تبليغاتX
بیدارشهر

بیدارشهر

(بـهـتـان ) از ريـشـه (بهت ) ، دروغى است كه به خاطر بزرگى و زشتى ، شنونده را مات و مبهوت مى سازد.

چی میخواهیم و چی نمی خواهیم

دلم نمی خواهد آن باشم که یک عمر صبح میاد مغازه و شب برمی گردد خانه و آخرش یک پارچه ی کوچک سیاه روی درب بسته ی مغازه ی قدیمیش آویزان می کنند .

دلم نمی خواهد آن باشم که هر روز روی صندلی چرخدار جلو درب منزلش در کنار همسرش می نشیند .

دلم نمی خواهد آن باشم که جنازه گندیده اش را چند روزبعد از مرگش ازآپارتمانی خارج می کنند.

دلم نمی خواهد آن باشم که یک گونی روی دوشش گذاشته و کثیف و ژولیده وسرافکنده در جستجوی یک تکه آهن یا پلاستیک در معابر تلو تلو می خورد .

دلم نمی خواهد آن باشم که توی ویلایی دنج، پشت منقل و در کنار یک هرزه ی دیگرسکته می کند.

دلم نمی خواهد آن باشم که گوشت وپوست خون آلود و له شده اش را ازلابلای یک اتومبیل مچاله شده بیرون می کشند.

دلم نمی خواهد آن باشم که پسر معتادش چاقوی آشپزخانه را تا نزدیکی دسته در قلبش فرو می  کند.

دلم نمی خواهد آن باشم که با کمک دو نفر به بالای سن می رود تا به عنوان چهره ی ماندگار حواله ی سمند بگیرد.

دلم نمی خواهد آن باشم که در ایام بازنشستگی در پارک با دوستانش تخته نرد بازی می کند .

دلم نمی خواهد آن باشم که یکروز صبح زود در خانه ی سالمندان پتویش را برداشته و ملافه ای سفید رویش کشیده و به گورستان می برند .

دلم نمی خواهد آن باشم که در بستربیماری غیرقابل علاج با درد های  غیر قابل تحمل روزی هزار بار آرزوی مرگ می کند .

دلم نمی خواهد آن باشم که در بیمارستان اصرار دارد به جای مداوا، او را مرخّص کنند تا چون هر روز به خانه‌ی سالمندان رفته و صبحانه‌اش را در کنار همسرش که به بیماری فراموشی مبتلاست صرف کند.

هنوز نمیدانم دلم چی میخواهد...

+ نوشته شده در  88/02/27ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

سالشمار زندگی کاوه گلستان

 
 
17 تیر 1329 – تولد در آبادان
1332 – سکونت در تهران
1335 – شروع تحصیلات ابتدایی در دبستان روش نو
1341 – شروع تحصیلات متوسطه در دبیرستان البرز
1343 – کوچ به لندن و آغاز تحصیل در دبیرستان شبانه روزی میلفیلد
1347 – بازگشت به تهران
50-1348 – کار در شرکت های تبلیغاتی به عنوان عکاس و انیماتور
1352 – ازدواج با هنگامه جلالی
نخستین ماموریت مطبوعاتی برای تهیه عکس و گزارش جنگ در ایرلند برای روزنامه کیهان
همکاری با ابراهیم گلستان در فیلم « اسرار گنج دره جنی » به عنوان عکاس و مجسمه ساز
انتشار کتاب « قلمکار» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
عکاسی از کودکان گوشه و کنار ایران برای انتشارات فرانکلین جهت چاپ در کتابهای درسی
1353- نمایشگاه کولاژهای پولارویدی در گالری سیحون
نمایشگاه عکس های کودکان ایران در گالری سیحون
انتشار کتاب « گلاب » در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
1355-آغاز همکاری فعال با روزنامه آیندگان با چاپ گزارش سه گانه : کارگر ، مجنون ، روسپی
برگزاری نمایشگاه سه گانه در دانشگاه تهران و توقیف آن
1356- کار با مجله سبز
1357 – عکاسی گسترده از رویداد های انقلاب و کار با مجله تایم ، تهران مصور و نشریات دیگر
1358 – دریافت جایزه « رابرت کاپا » برای عکس هایش از انقلاب
عکاسی از درگیری ها و رویدادهای سیاسی و اجتماعی گوشه و کنار کشور
انتشار کتاب « شورش » از عکس های انقلاب با محمد صیاد
1359 – حضور فعال در جبهه ها با آغاز جنگ
آغاز همکاری با آژانس های جهانی عکس
1360 – انتشار کتاب جنگ با آلفرد یعقوب زاده
انتشار کتاب « انقلاب نور » مجموعه عکس . کار گروهی
1362- تولد فرزندش مهرک و رفتن به لندن
تاسیس آژانس عکس ریفلکس و حضور های متناوب در ایران برای عکاسی جنگ و دیگر رویداد ها
1360 – انتشار کتاب « غنچه ها در توفان » درباره حضور کودکان و نوجوانان در انقلاب .
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
1369 – شروع کار با دوربین ویدیویی
1370 – ساخت مستند « ثبت حقیقت » که با پخش آن از کانال چهار انگلستان در ایران ممنوع اعلام شد .
1371- مصاحبه های ویدئویی ، چهره های ادبیات ایران
1372 – تصویر برداری و تدوین مستند « گنگ خوابدیده »
لغو ممنوعیت کار در پایان سال و آغاز کار با آسوشیتد پرس AP
1373 – آغاز تدریس عکاسی در دانشکده های هنری تهران
1376- تصویر برداری فیلم مستند « ماندن » با کارگردانی مانی حقیقی
1378- آغاز کار با بی بی سی
13 فروردین 1382 – مرگ در شمال عراق بر اثر انفجار مین
 
+ نوشته شده در  88/01/12ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

تشکر و قدردانی

از کلیه عزیزان که به مناسبت درگذشت ابوی مان به هر نحوی اظهار همدردی نموده اند کمال تشکر و قدردانی را می نمائیم و موفقیت ، سلامتی و عزت شما را آرزومندیم.


از طرف اخوان منعمی بیدگلی

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

به مناسبت درگذشت شادروان منعمی

در سالهایی که هنوز با کت و شلوار در انظار عمومی ظاهر شدن رفتاری رایح نبود ما هر روز در محله ی دروازه مردی کت و شلواری و میان بالا و چهار شانه را میدیدیم که شق و رق و با گامهای منظم در حال عبور به سمت درون یا برون بیدگل است . او کسی نبود به جزشادروان محمد حسن منعمی بیدگلی کارمند منضبط ، نکوکردار ، نکو گفتار و نکو پندار شهرداری آران و بیدگل. متاسفانه امروز آگه شدم که ما را ترک نموده و مراجعت نموده اند به خاستگاهشان .

اندوه بسیار دیگر ندیدنش را شریکم با دوستان دیرینم مهربانان : محمدجان – رضا جان – محمودجان و احسان جان منعمی و خواهر گرامیشان و خانواده های محترم منعمی - پارسا – زندی – شفیعی و سایر خانواده هایی که با آنان پیوند دارند و از خداوند برای آن شادروان آمرزش و برای بازماندگان شکیبایی میخواهم .

+ نوشته شده در  87/10/16ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

كاركردهاي مراسم سوگواري:

 

اولين و مهمترين  كاركردي كه اين مراسم دارد اين است كه خانواده اى كه يكى از نزديكان و شايد نان آور خود را از دست داده با مشاهده دوستان و خويشاوندان دراطراف خود درمى يابد كه هنوز كسانى هستند كه مى توان از لحاظ عاطفى و اقتصادى به آنها تكيه كرد.

در اينگونه مراسم ها همكارى و محبت شديدى در جريان است و هر كسى هر كارى بتواند انجام مى دهد. يكى هماهنگى هاى لازم و كارهاى ادارى مربوط به كفن و دفن را انجام مى دهد، ديگرى وسيله اياب و ذهاب را فراهم مى كند، يكى مشغول پذيرايى است و آن يك مشغول دلدارى دادن به بستگان متوفى است.

شايد ما هنگام اين گونه همكارى ها در وهله اول در حال كمك كردن به خودمان باشيم؛ زيرا مى دانيم كه مطمئناً خودمان هم دچار همين داستان خواهيم شد.

به هر حال محيط گورستان و مراسم خاكسپارى محيطى است كه در اين جامعه ماشينى بدون روح، عواطف و احساسات انسانى را بيدار مى كند.

 دفن شدن مردگان در كنار هم در محيطى به نام گورستان، باعث مى شود تا تمام كسانى كه شخصى را از دست داده اند نيز در آنجا جمع شده و با مشاهده يكديگر بفهمند كه آنها در اين مصيبت تنها نيستند.

اين نكته جالب در واقع نشان دهنده نوعى همبستگى مكانيكى بين انسان ها در محيط گورستان است. در آنجا انسان متوجه شباهت هايش با ديگران مى شود. مى بينيد كه ديگران هم كسى را از دست داده اند. يكى از بزرگ ترين شباهت ها بين انسان ها شايد همين باشد كه همه آنها دچار اتفاقى به نام مرگ خواهند شد.

گورستانها  همه روزه و بالاخص پنجشنبه ها پذيراى جمعيت زيادى از مردم است. روابط عميق با اموات نشان دهنده بقاياى تفكرات سنتى و دينى ما ايرانيان است. روابطى كه مبتنى بر خون و خاك و قبيله و خويشاوندى است.

اين روابط قومى است كه به ما هويت مى بخشد و باعث رشد و پيشرفت ما در زندگى مى شود. حتى آينده شغلى و اقتصادى ما معطوف به حمايت هاى خانوادگى، خويشاوندى و استفاده از اين روابط است
گورستان جايى است كه مردگان در آن اجتماع مى كنند. در واقع انسان حتى اگر مرده هم باشد نبايد تنها و در مكانى پرت، دفن شود بلكه بايد در كنار ساير انسان هايى كه دچار پديده مرگ شده اند قرار گيرد! 

 http://www.sornay.blogfa.com/post-9.aspx

 

+ نوشته شده در  87/10/06ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

از مطالب قبلی

سرزمين بسيار عريض و طويلي را تصوركنيد كه در آن دستجات عظيم انسانها به ترتيب زيراستقرار يافته اند و شما بر سكويي بلند نشسته ايد و همه را تماشا ميكنيد.

  • زناني كه يك روز از حاملگيشان ميگذرد.

  • زناني كه دو روز از حاملگيشان ميگذرد.

تا

  • زناني که در حال زاييدن هستند.

  • زناني كه بچه هاي يكروزه را شير ميدهند.

  • زناني كه بچه هاي دوروزه را شير ميدهند.

تا

  • انسانهاي يكساله

تا

  • انسانهاي 90 ساله

  • انسانهايي كه به داخل قبر سرازير شده اند.

چه مبينيد؟

رودي طولاني كه ابتدايش چشمه ايست كه از آن آبي ميجوشد و در بستري جريان مي يابد و تمامي آب در انتها در شنزاري فرو ميرود.

 کاش یک نفر این صحنه را با انیمیشن به تصویر بکشد.

 

------------------------------------------------------------ 

پسر: بابا!؟

پدر: جان.

پسر: می ترسم.

پدر: از چی پسرم ؟

پسر: از وقتی که توی قبر  اون همه خاک روی آدم می ریزند. آدم خفه میشه !

پدر: توی قبر که لازم نیست نفس بکشی . توی شکم مادرت هم داخل آب غوطه ور بودی ولی خفه نشدی . اونجا هم لازم نبود نفس بکشی.

پسر: توی قبر تاریکه . مورچه ها و عقربها به من حمله میکنند .منو گاز میگیرن . تو و مامان نیستید کمکم کنید.

پدر: تو توی قبر هیچی نمی فهمی ۰ نمی بینی ۰ نمیشنوی و بدنت هیچ حسی ندارد ۰ برایت هیچ فرقی نمی کند که کجا باشی . پس تو نه تاریکی می بینی و نه نیش مورچه و عقرب را حس میکنی ۰ خیالت راحت راحت باشد . اصلا آنکه توی قبر هست که تو نیستی . اون قالب تو هست . اون جای جان تو است . تو چند سالی از اون استفاده میکنی و بعد آنرا دور می اندازی. تو خودت که زیر خاک نمی روی جسمت میرود. خودت بالایی و داری جسم فرسوده ات را نگاه میکنی و اگر آنرا از بالای پشت بام پرت کنند پایین -  تو ککت هم نمیگزد ...

ببین  جدایی جسم  آدم از جانش مثل بیرون آمدن مار از پوست خود می باشد . پوست جدا شده از مار را اگر  در  آتش هم بیندازیم - مار ذره ای احساس سوزش نمیکند و مار هیچوقت پیش آن  پوست بر نمی گردد و در باره آن فکر نمیکند که مثلا پوست بیچاره ام حالا چکار میکند .

تو هیچوقت بعد از یک ماه  به آرایشگاه رفته ای تا بدانی آرایشگر  باموهای قیچی شده تو چکارکرده است؟ اصلا برای تو مهم نیست که مویت کجاست.

پس تو اصلا نگران نباش و نترس . روح ما آدمها همیشه زنده هست و همه باهم هستیم و با هم خواهیم بود چه در قالب چه در خارج از قالب .

پسر: برایم مهم نیست که مو یا ناخنی که از بدنم جدا میشود کجا میرود و چه بلایی به سرش می آید ولی برایم مهم است که بدانم جسمم چه سرنوشتی دارد؟

پدر: حالا برایت مهم است - چون هنوز روحت از جسمت جدا نشده است . ناخنت هم تا زمانی که از بدنت جدا نشده برایت مهم است. مویت هم همینطور . ولی وقتی تو از جسمت جدا شدی دیگر این احساسی را که حالا داری نخواهی داشت. ولی اگر میخواهی بدانی بسیار خوب است . بدن های بدون جان - مانند هر چیز دیگری که در روی زمین رها شود بتدریج تجزیه شده  و عناصر آن به خاک بازمیگردد مثل آب که  تجزیه میشود به هیدروژن و اکسیژن. البته مکان  در مدت تجزیه مواد رها شده موثر  است .

پسر: حالا چرا قالبها را زیر خاک قایم میکنند؟

پدر: جسد یا لاشه یا به قول تو و من قالب ها و یا این کارتن های گوشتی و استخوانی عیبی که دارند این است که خیلی زود می پوسند و میگندند و بوی گندشان از بدترین بوی گندهاست . تو میدانی که برای دوری از زباله - انسانها یا آن را میسوزانند یادر خارج از شهر دفن میکنند و یا به جایی دور از محل زندگی میبرند و در سطح زمین میگذارند. با جنازه هم همین رفتار میشود ولی محترمانه . بعضی مثل ما آنرا زیر خاک دفن میکنند . بعضی مثلا در هند آنرا میسوزانند و خاکسترش را در آب میریزند یا در خانه نگهداری میکنند و بعضی در خارج از محل زندگی در دامنه کوهها میگذارند تا حیوانات آن را بخورند و به تدریج به خاک باز گردند.

پسر  : از تاریکی شکم مادر تا تاریکی قبر چه بکنیم؟

پدر : نفس بکش. غذا بخور. ببین . بشنو . لمس کن . لذت ببر .

پسر  : همین!

پدر : نه . حرف بزن . یاد بگیر . یاد بده . محبت کن . دنیارا بشناس . فکر کن.

پسر : گفتی جسممان از خاک است و به خاک بر میگردد . روحمان چی؟

پدر : روح بستگی دارد به آثاری که در فاصله زمانی از شکم مادر تا قطع نفس به جای میگذاریم.   

پسر: تکلیف جسم را روشن کردی یعنی خیالم را راحت کردی . خیلی افسانه ها از بچگی راجع به قبر و قبرستان و ...شنیده بودم حالا ایمان دارم که همه اش دروغ بوده و جسممان به طبیعت بر میگردد و  در گردش است. ولی شما راجع به روح حرف جالبی زدید خواهش میکنم بیشتر توضیح بدهید.

پدر : توضیح در باره روح به سادگی توضیح در باره جسم نیست.

  •  روح یعنی آثار به جای مانده از یک موجود زنده در طول مدت حبس او در قفس تن . از فریاد پس از خروج از رحم مادر تا خروج جان از تن و فریاد بازماندگان. در این فاصله ی زمانی انسان آثاری بر جای میگذارد که سایر انسانها به یاد او هستند .هرچه این آثار بزرگتر باشد و  موجبات رفاه و آسایش بیشتری را برای مردم فراهم کرده باشد و باعث رشد و توسعه مادی و معنوی بیشتر بشریت شده باشد آن روح بزرگتر و ماندگارتر خواهد بود.
  • روح یعنی در یادها و خاطره ها بودن-
  • روح یعنی بعد از رفتن از مرحله نفس کشیدن چند نفر به یاد تو هستند. پس ادیسون - کورش- محمد - عیسی - افلاطون -  گالیله - رازی - حافظ - شکسپیر- حسابی - ارشمیدس - انیشتن و... روح پایدار و مانا دارند . و میلیاردها نفس کش دیگر نیز بوده اند که اکنون نیستند  و قرنها قبل مرحله نفس کشی را گذرانده اند  و اکنون هیچ نامی از آنها به جای نمانده است و  انگار که اصلا نبوده اند. کسی که بودن و نبودنش فرقی نمیکند روح کوچک و ناپایداری خواهد داشت. گاهی در جاده میبینی که از برخورد پروانه ای با شیشه اتوموبیل تنها لکه ای بر جای میماند و بعد ما آنرا با دستمالی نمناک پاک میکنیم . زندگی بعضی از آدمها هم این جوری است فقط مدت عمرشان بیشتر است و لاشه اشان گنده تر است. خورده اند - خوابیده اند- جفتگیری کرده اند و انگل وار زیسته اند و برای همنوعانشان مزاحمت ایجاد کرده اند و به جای کمک به کاستن از تاریکی ها - برای آنها که عزم گسترش روشنایی ها را داشته اند سد بوده اند.

هستی دایره ایست که دو رنگ دارد :

  1. رنگ سیاه که بخش ناشناخته ی هستی میباشد.
  2. رنگ سفید بخشی است که تا کنون بشر شناخته است.

وقتی تمامی این دایره سفید شد یعنی زمان حدس و گمان زدنها و فرضیه پردازیهاو افسانه سرایی ها  به سر آمده و جنگ ۷۲ ملت خاتمه یافته است و حقیقت هستی بر همگان معلوم شده است.مجهولی نیست و همه چیز معلوم است . نقطه پایان جهل و نادانی بشر.

دانشمندان و محققین و مکتشفین در راس انسانهایی هستند که در این آمدنها و رفتنها از بخش سیاه دایره می کاهند و به بخش سفید آن می افزایند . بقیه انسانها در حقیقت خدمه و پشتیبانان انها هستند.

دایره که سفید شد نوع انسان به هدف خود رسیده است و آغاز دوران خوشبختی اوست و ارزش هر انسان به آن است که در راه رسیدن به این سپیدی چقدر سهیم بوده است .

--------------------------------------------------------------------------------------

فرزند: كاشكي 500 سال بعد به دنيا مي آمدم چون آن زمان تمدن بسيار پيشرفت كرده و خيلي از مشكلات فعلي وجود نخواهد داشت و دنيا زيبا تر خواهد بود.

پدر: 500 سال قبل هم يكي بوده مثل تو – همشكل تو – همفكر تو كه دوست داشته 500 سال بعد يعني حالا به دنيا مي آمده است تو هماني - خوب دنياي جديد را ببين و كيف كن. و 500 سال بعد هم يكي ديگر خواهد بود مثل تو – همشكل تو – همفكر تو كه باز هم او تو هستي . پس تا انسان هست تو هم هستي .

اكنون آگر خوب جستجو كني انسانهاي هم قد و همشكل و هم عقيده وبسيار شبيه  تو در بين 6 ميليارد نفر زياد هستند . پس حتما آدمهاي مثل تو در بين 60 ميليارد نفر هم خيلي بيشتر خواهند بود. ( فرض كنيد مجموع آدمهايي كه طي 1000 سال بوده اند 60 ميليارد نفر باشد .) پس تو هميشه هستي . چه فرق ميكند كه با چه شناسنامه اي . مهم بودن است . مهم ديدن است . روح تو هست. شكل قالبها كمي ممكن است تغيير كند .

------------------------------------------------------------

 (  و اين مطلب از كتاب شناخت و تاريخ اديان زنده ياد ، شادروان ، مرحوم دكتر علي شريعتي )

شاگرد كنفسيوس از وي پرسيد: به روح مردگان چگونه ميشود خدمت كرد؟

كنفسيوس پاسخ داد:  تو كه نميداني به زندگان چگونه ميشود خدمت كرد و در زندگيشان از تو خدمتي نمي بينند وقتي مردند چگونه ميتواني به آنها خدمت نمايي ؟

شاگرد كنفسيوس از وي پرسيد : زندگي پس از مرگ را به ما نمي گوييد ؟

پاسخ داد : زندگي پيش از مرگ را نمي شناسي پس چگونه زندگي پس از مرگ را به تو بشناسانم ؟

و چون انجام عبادات و سحر و جادوي تائوئي را از او ميخواهند ميگويد: زندگي من عبادت من است.

------------------------------------------------------------

 کنفوسيوس فيلسوف و دانشمند چينی  ۴۷۹- ۵۵۱ قبل از ميلاد - هنوز عده ای از مردم چين پيرو آيين فلسفی او هستند.

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت   توسط اکبر ستاری  | 

و در عین حال تلخ

س:جسد یک مرده با چه سرعتی متلاشی می شود؟

ج:هنگامی که انسان می میرد, و آن گونه که در آلمان و اروپا متداول است, بر طبق آداب وسنن مسیحیان به خاک سپرده میشود.

قبل از آنکه تابوت را درون گور بگذارند, پدر روحانی این کلمات همیشگی وقدیمی را ادا می کند.

"پس از آنکه خدای قادر متعال اراده کرده است روح این بنده خدمتکار خود را بگیرد, ما جسم او را به عناصر وا گذار می کنیم :

از خاک به خاک, از خاکستر به خاکستر, از غبار به غبار"

با این جمله ی مقرون به حقیقت و واقعیت کلیسا می خواهد یک حقیقت بسیار ساده و در عین حال تلخ را به یاد حاضران بیندازد; حقیقتی که ما همه مشتاقیم آنرا طرد کنیم این که در حقیقت زندگی همه ما پایانی دارد و بدن ما در پایان زندگی تجزبه خواهد شد و به مدار بزرگ چرخه طبیعت باز خواهد گشت.

این تجزیه طبیعی جسد, جریانی تدریجی و مداوم است که در طول سالها انجام می شود.

طی این جریان ابتدا قسمتهای نرم بدن از بین میرود:

  • جگر, کلیه ها, ششها, روده ها, مغز و ماهیچه ها.
  • پس از آن نوبت قسمتهای شکل پذیر فرا می رسد:غضروف ها, رگها و پی ها و مفصل ها.
  • و در نهایت مقاو م ترین قسمت بدن , اسکلت هم از هم می پاشد و تجزیه می شود.

زمانی که برای طی این مراحل لازم است , از سرزمینی تا سرزمین دیگر, از مناطق جوی تا مناطق جوی دیگر و از نوع زمین تا نوع زمین دیگر متفاوت است.در واقع این زمان می تواند در هر محل و حتی در هر گورستانی و هر گوری متفاوت باشد.میانگین زمان مراحل تجزیه جسد برای اروپای مرکزی به شرح زیر است:

قسمتهای نرم ...................3 تا 4 سال

قسمتهای اتصالی..............5 تا 7 سال

اسکلت.................دهها سال

همانطور که قبلاً گفته شد, در این میانگین زمانها, تفاوتها و استثناهای زیادی وجود دارد.مثلاًاسکلتها می توانند میلیونها سال دوام آورند; اکتشافات استخوانهای جنجال بر انگیز مربوط به انسانهای ما قبل تاریخ در آفریقا و آسیا این مطلب را ثابت کرده است.و در موارد استثنایی نیز گاهی جسدی به طور کامل سالم باقی می ماند که به آن مومیایی طبیعی می گويند.http://alireza200.blogsky.com/?Date=1382-12

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت   توسط اکبر ستاری  |