسن خدمتي و سيد اصغر مصطفوي بود .او چند روز قبل ما را تنها گذاشت و در آرامگاه خانوادگي آرام گرفت .آرامگاهي كه به همت و تلاش او خريداري و نگهداري گرديد .در حال حاضر در اين آرامگاه كه در ضلع شمالي شازده هادي واقع است اين عزيزان آرام و قرار گرفته اند .

    1. شادروان بانو اشرف عرفان آراني مادر اينجانب . (۱۳۴۴)
    2. شادروان آقاي حاجي غلامرضا ستاري پدر بزرگ اينجانب . ( ۱۳۴۶)
    3. شادروان بانو باشيه ستاري همسر شادروان آقاي حاجي غلامرضا ستاري. (۱۳۴۸)
    4. شادروان بانو سلطان ستاري مادر همسر شادروان آقاي حاجي غلامرضا ستاري. (۱۳۵۵)
    5. شادروان آقاي عبدالصمد ستاري عموي اينجانب . (۱۳۵۶)
    6. شادروان آقاي ايرج ستاري برادر اينجانب . (۱۳۵۹)
    7. شادروان آقاي فرامرز ستاري فرزند شادروان آقاي حاجي محمد ستاري . (۱۳۷۹)
    8. شادروان آقاي حاجي محمد ستاري عموي اينجانب .(۱۳۸۰)
    9. شادروان بانو مرضيه خدمتي همسر شادروان آقاي حاجي حسين ستاري .(۱۳۸۲)
    10. شادروان آقاي حاجي حسين ستاري عموي اينجانب . (۱۳۸۶)
  1.  

     به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سپاس خداوند را که پروردگار جهانيان است

    خدای رحمان مهربان

    دادار روز جزا

    تنها تو را میپرستيم و تنها از تو ياری می خواهيم

    ما را بر راه راست استوار بدار

    راه کسانی که آنان را نواخته ای ، آنان نه که از نظر انداخته ای و نه گمراهان

    از قرآن کريم ترجمه ی استاد بهاءالدين خرمشاهی

     

     

+ نوشته شده در  86/05/23ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

خاطرات

خاطرات

خاطره شماره يک:

سال ۵۷ يکی دوهفته مونده به عيد / خدا بيامرز مرحوم آيت ا... طالقانی/هفته يا روز پاکسازی را اعلام کرد. من در خيابان نظام آباد تهران زندگی دانشجويی داشتم .به قصد کمک  به ميدان شهناز ( امام حسين (ع)فعلی )اومدم .

پشت مسجد امام حسين يک کوچه عريض بن بست بود که ساليان سال کسی اونجا را تميز نکرده بود .

يک کاميون کمپرسی داخل اين کوچه پارک کرده بود و چند نفر با بيل و با دست خالی آت و آشغالها را پرت ميکردند بالای اون .

همه جا که تميز شد آخر کار يه گاری دستی موند که به صورت سر و ته ( دمر) گوشه ای افتاده بود .از آن گاری ها که روی آن لبو يا ميوه می فروشند.

هرکسی يک گوشه ای از اونو گرفت تا بلندش کنند و داخل کمپرسی بيندازند که ناگهان درب کوچک آن باز شد و جوان نسبتا چاق ژوليده ای از آن بيرون اومد .

همه يک قدم به عقب برداشتيم و با تعجب به او نگاه کرديم . يه پتو و مقداری لباس و وسائل را از گاری بيرون آورد و همه را داخل پتوی خاکستری سربازی پيچيد و روی دوشش انداخت و به سمت مدخل کوچه حرکت کرد .

چند قدم که از ما دور شد برگشت و به ما گفت :

به علی قسم هرکس به گاری دست بزنه لنگش ميکنم .و بعد راهش را گرفت و رفت.

به محض اينکه پيچيد تو پياده رو همگی با گفتن (يا علی) گاری را بلند کرده و روی کمپرسی انداختيم .

خاطره شماره ۲:

مشکلات تهران قبل از انقلاب

در اکثر ساندويچ فروشيها آبجو هم می فروختند. بعضی هاشون عرق و  شراب هم داشتند .اونقدر که گفته ميشد عرق فروشيها از کتابفروشيها بيشتر است و درست هم بود .توی سوپرمارکتهای شمال شهر هم مشروبات الکلی و مجلات سکسی( sexy magazine) فروخته ميشد .دکه های روزنامه فروشی هم مجلات سکسی ميفروختند. در شهرهای مذهبی مشروبات در اغذيه فروشيها پيدا نميشد. مثلا در کاشان  مهمانسرايی بود که معروف بود به مهمانسرای شربتی که مشروب همراه غذا ارائه مينمود .و مهمانسرای جلب سياحان در جاده ی فين . در کاشان يک يهودی بود به نام يوسف که در دکه ای کنار منزلش عرق ميفروخت .( در محله ای قديمی در فاصله بين بازار و خيابانی  در شرق بازار حوالی مسجد بزرگ  ميدان سنگ ) . در اين محله يک سری زنان مسن بد نام هم بودند.وجود چنين محله ای در قلب کاشان از عجايب روزگار بود . تحقيق در مورد سابقه تاريخی اين محله جالب است.

در تهران شبها تظاهرات مستانه و عربده کشی و دعوای مستان  اغلب مشاهده ميشد.و صبحها آثار استفراغ آنها که زياده روی کرده بودند گوشه و کنار ديده ميشد .

آبجوهای معروف آن زمان ( شمس) و ( اسکول ) را يادم هست . کارخانجات توليد شراب در ايران وجود داشت ( در اروميه و شيراز-پشت ويترين يک مغازه در ميدان فردوسی خواندم که روی يک بطری نوشته بود- شراب خلار شيراز).  مشروبات الکلی را به اين نامها ميشنيدم / عرق سگی/ ودکا/ ويسکی/ ۵سيری/ عرق کشمش / جانی واکر و غيره.

خانم ها اکثرا از خيابان شاهرضا ( انقلاب ) به بالا از لباس چادر استفاده نميکردند و صحبتی هم از مانتو نبود . در بالای شهر واقعا لباس زير بعضی از آنها پيدا بود .

زنهای بدبخت خود فروش و مردان بيچاره ی معتاد زياد ديده ميشدند و در محلاتی معروف به دروازه قزوين - جمشيد - قلعه - شهرنو خانه هايی(whorehouse) در کنار يکديگر وجود داشت که روسپيان سياه بخت در آنجا تنفروشی ميکردند.بخشی هم فاحشه هايی(street walker) بودند که پياده در خيابانها و ميادين در جستجوی مشتری پرسه ميزدند. تعدادی هم بدنامان تلفنی(call girl) بودند . تعدادی هم با خود رو  و راننده در شهر ميگشتند.يکی از مکانهايی که مشهور بود حوالی هتل اينتر کنتينانتال در خيابان آريامهر( دکتر فاطمی ) بود که آنها کنار خيابان منتظر می ايستادند .

سينماها فيلمهای سکسی را نمايش ميدادند و بر  روی درب يا بالای گيشه مينوشتند ورود افراد کمتر از ۱۸ سال ممنوع ميباشد و عکسهای سکسی بزرگ در بالای درب ورودی نصب ميکردند .

کاباره های بزرگی هم وجود داشت مانند مولن روژ - شکوفه نو - ميامی که خوانندگان و رقاصان و کمدين های مشهور و شعبده بازان آنجا شبها تا بعد از نيمه شب برنامه داشتند .در اين کاباره ها مشروبات الکلی هم ارائه ميگرديد.کافه هايی هم بود که خوانندگان و رقاصان مخصوص به خود داشت ( کافه های ساز ضربی) . مشتريان اين کافه ها هم از سطح درآمدی پايين تری برخوردار بودند .عرق خوری هم در اين کافه ها رواج داشت . در فيلمهای فارسی قديمی صحنه های زيادی از اين نوع کافه ها وجود دارد. دانسينگ هم محلی بود که دختران و پسران برای رقصيدن ميرفتند. خانواده ها  از اين مکانها دوری میکردند و به فرزندانشان اجازه نمی دادند به اينجور جاها بروند.قمار خانه ها و شيره کش خانه ها هم فراوان وجود داشت .

دولت به افراد مسن از سن مشخصي كوپن براي خريد ترياك با قيمت مشخص از دارو خانه هاي مشخص تحويل ميداد و اين افراد با خيال راحت در حضور ساير افراد خانواده آنها را دود ميكردند و همين موضوع باعث گرايش جوانان بسياري به مصرف مواد مخدر گرديد.

تراكم ترافيك خودروها بسيار زياد بود . يادم مياد سوار تاكسی شدم و تاكسيمتر كار ميكرد . ده دقيقه نشستم و تاكسی حتی يك سانتيمتر حركت نكرد . به راننده گفتم : چقدر شد ؟ پياده ميشوم. راننده گفت : ۱۵ريال.

۱۵ريال را دادم و پياده شدم. 

خاطره شماره ۳:

اولين تلويزيون آران و بيدگل

دقيقا يادم نيست چه سالی بود .۴۵ تا ۵۰.عمويم فروشگاه لوازم خانگی داشت .

يک تلويزيون R.T.Iبرای خانه خودش خريده بود .آنزمان هنوز آنتن های تقويتی برای كاشان و نواحی آن نصب نشده بود . منبع آب ۲۵ متری روستا روبروي منزل عموجان آنسوی خيابان قرار داشت . عموجان آنتن تلويزيونش را بالای منبع آب نصب كرد و سيم ۷۰متری آن را به پشت تلويزيونش وصل كرد تا تصوير را مستقيم از تهران دريافت نمايد . اكثرا برفك بود و خش خش.برای تنظيم آنتن پسر عمويم به بالای منبع ميرفت . گاهی وقتها مختصر تصوير و صدايی می آمد . ولی همين هم مارا بسيار هيجانزده و شاد ميكرد .آدمهايی را كه در راديو نمی ديديم اينجا ميديديم و از حركت آنها متعجب و شاد ميشديم. با همين تصوير تعدادی از اهالی تلويزيون خريدند .آن روزها ما به كارتون ميگفتيم موزيك قلمی ( مضحك قلمي) .بعدها كه تصوير بهتر شد سريالهايی مانند پيتون پليس - روزهای زندگی - دكتر بعد از اين - بالا تر از خطر- سركار استوار - خانه بدوش و شوهای قريب افشار- فرخزاد- حميد ميرمطهری - حسن خياط باشی و ... ما را سرگرم ميكرد.

خاطره شماره ۴

اولين راهپيمايی که من شرکت کردم.

سال ۵۶ هنوز در بين مردم جنبشها آغاز نشده بود و زندگی در پايتخت روال عادی خود را داشت .در سالن غذا خوری مدرسه عالی بازرگانی واقع در نبش خيابان بخارست و عباس آباد نزديک سينماهای شهرفرنگ و شهر قصه ناهار ميخوردم که ناگهان همه چيز بهم ريخت و ميزها واژگون و سينی ها به هوا پرتاب شد و شيشه های پنجره ها شکست و دانشجويان آرام سالن را ترک کردند .

من هم که جزو آخرين ها بودم يک صندلی را برداشتم و پايه هايش را زدم به يکی از پنجره هايش و شيشه ای را شکستم و از روی سينيها و بشقاب ها گذر نموده و از سالن خارج شدم در حاليکه اصلا نمی دانستم که اين حرکت از کجا مديريت شده است .فقط از وضع موجود ناراحت بودم .

دانشجويان پس از خروج در پياده رو چهار راه تجمع کرده و به سمت شرق راهپيمايی آرامی را آغاز کردند و شعارهايی مثل مرگ بر امپرياليزم ميدادند .به آنها پيوستم و بعد پيچيديم داخل يک خيابان فرعی . به يک ساختمان در حال ساخت رسيديم . بعضی خم شده و آجر پاره ای را برداشتند .منهم برداشتم و پشيمان شده و به زمين انداختم . رسيديم به يک بانک که آنسوی خيابان بود . ناگهان آجرپاره ها را به سوی بانک پرتاب کردند وتمام شيشه ها ی بانک را شکستند و به سرعت زياد فرار نمودند.من آن روز عينکم خراب بود و به چشمم نبود. پای چپم هم که در دوران دبيرستان شکسته بود و بد جوش خورده بود نمی گذاشت که بدوم .کفش و لباسم هم مناسب نبود ناچار به آرامی و سلانه سلانه رسيدم به خيابان  ( شايد شاه عباس ) .دوتا از همکلاسهايم را آنجا ديدم . شروع به گفتگو نموديم که ناگهان يک ماشين پليس کنارمان ايستاد و دو پليس پياده شدند. دوستان با سرعت زياد فرار کردند و من ايستادم و اينگونه نشان دادم که اينها را نمیشناسم. حالت بهت و تعجب.پليسها فحشهای آبداری نثارشان کردند و از تعقيب آنها منصرف شدند. شايد هم ميخواستند که آنها فرار کنند.

خاطره شماره ۵

اولين بار که امام خمينی و ياسر عرفات را ديدم.

اواخر سال۵۷ با دوستم برای ديدن امام به ميدان بهارستان رفتيم . صف طويلی تشکيل شده بود . با صف حرکت کرديم تا به مدرسه رفاه رسيديم . اول ياسر عرفات را ديديم که مهمان ايران بود . او بالای پشت بام بود و برای جمعيت دست تکان ميداد و ما شعار ميداديم: ياسر عرفات اخ ابوعمار.بعد به محلی رسيديم که امام در اطاقی مشرف به جايی مثل پارکينگ نشسته بود و با حرکت دستش به مردم محبت مينمود . و بعد از درب ديگری خارج شديم.بار دوم با دانشجويان به جماران رفتيم و در حسينيه جماران امام را ديدم.سال ۵۸يا۵۹.هنگام ورود امام به ايران من آران و بيدگل بودم و هنگام وفات امام  زاهدان بودم و ساعت ۷ صبح از راديو خبر را شنيدم.

يادم است که صبح ۲۲ يا ۲۳ بهمن بيدگل بودم با صدای شعار دادن مردم به کوچه رفتم ببينم ديگر برای چه راهپيمايی ميکنند . جمعيت نسبتا زيادی بودند و شعارشان اين بود : شکرخدا- شکرخدا که انقلاب پيروز شد . ولی اکنون بعد از ۲۸ سال هنوز آن التهاب و شور انقلابی فرو کش نکرده است و  آرامش حاصل نشده است . 

 
  بازی و سرگرمی کودکان در روستايی در محاصره ی تپه های ماسه بادی ۴۰ سال قبل

آران و بيدگل كاملا در محاصره ي ماسه باديها( پله های ريگ- PALLEH) بود و همواره مزارع اطراف و حاشيه ی روستا را مورد هجوم قرار ميداد به دنبال طوفانهای شديد راه روستا به كاشان مسدود ميشد و اتومبيلها امكان عبور از بعضی نقاط را نداشتند و جيبها با دنده ی كمكی حركت ميكردند و بعضی بايد از خودرو پياده و جاده را باز ميكردند و اگر مثلا يكی دو ماه رفت و آمدی از اين جاده نميشد ارتباط كاملا قطع ميشد. وقتی جنگلبانی شروع به درختكاری نمود ما دانش آموزان دبيرستانی را آوردند و اولين بذر ها و يا نهالها را كاشتيم.واما بازيها 

هر کودکی در هر نقطه ی روستا زندگی میکرد با قبرها فاصله ی

زیادی نداشت . قبرهایی که بعضی سنگ قبر داشتند و بعضی آجر چین

 و یا به صورت تلی از خاک بودند . گاهی کنار این قبرها

کاغذ نوشته هایی پیدا میکردیم که بزرگترها میگفتند جادو است .

گاهی با آجرها ی قبرها برج درست میکردیم و گاهی به آنها چند متر

نخ گره زده و روی ماسه بادیها ( ریگها) میکشیدیم و با لب و لوچه مان

صدای انواع ماشینها را در می آوردیم و از تماشای جاده ای که روی

ریگها  یا خاکهای نرم ایجاد میشد کیف میکردیم .

 و از همه جالبتر و هیجان انگیز تر آب ریختن در سوراخهای اطراف

قبرها و بیرون آمدن عقربهای ریز و درشت و زرد و سیاه بود .

 اول چنگها و سرشان نمایان میشد و کمی دیگر که آب میریختیم با سرعت بیرون می آمدند .

يكی ديگر از بازيها حركت دادن (سيم چرخ) بود. سيم چرخ به بستهای دايره شكل بشكه ها گفته ميشد كه ۷۰-۸۰ سانت قطرش بود . يك سر سيمی آهنی به همين اندازه را به شكل U در می آورديم و با آن سيم چرخ را هل داده و روزانه كيلومترها می دويديم . بعضی هم با لاستيك و يا بخش فلزی چرخ دوچرخه اين بازی را انجام ميدادند. 

 

 

مرحوم حاجی غلامرضا ستاری بيدگلی  را نه به خاطر آنکه پدر بزرگ من است بلکه به خاطر ويژگيهای شخصيتيش ، مختصری معرفی می نمايم .

سال تولد او حدودا ۱۲۸۰ هجری شمسی بوده است و محل تولدش بیدگل .پدرش فردی با مهارتهای فنی زمانه ی خود بوده و ظروف چينی و سفالی را تعمير مينموده است . ( کلوا بند- KALVABAND - چينی بند زن ) و او معروف به حسین کلوابند بود که مایه ی افتخار من است .

غلامرضا تنها فرزند ذكور خانواده اش بود و در جوانی محيط سوت و كور و آرام قريه را نتوانست تحمل نمايد و چون سواد كافي نداشت و سر پر شوری داشت و از قدرت بدنی خوبی برخوردار بود جذب دار و دسته ی نايب حسين كاشی و پسرش شد و پس از مدت كوتاهی از آنها جدا و به ديار خويش باز گشت .

كم كم سرمايه ای اندوخت و به تجارت روی آورد و حوادث روزگار و شم اقتصادی او به رونق زندگی او كمك كرد و او يكی از ثروتمندان آران و بيدگل شد .ولی او يك فرد ثروتمند معمولی نبود . او یک کار آفرین بود و بسیار دوستار عمران و سازندگی و دشمن بیکاری و نکوهشگر بیکاران . در زمينه های امور توليدی اراضی زيادی را زير كشت برد و يك كارخانه ی نساجی در كنار منزل خويش احداث نمود و به اين وسيله برای تعدادی از مردان قريه اشتغال ايجاد نمود . دستگاه قالی بافی و مواد اوليه را در اختيار زنان و مردان قرار داد تا در خانه هايشان در قبال دريافت دستمزد قالی ببافند . دبستانی را بنا نمود كه به نام دبستان سليمان صباحی نامگذاری شد و تنها دبستان مدرن بيدگل در آن زمان بود . (اواخر دهه ی ۲۰) .کارخانه بعد از وفات ایشان و تعطیلی با اندک تغییراتی به عنوان اداره ی مخابرات آران و بیدگل ، بانک اصناف و بعد بانک تجارت ، فروشگاه لوازم خانگی ، میوه فروشی ، سوپر مارکت و تعمیرات رادیو تلویزیون به صورت همزمان مورد استفاده و در خدمت مردم منطقه بود . بخشی از دبستان تخریب و تبدیل به منزل مسکونی شد و بخشی با تغییراتی مبدل به یک سوپر مارکت شد .و بعدا تمامی آنها به اضافه ی فروشندگی نفت و بنزین و گازوئیل جنب آن که متعلق به یکی از داماد های حاجی بود تخریب و به تدریج میدان بلال فعلی به وجود آمد . 

در كوچه های محله چاه فاضلاب حفر نمود و دو تا از كوچه های بزرگ محله را سنگفرش نمود . 

يكی از بزرگترين و زيبا ترين خانه های بيدگل خانه ی او بود . مساحت آن خانه حدود ۱۰۰۰ متر مربع بود و يك باغ حدود ۳۰۰۰ متری در جنوب آن واقع بود كه درختهای انار ، توت ، سنجد ، انجير و گل سرخ از زمره ی اشجار آنجا بود و استخری بزرگ و چاه آب با پمپ قوی داشت .

۱۶ کاج بلند که از تمام آران و بیدگل قابل دیدن بود در حیاط این خانه بود که تقریبا جلو تابش نور خورشید به اطاقها را گرفته بود و ده ها لانه کلاغ در لا بلای شاخ و برگ این کاجها وجود داشت و همواره سر و صدای کلاغها  همراه با صدای گنجشکها و کبوترها به گوش میرسید.لاک پشت پیری هم در باغ بود که زمستانها زیر خاک به خواب میرفت و سایر فصول سلانه سلانه اینور و آنور میرفت . یک سگ سفید هم در گوشه ای از حیاط با قلاده ای بسته شده بود و بعضی از اوقات قلاده اش را باز میکردند و آن وقت هیچیک از ما بچه ها جرئت نمی کردیم از اطاق خارج شویم . 

در جنب منزلش حجره يا دفتر كارش بود و دفتر كاری هم در يكی ازكاروانسراهای كاشان داشت و روزانه تعدادی از تجار ، پيشه وران ، كشاورزان و كارگران به حجره ی بيدگل مراجعه ميكردند .

+ نوشته شده در  86/05/16ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

چی چی رو از کجا ميخريديم وقتی کوچيک بوديم.

مجله و روزنامه ----> آران -  ازفروشگاه آقای حسن سلمانی
نان سنگک------>بيدگل  بازار استاد عليرضا - از مرحوم شاطر مندعلی دولوسی.
روبرو مسجد کريم- از آقای سيف ا...خدمتی.
محله توی ده-  از مرحوم غلامرضا جلوداريان.
روبروی تربيت بدنی از مرحوم حاجی رستم جندقيان.
باغ علوی از آقای جواد حسن زاده.
نان بازاری( تافتون)------> بيدگل بازار فاضل . آقای حاج سيد فخرالدين مصطفوی .
نرسيده به مسجد نقشينه - حاجی اکبر آقا...
تمبر و بادکنک و نامه پست نمودن-----> بيدگل محله ی توی ده - مرحوم آقای اسدالله صديقيان.
البته چيزی را که ما به عنوان بادکنک و خيلی ارزان می خريديم ...... بود .
کوزه - تنگی - قلقله-----> بيدگل بعد از مسجد عبدالصمد - فخاری.....
سوهان-----> بيدگل مرحوم حاج قاسم حقيقيان
فالوده------> بيدگل جنب نانوايی حاجی اکبرآقا - از آقای احمد ....
بستنی-----> آران - آقای صابری
نفت -----> بيدگل محله ی دروازه - از مرحوم آقای علی پارسا
دارو -----> بيدگل از  آقای بنی طبا و مرحوم آقای جعفری
گوشت---->بيدگل-بازار فاضل- مرحوم آقارضا قصاب- و کوچه ی محقق مرحوم استاد حسين مردادی
ميوه ----->بيدگل -مرحوم استاد محمود بقال - مرحوم آقامحمد فاضل - آقای حسن فتح القريب- مرحوم آقای عنايتی-مرحوم استاد عليرضا ساطع
لوازم خانگی----> بيدگل مرحوم آقای حاج محمد ستاری- آقای حاجی فخرالدين مصطفوی
 جعبه ی شانسی( اسباب بازی) ----> بيدگل - محله ی فخارخانه - مرحوم آقای عنايتی
کنجاله و پوسته دانه ---->( غذای دام )- بيدگل - محله دروازه - آقای علی منوری
زغال-----> بيدگل محله دروازه - مرحوم داش رضا
كت و شلوار عيد-----> كاشان- بازار - ميانچال- پارچه از حاج سيد ولي ---دوخت آقاي معيري
بيدگل-بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع- آقاي محمد حقيقيان

آرايش -----> بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع- آقاي كمباف(حسامي)
لحاف و تشك----->بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع-آقاي فتح الله حقيقيان
كفاشي---->بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع- اسم كفاش يادم نيست.
كباب----->بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع- آقاي شيخي
روبروي تربيت بدني-----> آقاي عليمحمد لامع
تعمير دوچرخه---->بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع- آقاي علي عنايتي و بعدا احمد عنايتي در فخارخانه- و آقاي حسن مرشدي رو به روي مسجد جنب مغازه آقاي عبداللهي - نرسيده به درمانگاه مركز بيدگل.
آرد- جو - گندم ----> بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع
نجاري-----> آقاي دياري-بازارمرحوم استاد عليرضا ساطع
پارچه و لباس------>آران -آب پخش- مرحوم جواد عرفان
آمپول-----> آقاي لطفي و آقاي كاظم ...؟

وحيد شنبه 22/2/1386 - 18:24
زير بازارسلمقان- جايي كه هنوز هم مقداري از ْآن باقي مانده
يك آقا ي مغازه داري بود كه مااورا به نام شاه عباس مي شناختيم البته اسم واقعي اوعباس زارعي بود كه چند سال پيش فوت كرد وپسرهاي اوآقايان زارعي ها بچه هاي تحصيلكرده اي هستند كه الان تهران وكاشانند ونوه دختري او دكتر مسعودي نژاد دندانپزشك معروف است
اين آقاي مغازه دار هرچي چيزهاي خوشمزه آن روزها در دنيابود داشت .ماسرراه مدرسه به مغازه اوكه مي رسيديم از شكلات هاي سه گوش قهوه اي رنگ كاكائويي تاترشي هاي ليته هركدام راكه پولي داشتيم مي خريديم
بدنبود يادي هم از مغازه آقاحسن زواره كه در ابتداي كوچه باغ علوي بود بكني چون دانش اموزان آن روزها ازمشتريان اوبودند وهنوز من چندكتاب داستان راكه سال ۵۵ از مغازه اوخريده ام دارم.
درضمن نانوايي هاي سنگكي ديگري هم دربيدگل بود ازجمله همين بازار سلمقان مغازه ابوالقاسم ارباب پور-خيابان سلمقان شاطر علي محمد جلوداريان ومحله سلمقان مغازه حاج غلامعلي
درضمن فالوده وبستني امرالله زارعي رادر جنب نفت فروشي اربا ب آقاولي درسلمقان فراموش كرده اي

در اينجا ياد ميکنم از چند تا رانندگان محترم قديم:

مرحوم آقای حسين جندقيان- مرحوم آقای عبدالله جلوداريان - مرحوم آقای حسن مشهودی- مرحوم آقای علی زراعتی - مرحوم آقای عباس عنايتی - آقای محمود صلواتی - مرحوم آقای علی محمد قهاری- آقای محمد غيرتی-آقای رضا مصلح - مرحوم آقای رضا اربابی- آقای حسن مجيدی

 

+ نوشته شده در  86/05/16ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

بخشی از يک خاطره ی زيبا

 

سالها پیش (حدود سالهای 56-55) برای درو گندم به مجدآباد و مزرعه ی پدر بزرگم میرفتیم .رسم براین بود که مردان فامیل جمع میشدند و کمک میکردند تا به نوبت همه ی کردوها(کرتها) درومیشد وخرمنها برپا میگردید.صرف چای در سایه ی تک درختی وسط بیابان گرم و آبدوغ خیاری برای نهارتنها چیزی بود که در یک نصف روز سوزان خستگی را از بزرگترها دور میکرد.الاغ سواری،آب آوردن ازجوب قنات و البته برداشتن تخم پرندگان هم سرگرمی ما بچه ها بود.http://rahmani47.persianblog.com/

+ نوشته شده در  86/05/16ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

جشن ازدواج

هفته ی قبل آمدم بیدگل و به دیدار جوانترین عمویم رفتم . عمو اسفندیار.او از جشنی گفت که پدر بزرگم برای ازدواج دو پسرش در همین خانه ی واقع در میدان بلال بر پای نموده بود .حدود ۶۰ سال پیش .

دامادها پدر من و مرحوم عمو محمدم بودند و عروسها دختران مرحوم استاد عزیزا.. عرفان آرانی و مرحوم مشهدی علی جندقیان .

خانه نوساز بود و هنوز کسی در آن سکونت نگزیده بود .برادران ورزنده از کاشان برای اجرای برنامه ی موسیقی دعوت شده بودند و بانوی خواننده ا ی به نام نازی نیز همراه آنان بود .یکی با سنتور و دیگری با تمبک  با آهنگهای زیبایی به مجلس شادی میبخشیدند .

( پدر میگوید برادران ورزنده نبودند ولی نازی بود .آقای مرشدی هم بود .)

محل اجرای موسیقی اطاق بزرگ وسط در بخش زمستان نشین خانه بود و حیاط خانه و سایر اطاقها و پشت بامها مملو از جمعیت بود .

{خانم پریدخت سپهری در کتاب سهراب ، مرغ مهاجر از گروه ورزنده اینطور یاد نموده است: سهراب به موسیقی علاقه داشت . از سنتور خوشش می آمد و نواختن آن را توسط گروه ورزنده ، که گاه به میهمانی های ما می آمدند ، از نزدیک دیده بود }. 

*غلامرضا مرشد ورزنده معروف به رضا ورزنده، سال 1305 در كاشان متولد شد. پدرش كه با موسیقی بخوبی آشنائی داشت،‌از كودكی او را به این سو كشاند و او نواختن سنتور را مجدانه آغاز كرد. در دهه 30، به تهران آمد و در رادیو به كار مشغول شد در این رسانه، او كنار اساتیدی نظیر صبا و محجوبی، معلومات خود را اعتلا بخشید و سبك شخصی سنتور‌نوازی خود را كاملتر كرد. سنتور او نیز منحصر به فرد بود و اندازه‌ای متفاوت نسبت به سازهای مرسوم داشت. هنگام نواختن معمولاً، حوله‌ای روی سیمها انداخته، آن ‌گاه روی ساز مینواخت.


سنتور‌نوازی ورزنده از چند نظر قابل بررسی است. شیوه او هر چند شخصی است اما ساختار جملات و بیان كلی ساز با موسیقی هنری و قدیم ایران ارتباط عمیق دارد. در شیوه او تكیه بر بداهه‌نوازی مسلم است و در هنر بداهه او را از توانمندترین موسیقیدانان آن سالها به شمار میآورند. اما بداهه‌های او همگی با ساختار وفضائی مرتبط است كه تا حدودی آن را از شیوه‌های مرسوم بداهه‌نوازی در رادیو نیز دور میكند. قدیمیترین اسناد مربوط به سنتور‌نوازی، به زمان قاجار و نواخته‌های محمدحسن‌خان و محمد صادق خان سرور‌الملكی باز میگردد. در دوره‌های بعد، علی‌اكبر شاهی و سماع‌ حضور اساتیدی هستند كه از نواخته‌های آنان آثاری بر لوله فونوگراف و صفحه گرامافون ضبط شده است. حبیب سماعی فرزند سماع حضور، در آغاز قرن كنونی و از آغاز تأسیس رادیو، تنها نوازنده‌ای بود كه با تسلط و آشنائی كامل بر موسیقی ایرانی نوازندگی میكرد. از دهه سی افراد مختلفی به نوازندگی این ساز روی آوردند اما این دوران تنها به شیوه دو هنرمند وابسته است: فرامرز پایور و رضا ورزنده كه دو شیوه و سبك متفاوت در نوازندگی داشتند


همان‌گونه كه ذكر شد، رضا ورزنده با سب و شیوه‌ای كاملا شخصی مینواخت. توجه به جملات آوازی، ریزهای پر، تحرك بسیار در اجرای جمله‌ها، سونوریته شفاف اما ویژه و خاص از ویژگیهای ساز او به شمار میرود. نكته جالب آن كه هنرمند بزرگ آواز ایران، محمدرضا شجریان، اولین آواز خود را سال 1346 در رادیو به همراه سنتور مرحوم ورزنده اجرا كرد. این همراهی سبب پیدائی دوستی و الفتی دیرینه و عمیق گردید . شجریان كه خود با نوازندگی سنتور آشنائی داشت و از محضر ورزنده و پایور بهره برده بود، چنان علاقه‌ای به ورزنده داشت كه در مصاحبه‌ای اعلام كرد: وقتی در سال 1355 ورزنده درگذشت، همان روز به یاد او قدری سنتور نواختم و بعد از آن دیگر هیچ‌گاه دست به این ساز نزدم».

شخصی بودن و درونی بودن سبك ورزنده از سوئی و عدم تدریس منظم شیوه او از سوی دیگر، سبب شد تا شیوه نوازندگی سنتور ورزنده، چندان گسترش نیابد و حتی به فراموشی سپرده شود. با این حال، میتوان بداهه‌نوازیهای او را بتنهائی یا در كنار ساز اساتید دیگر بارها شنید و نكته‌های فراوانی آموخت. یادش گرامی باد.

http://www.rezavarzandeh.com/biography.htm

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

سينماهای كاشان

 

  چهار تا سينما در كاشان بوده كه هر چهارتا در فاصله ی فلكه ی مجسمه ( ۱۵ خرداد) تا  فلكه ی فين بودند .

  1. سينما ايران نو  نزديك ترين سينما به فلكه ی فين در محله ای موسوم به ملك آباد نبش يك كوچه .شيدا هر هفته ما ( من و خواهرم )را به اين سينما ميبرد .يادم هست يكبار درست زمانی داخل سالن شديم كه سرود شاهنشهی پخش ميشد . موقع سرود همه می ايستادند . ما رفتيم نشستيم و پاسبانی به ما تذكر داد .ساندويچهای كالباسش بسيار خوشمزه بود .
  2. سينما چهل جريب واقع در ورزشگاه چهل جريب . سالن زمستانی سالنی كوچك و خشت و گلی بود .و تابستانها در كنار استخر روباز صندلی ميچيدند و تصوير روی ديوار بلند مخصوص نمايش داده ميشد . خيلی با صفا بود .چند بار با برادر هايم به اين سينما رفتم . يكبار قبل از آنكه فيلم شروع شود يك نفر سرش را از اطاق پخش فيلم بيرون آورده بود و با صدای بلند برای فيلم بعدی تبليغ ميكرد .
  3. سينما بيتا كه بعدا بهمن نام گرفت و الان گويا تبديل به چند سالن شده است نزديك ترين سينما به ميدان مجسمه بود .ديگر تنها و يا با دوستانم به اين سينما و سينما سيلور سيتی می رفتم .
  4. سينما سيلور سيتی در ۴ راه پنجه شاه كه  نقشه ی معماری آن جديد بود و در روی پرده بردن فيلمهای لختی پختی از ساير سينماها پيشی گرفته بود .الان در محل آن يك پاساژ احداث شده است .

 

+ نوشته شده در  86/05/08ساعت   توسط اکبر ستاری  |