داستانی از کلیله و دمنه
|
داستانی از کلیله و دمنه این داستان را با کمی تغییر ساده نویسی نموده ام .
شبی دزدي با ياران خود براي دزدي به بام خانه اي رفت . صاحب خانه بيدار شد آهسته زنش را بيدار كرد و به او گفت: دزد آمده من خود را به خواب مي زنم وتو به طوري كه صداي تو را دزدان بشنوند به ترتیبی که میگویم با من گفتگو کن... زن با صداي بلند گفت: راستش را بگو مرد اين طلاها را از كجا آورده اي؟ مرد گفت:اين راز را نمي گويم. زن اصرار كرد. مرد گفت : دزديده ام. زن بسيار ناراحت شد وگفت: از كجا؟ مرد گفت: من ا فسوني بلدم كه دزدي را برايم بسيار آسان كرده است0 زن گفت : تورا خدا به من هم ياد بده0 مرد گفت : در شبهاي مهتابي ميروم كنار ديوار خانه ثروتمندان مي ايستم وهفت بار مي گويم: شولي شولي شلماني . بعد غيب ميشوم و روي بام آن خانه ظاهرمیشوم. دوباره هفت بار ميگويم: شولي شولي شلماني و درحياط خانه مي جهم بدون آ نكه آسيبي ببينم 0 مجددا افسون را خوانده واين بار داخل اطاق میشوم و بار ديگر که ورد می خوانم هرقدر طلا در خانه هست جلو من جمع مي شود.
|
